Email: shamiram5@gmail.com

انجمeEmail: shamiram5@gmail.com
ن زنان آشوری -Emai تهران - ایران

Wednesday, June 21, 2017


روز جهانی مبارزه با خشونت بر علیه زنان

شامیرام داودپوریان



روز 25 نوامبر در تقویم سازمان ملل متحد به عنوان روز جهانی مبارزه با خشونت بر علیه زنان نامگذاری شده‌ است. بانکی مون، دبیرکل این سازمان در سال 2012 به این مناسبت چنین گفته است "میلیون‌ها زن و دختر در سراسر جهان تحقیر می‌شوند، مورد ضرب و شتم و تجاوز قرار می‌گیرند و یا حتی کشته می‌شوند."
واقعیت گفته‌های بانکی مون چندان آشکار است که به هیچ وجه قابل انکار نبوده و تنها کافی است نگاهی به تیتراخبار رسانه‌های گروهی جهان بیندازیم تا به این امر پی ببریم. در همین چند سال اخیر دنیا شاهد بی‌احترامی و خشونت مشمئز کننده‌ای نسبت به زنان بوده است. آزار زنان در مراسم شب سال نو 2016 در آلمان، تجاوز‌های گروهی مکرر نسبت به دختران در هند، قتل زنان به دست برادران و یا پدر خود در پاکستان و سنگسار کردن زنان توسط طالبان در افغانستان از این موارد بوده است. در بسیاری از کشورهای آسیا، افریقا و امریکای لاتین نیز انواع خشونت‌های مانند ازدواج اجباری زنان، مزاحمت مردان نسبت به زنان مجرد و بیوه، اجبار به بردگی در دوران جنگ، شلاق زدن، داغ کردن سینه‌ها، ختنه کردن دختران، عقیم کردن اجباری و سقط اجباری در مورد زنان اعمال می‌شود
.
قدیمی‌ترین مدرک تاریخی در زمینه‌ی خشونت نسبت به زنان به قانون حمورابی باز‌می‌گردد که بر طبق آن شوهر می‌توانست همسر  خاطی خود را در رودخانه بیندازد. قانون رومی‌ها به مردان اجازه می‌داد که زنان خود را حتی تا حد مرگ تنبیه کنند. در اروپای قرون وسطا کلیسا و حکومت از سوزاندن زنان به اتهام جادوگری چشم‌پوشی می‌کردند. یک قانون متعلق به قرن 18 انگلستان اجازه می‌داد که یک مرد همسرش را با عصایی که پهنایش بیشتر از قطر انگشت شستش نباشد کتک بزند. قانون تنبیه زن در امریکا و اروپا تا اواخر قرن 19 معتبر بود. در انگلستان حق شوهر برای تنبیه بدنی همسرش جهت نگهداشتن او در چهارچوب وظایف همسری‌اش در 1891 ملغی شد.
در امریکا تا 1810 مردها این حق را داشتند که زنان گمراه خود را تنبیه بدنی کنند. در ایتالیا تا 1981 قانون کشتن یک زن یا رفیق او به خاطر شرف و آبرو مشمول مجازات کم‌تری می‌شد.
البته باید گفت که خشونت نسبت به زنان بر این دیدگاه تاریخی استوار است که زن مایملک یک مرد محسوب شده و  نقش یک فرد تابع را بر عهده دارد که خود این دیدگاه ناشی از سیستم پدرسالاری یعنی سیستمی جهان‌شمول مبتنی بر عدم برابری جنسی می‌باشد. 
بر اساس گزارشات سازمان ملل متحد هیچ منطقه، کشور و یا فرهنگی در جهان وجود ندارد که در آن زن آزاد، و مصون از خشونت باشد.
خشونت بر علیه زنان انواع مختلفی دارد. در وهله‌ی اول این خشونت را می‌توان به دو نوع بدنی و روانی تقسیم نمود که هردو آنها آسیب‌های جدی و گاهی مرگ‌آور زنان را موجب می‌شوند. البته تقسیم‌بندی‌های کامل‌تر شامل خشونت اقتصادی و خشونت جنسی نیز می‌باشند. این خشونت‌ها را می‌توان به صورت خشونت به خاطر جهیزیه  (که در کشورهایی مانند هندوستان، پاکستان، بنگلادش، سریلانکا و نپال دیده می‌شود)، اسیدپاشی ( در همان کشورها)، ربوده شدن برای ازدواج (در اتیوپی و آسیای مرکزی و قفقاز)، ازدواج اجباری (در بسیاری از کشورهای آسیایی) و ...مشاهده کرد. تجاوز و سوء‌استفاده جنسی از زنان در محیط کار نیز از انواع شایع خشونت بر علیه زنان به شمار می‌روند که همواره زنان را تهدید می‌کنند.
از قرن 20، 21 و بویژه از 1990 به بعد فعالیت‌های افزایش یابنده‌ای در سطوح ملی و بین‌المللی شروع شد که هدفشان تحقیق و ارتقاء آگاهی عمومی و حمایت از جلوگیری از انواع خشونت بر علیه زنان بوده است.
خشونت بر علیه زنان در بیشتر موارد در رده‌ی نقض حقوق بشر و قرار می‌گیرد و در عین حال مسئله‌ای مربوط به بهداشت نیز می‌باشد. زیرا مطالعات گوناگون حاکی از آن است که بسیاری از زنانی که مورد خشونت و سوء استفاده‌ی جنسی
قرار می‌گیرند دچار مرگ ناشی از جراحات و یا ایدز می‌شوند. درصد مرگ و میر ناشی از این امر بسیار بالاتر از بیماری‌ مالاریا و یا حتی قاچاق زنان می‌باشد. بعلاوه زنانی که مورد خشونت قرار می‌گیرند دچار عوارض روحی شدیدی مانند افسردگی، اضطراب، کم‌اشتهایی، بی‌تحرکی و حتی میل به خودکشی می‌شوند که از یک ‌طرف موجب کاهش فعالیت‌های روزانه‌ی آنها و از طرف دیگر باعث وارد شدن آسیب‌های روانی به فرزندان آنها می‌شود.
اما آنچه که از اهمیت حیاتی برخوردار می‌باشد چگونگی مبارزه با این خشونت های غیرانسانی است. راه‌حل‌های ارائه شده بدین منظور شامل تصویب
اجرای قوانین جدی‌تر و شدید‌تر برای مرتکبین این خشونت‌ها است. فراهم کردن امکانات درمانی و برپایی خانه‌های امن برای زنانی که قربانی خشونت می‌شوند، برپایی کلاس‌های آموزشی برای زنانی که در معرض خشونت قرار دارند و کمک به زنان قربانی جهت یافتن کار و ادامه‌ی زندگی عادی نیز از ضروریات این مبارزه می‌باشد. پرواضح است که حکومت‌ها نقش بسیار مهم و تعیین کننده‌ای در فراهم کردن امکانات فوق دارند و هم‌گام با حکومت‌ها، سازمان‌های دفاع از حقوق زنان نیز مسئولیت بسیار خطیری در پیش  بردن این مبارزه بر عهده دارند.
               
  تصویری از سوزاندن زنان متهم به جادوگری در اروپا







جستجو

         سیدوری  اتو - یادگار

          گرچه می‌دانم در خود به دنبال خود می گردم
          اما این جستجو را دوست دارم!

          گرچه سوال بی‌جواب صدها دارم
          اما این اسرار را دوست دارم!

          شاید این جستجو همان دلیل زندگی باشد
          نمی دانم!
          شاید هم رسیدن به پاسخ‌ها، انتهایی بر امید باشد
          نمی دانم!
          شاید این جان، همان جسم است و بس
          نمی دانم!
          شاید هم بُعدیست دور از دسترس
          نمی دانم!

          من این خود را با تمام اسرارش دوست دارم.
          من این روح را افسونگر اما
          جستجوگر دوست دارم.

          من این افکار را بر بال خواب‌ها و خیال‌ها می‌سپارم
          من این تن را به سوی اسرار نهان  می‌رانم
         
          گرچه از جنس خاک است تنم اما
          این روح کاوشگر قادر به یک‌بُعدی شدن نیست
          گرچه از من تسلیم می‌خواهی اما
          این تن قادر به این مرگ تدریجی نیست.
یک نامزد ریاست جمهوری

مارک تواین

   من تصمیم خود را برای فعالیت جهت کسب مقام ریاست جمهوری گرفته‌ام. آنچه که کشور می‌طلبد کاندیدایی است که به خاطر پرس وجو در مورد گذشته خود آسیب نبیند تا دشمنان حزب قادر به عیان کردن چیزهایی که قبلأ به گوش کسی نخورده بر علیه او نباشند. اگر شما با بدترین چیزی که در مورد یک نامزد انتخاباتی می‌دانید شروع کنید همه‌ی تلاش‌ها برای علم کردن  چیزی بر علیه او بی‌حاصل خواهد ماند. اکنون من با یک پرونده‌ی روشن وارد میدان خواهم شد. من پیشاپیش، تمام شرارت‌هایی را که مرتکب شده‌ام بر عهده می‌گیرم و اگر هر نوع کمیته‌ی وابسته به مجلس  به امید کشف عملی بد و مرگبار که من پنهان کرده‌ام دور و بر زندگی‌نامه‌ی من پرسه بزند، خوب ـ بگذار بزند.
در وهله‌ی نخست، من می‌پذیرم که در زمستان 1850 پدربزرگ روماتیسمی خود را به شکل یک درخت درآوردم. او پیر بود و مهارتی دربالا رفتن از درخت نداشت، اما با سبعیتی که از ویژگی‌های من است، او را درحالی که لباس شب به تن داشت از در جلویی به بیرون ـ در تیر رس شلیک تفنگ ـ  راندم و مجبور کردم از یک درخت افرا ـ که تمام شب همانجا ماند ـ بالا برود و به ساق پاهایش شلیک کردم. من این کار را انجام دادم زیرا او خروپف کرد. اگر یک بار دیگر  پدربزرگ دیگری داشته باشم باز هم این کار را انجام خواهم داد. من اکنون نیز به اندازه‌ی  سال 1850 بی‌عاطفه هستم. من داوطلبانه اعلام می‌کنم که در نبرد گِتیزبرگ از میدان فرار کردم. دوستانم سعی کرده‌اند تا با طرح این ادعا که آن کار را برای تقلید از جورج واشنگتن ـ که به منظور دعا کردن به داخل جنگل های واقع در وَلی فورگ رفت ـ نموده‌ام، قضیه را کم‌اهمیت جلوه دهند. این یک فرار مفلوک بود. من در یک خط مستقیم به طرف مدار رأس السرطان در رفتم زیرا ترسیده بودم. من می‌خواستم کشورم را نجات دهم اما ترجیح دادم کس دیگری این کار را انجام دهد. آن کار هنوز موجب تفریح من می‌شود. اگر شهرت فقط از راه دهانه‌ی تفنگ بدست می‌آید، من مایل هستم برای کسب‌اش به آنجا بروم، البته اگر دهانه‌ی تفنگ خالی باشد. اگر پر باشد، قصد همیشگی و غیر قابل تغییر من پریدن از روی حصار و رفتن به خانه است. کار همیشگی من در جنگ این بوده که بیشتر از دو سوم مردان را ـ نسبت به زمانی که وارد آن می شدم ـ از میدان خارج کنم. به نظر من این کارعظمت کارهای ناپلئون را دارد.
دیدگاه های مالی من دیدگاه های یک کاراکتر مصمم می‌باشند اما شاید احتمالأ محبوبیت مرا نزد حامیان تورم افزایش ندهند. من بر برتری ویژه‌ی پول کهنه (اسکناس) یا پول سخت (طلا و ...) اصراری ندارم. اصل بنیادی زندگی من این است که هر نوع پولی را که بتوانم، بدست بیاورم.
این شایعه که من عمه‌ی مرده‌ام را زیر درخت انگور دفن کردم صحیح می‌باشد. درخت انگوراحتیاج به کود داشت، عمه‌ی من باید دفن می‌شد و من او را وقف این هدف متعالی کردم. آیا آن کار تناسبی با ریاست جمهور شدن من ندارد؟ قانون اساسی کشور ما چنین نگفته است. هیچ هم وطن دیگری به این خاطر که درخت انگور خود را با اقوام مرده‌اش غنی کرده  نالایق تشخیص داده نشده است. چرا من باید به عنوان اولین قربانی یک تعصب پوچ انتخاب شوم؟
من هم چنین می‌پذیرم که  انسان دوست نیستم. من به انسان فقیر در شرایطی که اکنون هست، به عنوان مواد خام تلف شده احترام می‌گذارم. اگر قطعه قطعه و کنسرو شود ممکن است برای فربه کردن بومیان جزایر آدمخوار و برای پیشرفت تجارت صادرات ما با آن منطقه مفید باشد. من باید توصیه‌ای در مورد موضوع نخستین پیام خود بکنم. شعار کارزار انتخاباتی من این خواهد بود: کارگر فقیر را خشک کنید، داخل سوسیس را با او پر کنید.
این‌ها مربوط به بدترین بخش‌های سابقه‌ی من هستند. من بر اساس آن‌ها به حضور مردم کشورمی‌آیم. اگر کشور من مرا نخواهد، من بار دیگر عقب نشینی می‌کنم. اما من خودم را به عنوان یک مرد مطمئن ـ مردی که از پایه‌ی تباهی کامل شروع  و پیشنهاد می‌کند که تا به انتها شیطانی باشد ـ توصیه می‌کنم
.
                                                                           
ترجمه از انگلیسی: شامیرام داودپوریان  
منبع:
 The so Funniest American Writers (According to Andy Borowitz)
(The Library of America, 2011), pages 3 -5.© 2011 Library Classics of the US.,Inc.
First Published in 1879 as “Mark Twain as a presidential Candidate.”
آینه
آنتوان چخوف

شب سال نو، نلی، دختر یک زمین‌دار و ژنرال، دختری جوان و زیبا که روز و شب در رویای ازدواج به سر می‌برد در اتاق خود نشسته بود و با چشمان خسته و نیمه‌باز خود به آینه خیره شده بود. او رنگ‌پریده، عصبی و همانند آینه بی‌حرکت بود.
دورنمای غیرموجود اما آشکار یک راهروی تنگ و دراز با ردیف‌های بی‌شمار شمع، انعکاس چهره‌اش، قاب، همه‌ی این‌ها در مه فرو رفته و در دریای خاکستری بی‌انتهایی ادغام شده بود. دریا، مواج و درخشان بود و گاه گاه به رنگ قرمز شعله‌ور...
با نگاه کردن به چشمان بی‌حرکت و لبان باز‌شده‌ی نلی، شخص به دشواری می‌توانست بگوید که آیا او در خواب بود یا بیدار، اما با این وصف او در حال نگاه کردن بود. در ابتدا فقط لبخند وحالت نرم و جذاب چشمان کسی را دید. سپس به‌تدریج روی یک پس زمینه‌ی  خاکستری طرح‌های یک سر، یک صورت، ابروها و ریش ظاهر شدند. این او بود: شخص مقدر، موضوع رویاهای طولانی و امیدها. شخص مقدر برای نلی همه چیز بود، مفهوم زندگی، شادی شخصی، کار و سرنوشت. خارج از او همه چیز مانند پس‌زمینه‌ی خاکستری آینه تاریک، خالی و بی‌معنی بود. و در نتیجه این عجیب نبود که با دیدن یک چهره‌ی زیبا که به آرامی لبخند می‌زد از یک رویای شیرین بی‌حد که نه از طریق گفتگو و نه روی کاغذ قابل شرح بود، آگاه شود.
سپس او صدایش را شنید و خودش را دید زیر یک سقف با او زندگی می‌کند و زندگی‌اش با زندگی او آمیخته شده است. بر روی پس‌زمینه‌ی خاکستری، ماه‌ها و سال‌ها به سرعت گذشتند و نلی آینده‌ی خود را با تمام جزئیات به وضوح مشاهده کرد.
بر روی پس‌زمینه‌ی خاکستری، تصویر‌ها یکی پس از دیگری ظاهر شدند. اکنون نلی خودش را در یک شب تاریک زمستانی دید که بر در استپان لوکیچ، دکتر ناحیه می‌کوبد. سگ پیر با تنبلی و صدایی گرفته پشت سر او پارس می‌کرد. پنجره‌های دکتر تاریک بودند. سکوت بر همه جا حاکم بود.
نلی زمزمه کرد "به خاطر خدا، به خاطر خدا". اما سرانجام دروازه‌ی باغچه جیرجیر کرد و نلی آشپز دکتر را دید.
ـ "دکتر در خانه است؟"
آشپز در حالی که از فکر بیدار کردن اربابش در هراس بود  در آستین‌اش زمزمه کرد "عالی‌جناب خواب است".
اما نلی که با ترس و لرز به آشپز گوش می‌داد، در حالی که او را کنار می‌زد بی‌پروا به خانه‌ی دکتر هجوم برد. در حین اینکه از میان اتاق‌های شلوغ و تاریک می‌دوید و دو یا سه صندلی را واژگون می‌کرد سرانجام به اتاق خواب رسید.
استپان لوکیچ لباس پوشیده اما بدون کت و بی‌حرکت در بستر خود دراز کشیده و با لب‌هایی آویزان در دست‌های‌ باز خود می‌دمید. پشت سر او یک چراغ شب کوچک  سوسو می‌زد. نلی بدون ادای یک کلمه نشست و شروع به گریه کرد و در حالی که تمام بدنش می‌لرزید به تلخی گریست و گفت "شوهرم بیمار است." استپان لوکیچ خاموش بود. به آهستگی بلند شد. سرش را به دست تکیه داد و با چشمانی خواب‌آلود و ثابت رو به میهمان خود کرد. نلی در حالی‌که هق‌هق خود را مهار می‌کرد ادامه داد "شوهرم بیمار است. به خاطر خدا زود بیایید. عجله کنید... عجله کنید..."
دکتر در حالی که در دستانش می‌دمید غرید "اِه؟"
ـ "بیایید. همین الان بیایید! در غیر این صورت فکر کرش ترسناک است! به خاطر خدا!"
و نلی خسته و رنگ‌پریده، در حالی که نفس‌نفس می‌زد و اشک‌هایش را فرو می‌داد شروع کرد به شرح بیماری شوهر‌ش و وحشت غیر قابل ذکر خود‌ش.
رنج او می توانست قلب سنگ را به درد آورد اما دکتر به او نگاه کرد و بدون هیچ حرکتی داخل دستش دمید ... و من‌من‌کنان گفت "فردا خواهم آمد."
نلی فریاد زد "این غیر ممکن است. من می‌دانم شوهرم تیفوس دارد. فورأ...همین الان به شما احتیاج داریم."
دکتر من‌من کرد "من...همین الان آمده ام. تمام سه روز گذشته را بیرون، در حال معاینه‌ی بیماران تیفوسی بودم! آنجا!"
و دکتر یک حرارت‌سنج طبی را جلوی چشمان او پرت کرد.
ـ "درجه‌ی حرارت من تقریبأ چهل است...من مطلقأ نمی‌توانم. به سختی می‌توانم بنشینم. مرا ببخشید. من دراز می‌کشم..."
دکتر دراز کشید. نلی با ناامیدی زار زد "اما من استدعا می‌کنم دکتر. التماس می‌کنم. کمکم کنید، به خاطر خدا، سعی کنید و بیایید، من جبران می کنم."
ـ اوه عزیزم...چرا، من همین الان به شما گفتم، اَه"
نلی پرید و با عصبیت در اتاق بالا و پایین رفت. او آرزو داشت برای دکتر توضیح دهد تا او را قانع کند... فکر کرد اگر دکتر بداند که شوهرش چقدر برای او عزیز بود و خود او چقدر ناراحت است، دکتر خستگی و بیماری خودش را فراموش می‌کرد، اما چگونه می‌توانست به شیوایی صحبت کند؟
او صدای استپان لوکیچ را شنید که می‌گفت "بروید به سراغ دکتر زِمستوو."
ـ این غیرممکن است. او بیست مایل دورتر از اینجا زندگی می‌کند، و وقت گران‌بها است، و اسب‌ها نمی‌توانند طاقت بیاورند. ما با شما سی مایل فاصله داریم و ازاینجا تا زمستوو هم همین‌طور دکتر. نه، غیرممکن است! با من بیایید، استپان لوکیچ. من از شما خواهش می‌کنم یک کار قهرمانانه انجام بدهید. بیایید، این کار قهرمانانه را انجام بدهید. به ما رحم کنید."
ـ این تقاضای بزرگی است...من تب دارم...سرم گیج می‌رود...و او {نلی} درک نخواهد کرد. مرا تنها بگذار!"
ـ اما شما موظف هستید که بیایید. شما نمی‌توانید از آمدن خودداری کنید. این خودخواهی است. یک مرد موظف است زندگی خود را برای همسایه‌اش فدا کند، و شما...شما از آمدن خودداری می‌کنید! من شما را به داگاه می‌کشانم."
نلی احساس کرد که دارد به ناحق و به دروغ توهین می‌کند، اما او به خاطر شوهرش قادر بود تا منطق، نزاکت و هم‌دردی برای سایرین را کنار بگذارد...
در پاسخ تهدیدهای او...دکتر یک لیوان آب را حریصانه سر کشید. نلی مانند یک گدا به التماس افتاد...سرانجام دکتر تسلیم شد و در حالی که به آهستگی پف‌پف می‌کرد و نفس‌نفس می‌زد بلند شد و به دنبال کتش گشت.
نلی در حالی‌که به او کمک می‌کرد فریاد زد "اینجاست. بگذار کتتان را بپوشانم. با من بیایید، من جبران می‌کنم، تمام عمر از شما ممنون خواهم بود."
اما چه تقلایی! بعد از پوشیدن کت، دکتر یک بار دیگر دراز کشید. نلی او را بلند کرد و به هال کشانید. سپس یک تقلای دیگر بر سر گالوش‌های دکتر، اُورکت دکتر...کلاهش گم شده بود...اما سرانجام نلی به همراه دکتر داخل درشکه بود. اکنون آنها فقط باید سی مایل می‌راندند و از کمک دکتر زمستووا برخوردار می‌شدند. زمین در تاریکی پیچیده شده بود. کسی نمی‌توانست دستش را جلوی صورتش ببیند...باد زمستانی سردی می‌وزید. زیر چرخ‌های کالسکه توده‌های یخ‌زده وجود داشت. و درشکه‌چی مرتبأ توقف می‌کرد و نمی‌دانست کدام جاده را درپیش بگیرد. دست‌اندازهای وحشتناکی وجود داشت. نلی و دکتر در تمام راه ساکت بودند اما آنها نه سرما را احساس می‌کردند و نه دست‌اندازها را.
ـ "برو، برو"، نلی به راننده التماس کرد.
در ساعت پنج صبح اسب‌های خسته به داخل حیاط رانده شدند. نلی درهای آشنا را، چاه و بالابر را، ردیف طولانی اصطبل‌ها و انبارها را دید. سرانجام او خانه را دید.
او در حالی که استپان لوکیچ را در اتاق غذاخوری و روی یک نیمکت نشاند گفت "یک لحظه صبر کن، من بی‌درنگ برمی‌گردم. و ادامه داد "آرام باش و یک لحظه صبر کن. ببینم او درچه حالی است؟"
در بازگشت از نزد شوهرش، نلی دکتر را دید که خوابیده است. او روی نیمکت دراز کشیده و ناله می‌کرد.
ـ "دکترلطفأ!...دکتر!"
استپان لوکیچ ناله کرد "اِه، از دومِنا بخواه! چی؟...آنها در جلسه گفتند...ولاسوف گفت...کی؟...چی..."
و نلی با وحشت دید که دکتر مانند شوهرش هذیان می‌گوید. چه کار باید می‌کرد؟ او تصمیم گرفت "من باید پیش دکتر زمستوو بروم."
سپس باردیگر پشت سر هم تاریکی آمد و یک باد سرد برنده و توده‌های زمین یخ‌زده. او جسمأ و روحأ رنج می‌برد و طبیعت وهم‌آلود هیچ نیرنگ و فریبی ندارد تا این رنج‌ها را تخفیف دهد... سپس او بر پس‌زمینه‌ی خاکستری دید که شوهرش چگونه هر بهار به خاطر پول در مضیقه بود تا بهره‌ی وام بانک را پرداخت کند. شوهرش نمی‌توانست بخوابد، او هم نمی‌توانست به خواب برود و هر دو آنقدر به مغزشان فشار آوردند تا هنگامی که از فکر اینکه چگونه از حضور در مقابل منشی دادگاه اجتناب کنند سردرد گرفتند.
او بچه‌هایش را دید، دلهره‌ی همیشگی زکام‌ها را، تب مخملک را، دیفتری، نمرات بد در مدرسه، جدایی، از پنج کودکش مطمئنأ یکی می‌مرد.
پس‌زمینه‌ی خاکستری غیرقابل تماس با مرگ نبود. این هم ممکن بود اتفاق بیفتد. زن وشوهر نمی توانستند هردو با هم بروند. هر اتفاقی که بیفتد یکی باید دیگری را دفن کند. و نلی دید که شوهرش در حال مردن است. این اتفاق وحشتناک خود را با تمام جزئیاتش به نلی نشان داد. او تابوت را دید، شمع‌ها را، شماس را، و حتی ردپاهایی را که بوسیله‌ی  مسئول کفن ودفن در راهرو به جا گذاشته شده بود.
پرسید "چرا این گونه است؟ این برای چیست؟" و در حالی که به طور مستقیم به صورت شوهرش نگاه می‌کرد تمام زندگی قبلی‌ با شوهرش در نظر او یک پیش‌درآمد احمقانه آمد.
چیزی از دست نلی افتاد و به زمین خورد، از جا پرید و چشم‌هایش را گشود. آینه‌ای را دید که روی پاهایش افتاده و دیگری را که مانند قبل روی میز قرار داشت. او به آینه نگاه کرد و یک صورت رنگ‌پریده و خیس از اشک را دید. اکنون هیچ پس‌زمینه خاکستری وجود نداشت. او با آهی حاکی از آرامش فکر کرد "باید به خواب رفته باشم
!"
ترجمه: شامیرام داودپوریان

܀ زمستوو: نوعی درمانگاه دولتی در روستا که در رأس آن یک پزشک قرار داشت.

امپراطوری نوآشوری (609 – 746)

از دوره‌ی بین 745 تا 640 ق.م. تعداد بسیار انبوهی سنگ‌نوشته‌های سلطنتی به جا مانده است که در هیچ دوره‌ی تاریخی دیگر سابقه نداشته است. معمولأ فرستنده‌ها و گیرنده‌های این نامه‌ها شاه و مقامات بلندپایه‌ی حکومتی هستند. در میان آنها گزارش‌هایی از عوامل سلطنتی درباره‌ی امور خارجی و هم‌چنین نامه‌هایی پیرامون امور فرهنگی، عهدنامه‌ها، پیش‌گویی‌ها و استفسار از خدای خورشید در مورد امور سیاسی و دعاهایی از ـ یا برای ـ شاهان وجود دارند که محتوی اطلاعات اضافی بسیارزیادی هستند. و سرانجام نقاشی‌ها و نقش‌برجسته‌ها هستند که حاوی اطلاعات بسیار مفیدی می‌باشند
                                        
تیگلات پیلاصر سوم و شلمانصر پنجم   

کاهش قدرت آشور بعد از 780 ق.م. قابل توجه بود. سوریه و سرزمین‌های مهم در شمال از دست رفته بودند. یک کودتای نظامی، شاه آشور، نیراری پنجم را برانداخت و یک ژنرال بنام تیگلات پیلاصر سوم (728 ـ 745) را به سلطنت رساند. او امپراطوری را به بزرگترین وسعت خود رساند و به منظور درهم‌شکستن خودمختاری ناکامل فرمانداران، اندازه‌ی ایالت‌ها را کاهش داد. وی هم‌چنین به منظور توزیع بار مالیاتی، معافیت مالیاتی شهرهایی مانند آشور و حران را به طور مساوی در میان تمام قلمرو امپراطوری تقسیم کرد. در دوره‌ی او تجهیزات نظامی به طور اساسی پیشرفت کردند. در 746 ق.م. او به بابل رفت تا نبو ـ ناصر (724 ـ 747) را در جنگ بر علیه قبایل ارمنی یاری کند  تیگلات پیلاصر، ارمنی‌ها را شکست داد و سپس از شهرهای بزرگ بابل بازدید کرد. در آنجا او تلاش کرد تا پشتیبانی روحانیون را از طریق حمایت از پروژه‌های ساختمانی آنها کسب کند. بابل استقلال خود را حفظ کرد 
                                                              


تیگلات پیلاصر سوم
                                      
   مسئولیت بعدی او بررسی اورارتو بود. یورش‌هایش در آذربایجان جهت ایجاد شکاف بین اورارتو و مادها طراحی شده بودند. در 743 ق.م. او به سوریه رفت و ارتشی از اورارتو را شکست داد. شهرآرپاد در سوریه که با اورارتو متحد شده بود به آسانی تسلیم نشد. تیگلات پیلاصر آرپاد را پس از سه سال محاصره تسخیر کرد. در نتیجه، وی ساکنان شهر را قتل عام و شهر را تخریب کرد. شهر، شکست خورده بود و تمام شاهزادگان از دمشق تا آناتولیای شرقی مجبور به پرداخت خراج شدند. حاصل یک یورش دیگر در 735 ق.م. و این بار مستقیمأ بر علیه خود اورارتو، موفقیتی جزئی بود 
در 738 ق.م. اتحاد جدیدی تحت رهبری سمعان (زینجیرلی کنونی) در شمال سوریه شکل گرفت که منجر به شکست شد و تمام شاهزادگان ازدمشق تا آناتولی شرقی مجبور به پرداخت خراج شدند. در 735 ق.م. یک حمله بر علیه خود اورارتو موفقیت اندکی بدست آورد. در 734 ق.م تیگلات پیلاصر به سوریه‌ی جنوبی و به مناطق فیلیسطینی در فلسطین یورش برد و تا مرزهای مصر پیش رفت. دمشق و اسرائیل تلاش کردند تا مقاومتی را بر علیه او تشکیل دهند و به دنبال آن بودند که یهودیه را با خود همراه کنند. به هر حال آخاز (از یهودیه) از تیگلات پیلاصر درخواست کمک کرد. در 733 ق.م. تیگلات پیلاصر اسرائیل را ویران نموده و مجبور کرد تا ایالات بزرگ خود را تسلیم کند. در 732 ق.م. تیگلات پیلاصر تا دمشق پیش رفت. وی ابتدا باغ‌های خارج از شهر را تخریب کرد، سپس پایتخت را گشود، پادشاه را کشت و به جای او یک فرماندار نصب کرد. اکنون ملکه‌ی عربستان جنوبی به نام سِمسیل (Semsil) که مجبور به پرداخت خراج شده بود اجازه یافت تا بازگردد و از بندر شهر غزه که در دست آشوریان بود استفاده کند.
مرگ شاه بابل (نبوناصر) باعث ایجاد موقعیت آشفته‌ای‌ شد و اوکین ـ زِر (Ukin – Zer)  ارمنی تاج‌گذاری کرد و خود را شاه نامید. در 731 ق.م. تیگلات پیلاصر با او وارد جنگ شد و او و هم‌پیمانانش را شکست داد اما اوکین ـ زر را تا سال 729 ق.م. اسیر نکرد. این بار او برای بابل شاه جدید تعیین نکرد بلکه تاج  پادشاهی را خود با نام پولو(Pulu) تقبل کرد. او دردوران پیری از یورش و جنگ بیشتر پرهیز کرد و خود را وقف پیشرفت پایتخت خود یعنی کالاخ نمود. او کاخ شلمانصر سوم را بازسازی و با خزائنی که از جنگ‌ها به دست آورده بود پر نموده و دیوارها را با نقش‌های برجسته‌ تزئین کرد. این دیوارها که گاهی نیز رنگی هستند در سوریه ـ در محل چندین پایتخت ایالتی آشور قدیم ـ یافت شده‌اند.
پس از تیگلات پیلاصر، پسر وی شلمانصر پنجم (722 ـ 726) بر تخت سلطنت نشست و سیاست پدرش را ادامه داد. به عنوان شاه بابل او خود را اولولای (Ululai) نامید. در مورد این اقدام تهورآمیز تقریبأ چیزی نمی‌دانیم زیرا جانشین او تمامی سنگ‌نوشته‌هایش را نابود کرد. عهد عتیق چنین روایت می‌کند که در 724 ق.م.  بعد از اینکه یوشع اقدام به شورش کرد ـ او به یوشع (Hushea) از اسرائیل حمله کرد.
او احتمالأ طی محاصره‌ی طولانی سامریه (Samaria) به قتل رسید. جانشین‌ وی مدعی شد که خدای آشور به خاطر اقدامات بی‌رحمانه‌اش حمایت خود را از او سلب کرد.

سرگون دوم (705 ـ 721) و ماردوک ـ اپل ـ ایدین از بابل
سرگون دوم احتمالأ برادر جوان‌تر شلمانصر بوده که در 721 بر تخت پادشاهی آشور نشست. با فرض اینکه نام قدیمی شارو ـ کین  (Sharru-Kin) که همان سرگون در عهد عتیق است، به معنای عادل بوده، او حمایت روحانیت و طبقه‌ی بازرگان از خود را از طریق بازگرداندن امتیاز‌ها ـ بویژه معافیت‌های مالیاتی معابد بزرگ ـ و نفوذی که از دست داده بودند تضمین کرد
.

سرگون دوم شاه آشور، بابل، سومر و اکد

تغییر پادشاهی در آشور باعث بروز بحران دیگری در بابل شد. یک شاهزاده‌ی آرامی از جنوب به نام ماردوک ـ اَپَل ـ ایدین (Marduk – apal – iddin)  ـ همان ماردوک بالادان در تورات ـ در سال 721 ق.م. قدرت را در بابل ضبط و با کمک هومبانی گاش (Humbani gash) از ایلام  تا 710 ق.م. حفظ کرد. نخستین کوشش سرگون برای بدست آوردن مجدد بابل ـ هنگامی که ایلام او را در 721 ق.م. شکست داد ـ ناموفق بود. طی همان سال، محاصره‌ی طولانی سامریه به پایان رسید و اعضای طبقه‌ی برتر سامریه تبعید شدند و اسرائیل تبدیل به یک ایالت کوچک آشور شد. آشوری‌ها و بابلی‌ها اکثریت جمعیت سامریه را تشکیل دادند. یهودیه از راه پرداخت خراج مستقل ماند. در 720 ق.م. سرگون قیامی را که توسط مصر حمایت می شد در سوریه سرکوب کرد. سپس او حنونا (Hanuna) از غزه و یک ارتش مصر را در مرز شکست داد. در 717 و 716 ق.م. او به شمال سوریه یورش برد و ایالت هیته رو (Hithero) از کَرکِمیش را ضمیمه‌ی قلمرو خود نمود.
او هم‌چنین برای جلوگیری از تجاوز بیشتر فریجیاس (Phrygias) تحت فرماندهی شاه میداس (Midas) که به آشوری میتا نامیده می شد، طی کوششی به سیلیسیه یا قیلیقیه (Cilicia) رفت. در سال 719 ق.م. سرگون به منظور حمایت از متحد خود یعنی ایالت مانای (Mannai) درآذربایجان به ایران حمله کرد و بخشی از مدیا یا ماد را به عنوان ایالت‌های امپراطوری ضمیمه آن کرد. به هر حال در 716 ق.م. جنگ دیگری ضروری شد. در همان زمان او مشغول آماده کردن یک حمله‌ی بزرگ بر علیه اورارتو بود. تحت رهبری ولیعهد یعنی سناخریب ارتش‌هایی از نیروهای کمکی به اورارتو که از طرف شمال هم توسط کیمری‌ها تهدید می‌شد، نفوذ کردند. نقاط قوی اورارتو باید خیلی خوب تقویت شده باشند. سرگون تلاش کرد تا مانع پیشرفت آنها به ایالت مانای و حمله به شاهزاده‌نشین ماد در سمت شرقی دریاچه‌ی ارومیه شود. در همان زمان با امید غافلگیر کردن نیروی آشوری، رازا (Rasa) از اورارتو تنگه‌ی بین دریاچه‌ی اورمیه و کوه سهند را بسته بود. با پیش‌بینی این امر، سرگون دسته‌ی کوچکی از سواره‌نظام را در یک حمله‌ی غافلگیرانه هدایت کرد که منجر به پیروزی بزرگی برای آشوریان شد. رازا فرار کرد و مرد.
آشوریان به پیش تاختند. تمام شهرها، پادگان‌ها و حتی سیستم آبیاری اورارتو را تخریب کردند. آنها توشپا (Tushpa) یعنی پایتخت را فتح نکردند اما مالکیت شهر کوهستانی موساسیر (Musasir) را بدست آوردند. خرابی‌ها بی‌حد بود. در سال‌های بعد فقط یورش‌های کوچکی به ماد و آناتولی شرقی و بر علیه اشدود  (Ashdod)در فلسطین صورت گرفت. شاه میداس از فریجیه و بعضی از شهرهای قبرس کاملأ آماده‌ی پرداخت خراج بودند.
اکنون سرگون آزاد بود تا با ماردوک ـ اپل ـ ایدین از بابل تسویه حساب کند. ماردوک ـ اپل ـ ایدین که متحدش یعنی شوتراک ـ ناخونته (Shutruk – Nakhunte) از عیلام او را ترک کرده بود بهتر آن دید که ابتدا به سرزمین بومی خود در خلیج فارس و سپس به عیلام بگریزد زیرا این  شاهزاده‌ی آرامی خود را خیلی منفور کرده بود. سرگون در میان رعایایش به عنوان آزادی بخش بابل مورد ستایش بود. او با خواسته‌های روحانیت موافقت کرد و از همان زمان اشرافیت ارمنی را خوار و خفیف کرد. او از عنوان ساده‌ی فرماندار بابل خرسند بود.
سرگون در ابتدا در کالاخ بر پا خاست اما سپس تصمیم گرفت پایتخت جدیدی در شمال نینوا بر پا کند. او شهر را دورشاروکین یعنی شهر سرگون نامید. او کاخ خود را روی یک تراس بلند در بخش شمال شرقی شهر بنا کرد. معبد خدایان اصلی در اندازه‌ی کوچک‌تر در میان یک مربع مستطیل مجلل ساخته شد که با یک دیوار ویژه احاطه شده بود. این نظم سرگون را قادر کرد که بیش از حدی که قبلأ امکان پذیر بود بر کاهنان نظارت داشته باشد.
یکی از نتایج این طراحی این بود که تصویر شاه باعث شد خدایان در مجتمع‌های بزرگ معبد به طریقی به پس زمینه رانده شوند و در نتیجه از اهمیت خدایان در مقابل شاه کاسته شد. مجسمه‌های سنگی دو گاوبالدار با سر انسان در دو کنار ورودی قرار گرفت. گاوهای بالدار  از هر چیز قابل مقایسه‌ی قبلی بزرگتر بودند. دیوارها با صحنه‌های جنگ و جشن تزئین شده بودند. مقایسه‌ای با لوح‌ سنگی خوش‌ساخت شاه بابل یعنی ماردوک نشان می‌دهد که هنرهای زیبای آشور تا حد زیادی ازهنرهای بابل جلو افتاده بودند. سرگون هیچ‌گاه پایتخت خود را تکمیل نکرد هرچند که از 713 تا 705 ق.م. ده‌ها هزار کارگر و هنرمند بر این شهر بزرگ کار می‌کردند.
در سال 705 ق.م. سرگون در یورش به شمال غربی ایران در کمین افتاد و کشته شد. جسد او دفن نشد و بر جا  ماند تا توسط پرندگان بلعیده شود. پسر سرگون یعنی سناخریب که با پدرش نزاع کرده بود تحت تأثیر کاهنان باور داشت که مرگ پدرش تنبیه خدایان به خاطر بی‌توجهی او نسبت به پایتخت‌های قدیمی بوده است.
ادامه در شماره‌ی آینده


معجزه در کرکوک
مونالی نجیب از طریق پیامک با کشیش جوان در ارتباط بود که تلفنش خاموش شد. او در اتاقی محقر واقع در خوابگاهی در شهر کرکوک بود که هفت تختخواب سفری آن را اشغال کرده بود. این تخت‌ها مورد استفاده او و شش دختر مسیحی (آشوری) دیگر که در کالج کرکوک ـ که تحت کنترل کردها بودـ به تحصیل خود ادامه می دادند، بودند زیرا شهری که در آن تحصیل می کردند یعنی موصل توسط نیروهای داعش تصرف شده بود و آنها برای ادامه تحصیل چاره‌ای جز این کار نداشتند. اما اکنون بار دیگر خطر نزدیک شده بود.
پنج روز قبل از این واقعه، نیرو‌های عراقی و پیشمرگه‌های کرد حمله‌ی بزرگی را به سمت مواضع داعش پیش برده بودند و اکنون کرکوک تبدیل به هدفی برای تلافی این حمله شده بود.
هفت زنی که در آن اتاق محقر خوابگاه صدای شلیک تفنگ‌ها و انفجارها را می شنیدند با خشم نظامیان داعش که دانشگاه آنها را در موصل تسخیر کرده و هزاران کتاب را سوزانده بودند و می‌خواستند که تفسیر خشن خودشان از اسلام را به مردم تحمیل کنند، آشنا بودند.
این دختران خانه‌ی خود را در قره‌قوش که زمانی بزرگترین شهر مسیحی‌نشین عراق بود از دست داده بودند و اکنون نیز که در کرکوک پناه گرفته بودند باز هم خطر را در چند قدمی خود می‌دیدند. آنها باید باز هم برای زنده ماندن می‌جنگیدند اما این بار نه از طریق فرار بلکه از طریق ماندن و پنهان شدن.
مونالی و دوستانش خود را در پتو پیچیدند تا از اصابت گلوله‌هایی که در هوا پرواز می‌کردند در امان بمانند. آنها خیلی زود صداهای خفه‌ای را در آشپزخانه کناری و هم‌چنین صدای مردانی را که در یخچال را باز و قفسه‌ها را در جستجوی مواد خوراکی زیر و رو می‌کردند شنیدند.
مونالی و دوستانش به مدت هفت ساعت در این اتاق پنهان شدند تا در نهایت نیروهای داعش آنجا را ترک کردند. در این مدت آنها زیر تختخواب چوبی خود پناه گرفته بودند اما نمی‌دانستند که مزاحمان متعلق به نیروهای عراقی بودند یا داعش. مونالی خواست فریاد بزند و کمک بخواهد اما فکر کرد که اگر در مورد هویت افراد غریبه اشتباه کرده باشد قطعأ مرگ گریبانگیرشان می‌شد.
پس به جای آن دراز کشید. او با این امید که تلفن‌های همه‌ی آنها خاموش باشد حتی نمی‌خواست نفس بکشد . می‌دانست که یکی از دختران دچار آلرژی شدیدی بود و اگر عطسه یا سرفه می‌کرد کارشان به پایان می‌رسید. مونالی تسبیحی از شیشه شفاف را چنگ زد و دعا کرد "پدر، ما را یاری کن". او به پدر رونی مومیکه که کشیش جوانی در اربیل بود پیام داد "آیا شما با ارتش در تماس هستید؟" کشیش رونی به او اطمینان خاطر داد "به حضور مریم عذرا دعا کن. او شما را حفظ خواهد کرد."
هنگامی که مردان غریبه آشپزخانه را ترک کرده و وارد اتاق خواب آنها شدند دخترها که غرق در وحشت بودند از طریق مکالمات آنها متوجه شدند که از نیروهای داعش هستند.
مردان داعش روی تخت‌ها نشستند و غذا خوردند. آنها داخل کیف‌های دختران را زیر و رو کردند و لباسهایشان را یافتند. مونالی بیشتر عصبی شد. او در باره سوء‌استفاده‌های وحشتناکی که نیروهای داعش از زنان می کردند خوانده بود. کتک زدن، تجاوز، بردگی اجباری و...   و اکنون این مزاحمین در خانه‌ی آنها بودند و می‌دانستند که در آن خانه تعدادی زن زندگی می‌کنند. مونالی آنقدر از مرگ نمی‌ترسید که از تجاوز. از فکر اینکه توسط مردانی منفور تصرف شود بر خود لرزید.
بیرون در کرکوک، جنگ در خروش بود. جنگجویان نفوذی داعش با کمک عوامل مخفی خود سعی کردند تا نیروهای عراقی را متوقف و ساختمان‌های کلیدی را تصرف کنند. آنها افراد زخمی خود را به داخل ساختمان آوردند. مردی به داخل اتاق منتقل شد. جنگجویان رفیق خود را بر روی یک تختخواب سفری گذاشتند. خون از میان تشک‌ها نشت کرد و روی دوست مونالی که زیر تخت پنهان شده بود چکید. اما هنوز هیچ زنی تکان نخورده و یا صدایی ایجاد نکرده بود.
یکی از جنگجویان داعش پتویی را برای پوشاندن یک مرد زخمی چنگ زد. او به آسانی می‌توانست پتویی که مونالی را پوشانده بود را انتخاب کند اما به جای آن یکی دیگر را برداشت. مرد درست بالای سر او نشست چنان که مونالی می‌توانست تماس کفش‌های او را با خودش احساس کند.
بیش از هفت ساعت گذشت. باطری موبایل‌های تک‌تک دخترها خاموش شد و همراه آن تنها ارتباط آنها با دنیای بیرون قطع شد. مونالی در آخرین پیام کوتاه خود به پدر مومیکه نوشت "آنها ما را خواهند کشت." و سپس صفحه تلفن او سیاه شد.
کشیش مومیکه ترسید که دختران مرده باشند. او در اربیل و در حالی که تلفن را در دست گرفته بود شروع به گریه کرد، اما یک تلفن هنوز کار می‌کرد و از طریق آن مونالی توانست راهنمایی‌هایی مبنی بر اینکه چگونه فرار کنند را دریافت کند.
هنگامی که مردان داخل اتاق، یک تماس تلفنی مبنی بر اینکه آنجا را ترک کنند دریافت کردند ، زنها آماده شدند تا به دنبال آنها خارج شوند. اما مونالی می‌توانست صدای جریان آب را در دستشویی بشنود و فهمید که داعشی‌ها هنوز در خانه هستند. او و سایر دخترها به سرعت از زیر تخت‌ها به بیرون خزیدند و طبق راهنمایی‌های پلیس عراق رفتار کردند.
آنها از در عقبی به بیرون دویده و به طرف دیوار هشت فوتی رفتند. مونالی راه  را نشان داد. خوشبختانه یک صندلی جلوی دیوار قرار داشت و دخترها از آن برای بالا رفتن از دیوار استفاده کردند. سپس نظامیان داعش جلیقه خودکشی خود را منفجر کردند. هنگامی که روز بعد مونالی به آن محل بازگشت بقایای آنها را مشاهده کرد.
او این داستان را در یک بعدازظهر آرام در خانه اقوامش در اربیل نقل کرد. در حین صحبت، او که یک تسبیح شفاف شیشه‌ای  در دست داشت گفت "نمی دانم چگونه زنده ماندیم."


احساس مونالی و دوستانش این بود که  یک رشته معجزات باعث نجات آنها شدند. در آن میدان وحشت هیچ کس سرفه یا عطسه نکرد! هیچ تلفنی به صدا در نیامد! یک صندلی جلوی دیوار قرار گرفته بود، جایی که به طور معمول وجود نداشت!
در آن چند ساعت بارها مونالی امید خود را از دست داد اما ایمانش قوی‌تر شد. در ابتدا او به شرطی با نقل داستان خود موافقت کرد که اسم واقعی‌اش ذکر نشود اما سپس عقیده‌اش را تغییر داد. او گفت که حاضر است دنیا را از چیزهایی که متحمل شده آگاه کند. مونالی گفت برای روایت داستانش آماده است زیرا او از چنگال داعش نجات یافته است و چیزی برای ترسیدن ندارد.

منبع:Aina.com
ترجمه: شامیرام داودپوریان



آشوری‌های مسلمان چه کسانی هستند؟
صبری آتمان

برخی از خوانندگان در حیرت خواهند افتاد که این آشور‌ی‌ها چه کسانی هستند؟ بعلاوه، آیا تمام آشوری‌ها مسیحی نیستند؟ ظاهرأ نه.
اکثریت آشوری‌ها مسیحی هستند، بعضی ضد ‌خدا و برخی منکر وجود خدا هستند. به هر حال اکنون ما دارای آشوری‌های مسلمان هم هستیم که به هویت آشوری خود افتخار می‌کنند.
کریپتو اسیرین یا آشوری‌های مخفی لفظی است که برای توصیف این آشوری‌ها که آشوری بومی  تمام عیار هستند و یا آنهایی که اصل و نسب نیمه آشوری دارند به کار می‌رود. اما آنها در عین حال احساس می‌کنند که مجبور هستند هویت آشوری خود را از ترک‌ها و جامعه‌ی ترک پنهان کنند. این مردم فرزندان آشوری‌های ترکیه هستند. والدین آنها کشته شده بودند، تعدادی از کودکان یتیم آنها به بردگی برده شده و برای آقاهای کُرد کار می‌کردند. زنان آشوری توسط شوهران مسلمان به داخل حرم‌ها برده شده و به اجبار به دین اسلام گرویدند، مجبور به بردگی شدند و به صورت کرد یا ترک پرورش یافتند. یتیم‌‌ها، دختران و زنان ، درست همانند زنان و دختران یزیدی در عراق در وقتی که اسیر نیروهای داعش شدند به زور از والدین‌شان گرفته شده و در بازارها به فروش رسیدند.
طی فعالیت‌هایم در مرکز قتل عام آشوری‌ها (سیفو)، به تعدادی از داستان‌های مربوط به این واقعه برخوردم. من با تعدادی از آشوری‌های مخفی که می‌خواهند اقوامشان را بیابند تماس داشته‌ام. تعدادی از آنها می‌خواهند به مسیحیت بازگردند و بعضی تنها می‌خواهند داستانشان را تعریف کنند. به هر حال، تمام این داستان‌ها، داستان‌های غم‌انگیزی هستند. در پس همه‌ی این داستان‌ها، نمایش‌ها و تراژدی‌های بسیاری وجود دارد. تمام اینها در اثر آزار و اذیت آشوری‌ها در امپراطوری عثمانی رخ داده است. بعضی از این فاجعه‌‌ها طی قتل عام سیفو و برخی دیگر قبل از آن به وقوع پیوسته‌اند.
چند هفته قبل من به یک صفحه‌‌ی فیس بوک برخوردم. خیلی خوشحال بودم. اولین نکته‌ای که به ذهنم رسید این بود که سرانجام این آشوری‌های مخفی از پنهان کردن خود به تنگ آمده‌اند و می خواهند بیرون بیایند و هویت خود را اعلام کنند. فورأ مشترک این صفحه شدم. عکس‌العمل‌هایی که در ارتباط با پست خودم دریافت کردم بسیار جالب بود. این یک سرفصل جدید برای اکثریت ما بود و ما به عنوان آشوری قبلأ با چنین پرسش‌هایی روبرو نشده بودیم. تعدادی از مردم شوکه شده بودند و تعدادی از آنها شروع به استفاده از زبان مبتذل کردند. آنها فراموش کرده بودند که ما به عنوان آشوری خیلی پیش از آن که مسیحی شویم وجود داشته‌ایم. بعلاوه شاید هم فراموش کرده بودند که در ترکیه و سایر کشورهای خاورمیانه در معرض آزار و اذیت‌های بی‌شماری بوده‌ایم. تعداد دیگری از آشوری‌ها که به پست من جواب دادند فراموش کرده بودند که یک هم‌دردی ساده با این مردم که اجدادشان در معرض قتل‌عام‌های متعددی قرار گرفتند نشان دهند. تعدادی از آشوری‌هایی که عکس‌العمل منفی نسبت به پست من داشتند حق انحصاری آشوری بودن را به خودشان اختصاص داده بودند. به نظر این افراد، اگر کسی ادعای آشوری بودن را داشته باشد یا باید مسیحی باشد یا اینکه مسیحی شود.
بعضی از آنهایی که واکنش منفی نسبت به پست من داشتند، این را هم فراموش کرده بودند که تعداد زیادی از آشوری‌ها طی قتل عام کشته شدند و فرزندانشان به بردگی برده شده و به اجبار مسلمان شدند. دیگرانی که واکنش منفی داشتند فراموش کردند که نوادگان آن آشوری‌های شور‌بخت در یک محیط اسلامی و با فرهنگ اسلامی رشد کردند، مجبور شدند که خود را مسلمان اعلام کنند و از قواعد معینی تبعیت کنند که توسط جامعه‌ی کردهای ترکیه به آنها تحمیل شده بود. آنها فراموش کردند که مردم باید در ایمان یا عدم ایمان آزاد باشند. بعلاوه اگر سعی کنیم مردم را مجبور کنیم که ایمان بیاورند یا نیاورند، پس چه فرقی بین طرز فکر ما و طرز فکر آنهایی هست که مرتکب سیفو شدند؟ آشوری‌های که جامعه‌ی آشوری‌های دیار بکر را تأسیس کردند به خاطر جستجو برای یافتن ریشه‌های قومی خود با بعضی از همسایه‌های مسلمان و اقوامشان دچار مشکل شده‌اند. آنها به آشوری بودن خود افتخار می‌کنند. آنها نمی‌خواهند توسط اجداد خود انکار شوند. آنها واقع‌گرا هستند و به دنبال درک این مسئله هستند که بر سرشان چه گذشته و چه می‌گذرد.
آیا آنها را درک می‌کنیم؟ آیا ما به اندازه‌ی کافی بالغ شده‌ایم که آنها را درک کنیم؟ به امید روشن شدن تعدادی از این پرسش‌ها، با خانم اِیلَم دوُنَن رئیس انجمن آشوری‌های دیاربکر (اُمید) تماس گرفته و با او گفتگو کردم. من امیدوارم این گفتگو شروع خوبی برای بحث و گفتگو درباره‌ی چنین امر مهمی باشد. خوانندگان باید به خاطر بسپارند که ما تنها مردمی نیستیم که با این پرسش‌ها ـ که پرسش‌های آسانی نبوده بلکه بسیار پیچیده می‌باشند ـ روبرو می‌شویم. ارمنی‌ها، یزیدی‌ها ،مردم بوسنی در رواندا و بسیاری از نقاط جهان که مورد آزار قرار گرفته‌اند نیز با چنین پرسش‌هایی روبرو هستند. ما باید از تجربیات هم بیاموزیم.



این‌ها  پرسش‌های من و پاسخ‌های اِیلَم دُونَن هستند.
܀ می‌توانید خود را به خوانندگان ما معرفی کنید؟
܀  نام من اِیلَم دوُنَن است. من رئیس انجمن آشوری‌های دیاربکر هستم و در اُمید (دیاربکر) زندگی می‌کنم.
܀ در کجا متولد شده و دوران کودکی خود را گذرانده‌اید؟ پدر و مادر و اجداد شما از کجا بودند؟ از دوران کودکی خود یعنی زمانی که مردم از گذشته‌ی خود حرف می‌زدند چه چیزهایی به یاد دارید؟
܀ من در دیار بکر بدنیا آمده و بزرگ شدم. پدرم مِهمِت دوُنَن در روستای سیمسین که از روستاهای شهر لیجه در دیاربکر است بدنیا آمده بود. مادرم امینه دوُنَن در دیار بکر بدنیا آمده بود. پدربزرگ من باکی در روستای اورمان کایا بدنیا آمده بود. من کمی به یاد دارم که پدربزرگم درباره‌ی قتل عام صحبت می‌کرد. او برای ما درباره‌ی داستان زندگی خود و اینکه چگونه از قتل عام جان سالم به در برده بود می‌گفت.
܀ نخستین بار کی و از چه کسی شنیدید که آشوری هستید؟ زمانی که به هویت آشوری خود پی بردید آیا از نظر احساسی دچار مشکل شدید؟ قبل از آگاه شدن از هویت آشوری‌تان چه هویت قومی و مذهبی برای خود قائل بودید؟
܀ از زمان کودکی خانواده و اجداد من درباره‌ی هویت‌مان ما را آگاه کردند به همین دلیل من با هویت آشوری خود مشکلی پیدا نکردم. هویت قومی من همواره آشوری بوده و من و خانواده‌ام مسلمان هستیم.
܀ هویت قومی خود را با چه کسی درمیان گذاشتید؟ عکس‌العمل خانواده و اقوام نزدیک چه بود؟
܀ خانواده‌ی من و اقوام نزدیک از هویت قومی من آگاه بودند و من با هیچ مشکلی روبرو نشدم. اما مردم دیگر در این منطقه‌ی جغرافیایی عکس‌العمل‌های گیج‌کننده‌ای داشتند. بعضی از آنها افکار مثبت داشتند و برخی در مقابل من تعصب نشان می‌دادند.
܀ آیا شما یک مسلمان معتقد هستید؟ بعلاوه آیا شما به طور کل یک مؤمن هستید؟ اگر این فرصت را داشتید که دین خود را تغییر دهید مسیحی می‌شدید یا بر همین دین که دارید باقی می‌ماندید؟
܀ بله من مسلمان هستم و مسلمان خواهم ماند. من احترام زیادی برای مسیحیت قایل هستم. به هر حال معتقد هستم که اسلام آخرین دین است و من زندگی خودم را به همین روش ادامه داده و بر ایمان خود باقی خواهم ماند.
܀ چگونه با سایر افراد همانند خود تماس گرفتید و چگونه جمع شدید و با چه نوع مشکلاتی روبرو هستید؟
܀ ما با سایر خانواده‌ها از روستای خودمان همیشه در تماس بوده‌ایم. در جمع شدن مشکلی نداشتیم. به هر حال هنگامی که با ساکنان مناطق دیگر ملاقات کردیم هیچ مشکلی به خاطر هویت قومی نداشتیم اما بخاطر مذهبمان چالش‌‌هایی داشتیم.
܀ می‌توانید اطلاعاتی در مورد روند ثبت انجمن خود بدهید؟ چه هدفی از این انجمن داشتید؟
܀ منظور اصلی ما از تأسیس این انجمن پیدا کردن آشوری‌هایی مانند خودمان بود که به اسلام ایمان دارند و همیشه مخفی هستند. ما می‌خواهیم به آنها یک برنامه‌ی کاری بدهیم تا بتوانند صحبت کنند و افکارشان را با ما در میان بگذارند. به علاوه ما می‌خواهیم هویت آشوری را تقویت کنیم.
܀ در حال حاضر تعداد اعضایتان چقدر است و در ترکیه چه تعدادی پیدا کرده‌اید؟
܀ ما صد نفر عضو ثبت شده داریم که از خانواده‌هایی شبیه ما هستند. ما از طریق رسانه‌های عمومی و سایر وسایل با پنج هزار آشوری همانند خودمان در ترکیه در تماس هستیم.
܀ اعضای شما از کدام مناطق هستند؟
܀ آنها از دیاربکر و تمام ترکیه‌ی شرقی هستند.
܀ در مورد سیفو چه می‌دانید؟
܀ سیفو به معنای شمشیر است و وسیله‌ای بود برای اعدام آشوری‌ها که در 1915 به کارمی‌رفت. به همین دلیل است که ما آن را سیفو می‌نامیم و این یکی از تاریک‌ترین ایام در تاریخ است زیرا به عنوان آشوری دو سوم جمعیت خود را از دست دادیم.
܀ خانواده و اجداد شما چگونه مسلمان شدند؟ این افراد که اسیر شدند از کجا بودند یا اینکه آیا از بازارها خریداری شده بودند؟ چه قومیتی  داشتند؟ آیا آنها ترک یا کرد بودند؟ شما از چه کسانی این مسائل را شنیده و چه شنیده‌اید؟
܀ پدربزرگم به ما گفت که طی قتل عام سیفو، او و خواهرش توسط یک خانواده‌ی کرد گرفته شده بودند و به این طریق آنها از قتل عام نجات پیدا کردند. پدربزرگم هشت ساله و خواهرش شش ساله بود. آنها با این خانواده زندگی کردند. پدربزرگم چوپانی می‌کرد و خواهرش کارهای خانه را انجام می‌داد. آنها در حین اینکه با این خانواده زندگی می‌کردند مجبور به قبول اسلام شدند.
܀ در باره‌ی گذشته‌ی سایر اعضای انجمن‌تان چه می‌توانید به ما بگویید؟ چه کسی آنها را مجبور به قبول اسلام کرده بود؟ نقش حکومت در این امر چه بود؟ آیا مقامات محلی این کار را سرخود انجام دادند؟
܀ بیشتر اعضای ما حکایت‌هایی شبیه داستان پدربزرگم و خواهرش دارند. تعدادی اسیر شده بودند، تعدادی هم در بازارها خریداری شده بودند. این مردم مجبور به قبول اسلام شدند زیرا در خانواده‌های مسلمان زندگی می‌کردند. حکومت (در آن زمان) و مقامات محلی با همدیگر قتل عام آشوری‌ها را به اجرا درآوردند.
܀ عکس‌العمل خویشاوندان سایر اعضای انجمن‌تان هنگامی که بر هویت آشوری خود پافشاری کردند چه بود؟ آیا با مشکل روبرو شدند؟ آنها در این مورد چه  دارند تا با ما درمیان بگذارند؟
܀ آنها آزاد نیستند که هویت گذشته‌ی خود را اعلام کنند. آنها به خاطر عکس‌العمل اطرافیانشان، با مشکلاتی روبرو هستند.
܀ جمعیت آشوری‌های ترکیه که سابقه‌ای مشابه شما دارند چقدر است؟
܀ تنها با یک سال فعالیتی که انجمن انجام داد ما به تعداد صد خانواده رسیدیم. به هرحال به خاطر فشار جامعه، ما تعداد دقیقی در دست نداریم. در نتیجه‌ی این فشارها تعداد زیادی از مردم هویت خودشان را به طور آزاد اعلام نمی‌کنند اما ما می‌دانیم که تعداد، بسیار بالا است. 
܀ چگونه به این نتیجه رسیده‌اید؟
܀ ما این‌گونه حدس می‌زنیم زیرا اعضای انجمن و من با هم درباره‌ی گذشته‌ی خود در روستاهایمان، شهرهایمان و منطقه‌مان تحقیق کردیم.
܀ درباره‌ی هویت قومی مذهبی اعضای خود چه می‌توانید بگویید؟ آیا آنها خودشان را مسلمان، مسیحی و یا بی‌اعتقاد می‌دانند؟
܀ فعالیت ما در بر گیرنده‌ی هیچ گونه گزینش دین نیست. بعضی مسلمان هستند. بعضی مسیحی و بعضی هم هیچ اعتقادی ندارند. هدف اصلی انجمن ما پیدا کردن آشوری‌هایی است که خودشان را پنهان می‌کنند.
܀ هنگامی که انجمن خود را تأسیس کردید و شناخته شدید، عکس‌العمل اجداد آشوری شما چه بود و آن را چگونه تفسیر می‌کنید؟
܀ من آرزو دارم که می‌توانستم بگویم عکس‌العمل‌های خوبی بودند. بدبختانه اجداد ما فراموش کرده‌اند که به همان قوم تعلق دارند و شروع کردند به بحث درباره‌ی مذهبمان. اگر شما دوره‌ی سیفو را تجزیه و تحلیل کنید، متوجه می‌شوید که در آن زمان اسلام آوردن تنها امکان زنده ماندن بود. من امیدوارم آشوری‌ها فعالیت‌های ما را دنبال کنند و با دانش خود ما را حمایت کنند وبر دین ما تمرکز نکنند.
܀ هنگامی که کار انجمن خود را شروع کردید، عکس‌العمل‌  کردها، ترک‌ها و سایر گروه‌های مسلمان در مقابل شما چه بود؟
܀ در این منطقه‌ی جغرافیایی شرایط برای آشوری بودن بسیار دشوار است. به هر حال اگر ما خود را انکار نکنیم، سایر مسلمان‌ها و قومیت‌‌ها در آینده ما را به رسمیت خواهند شناخت. این هدف انجمن ماست.
܀ درباره‌‌ی آنچه که آشوری‌های عراق، سوریه و سایر کشورهای خاورمیانه با آن روبرو هستند چه احساسی دارید؟
܀ آشوری‌ها در تمام طول تاریخ به خاطر هویت خود، با خشونت و جنگ با سایر ملت‌ها روبرو شدند. به عنوان آشوری، ما قبل از تاریخ مکتوب در خاورمیانه وجود داشته‌ و هنوز وجود داریم. به هر حال خیلی‌ها سعی کرده‌اند تا از طریق قتل‌عام‌های متعدد ما را  نابود کنند و ما هویت خود را حفظ کرده‌ایم. من اطمینان بسیار دارم که ما مبارزه خواهیم کرد و هیچ‌گاه از بقا دست نخواهیم کشید.
܀ آیا برای اینکه به عنوان یک آشوری شناخته شوید به اجازه‌ی کسی نیاز دارید؟
܀ نه. بسیار واضح است که ما هنوز در کدام منطقه‌‌ی جغرافیایی هستیم. بسیار واضح است که اجداد ما چه کسانی بودند. بسیار واضح است که پدربزرگم و خواهرش چه کسانی بودند. بنابراین ما نیاز به کسب اجازه از کسی نداریم تا خودمان را آشوری بنامیم.
܀ به کسانی که می‌گویند اسلام را ترک کنید و مسیحی شوید چه جوابی می‌دهید؟
܀ من امیدوارم این افراد درک کنند که دین یک امر شخصی است و انتظار دارم که همان‌‌گونه که من به مردمی که مسیحی یا معتقد به سایر ادیان هستند احترام می‌گذارم، آنها نیز به دین من احترام بگذارند.
܀ میل دارید چه پیامی برای آشوری‌هایی که در اطراف جهان پراکنده شده‌اند بدهید؟
܀ ما قادر نیستیم در مورد گذشته تصمیمی بگیریم اما نباید گذشته را هم فراموش کنیم. زمان در اختیار ماست. ما فرصت‌هایی داریم. اکنون زمان آن است که اختلافات را کنار بگذاریم و متحد شویم. من بار دیگر تأکید می‌کنم که اکنون زمان آن است که به عنوان آشوری متحد شویم و دنیا را مجبور کنیم به ما گوش دهند.
܀ سپاسگزاریم از پاسخ‌هایتان.
܀ من هم برای دادن این فرصت و همین‌طور از توجه شما سپاسگزارم.
***************************************

موزائیک‌های باستانی


اخیرأ در جنوب شرقی شانلی اورفا که یکی از استان‌های کشور ترکیه می‌باشد موزائیک‌های باستانی نادری کشف شدهاست. باستان‌شناسان تعداد پنج موزائیک پایه از اَبگر پنجم (سال چهارم ق.م. تا هفتم ق.م.) ـ که پنجمین شاه از پادشاهی اوسروئن (132 ق.م. تا 244 ق.م.) بوده است ـ کشف کرده‌اند. این موزائیک‌ها که حکاکی‌های زیبا و سنگ‌نوشته‌های سریانی را به تصویر کشیده‌اند بعد از تکمیل پروسه‌ی ترمیم، در موزه‌ها به نمایش درخواهند آمد. در محدوده‌ی این پروژه که در زمینی به مساحت 45000 هکتار اجرا می‌شود تا کنون در حدود ده مقبره ترمیم شده‌اند و این در حالی است که جاده‌هایی ساخته شده‌اند و اقدامات محیطی جهت حفاظت از مصنوعات حاصل به عمل آمده‌اند. این اقدامات نقش مهمی در تبدیل ایالت شانلی اورفا به یک مرکز جذاب ایفا نموده‌اند.
                                                   منبع: Aina.com
ترجمه: شامیرام داودپوریان






مانند اغلب دستورالعمل‌هایی که از کشورهای باستانی نشأت گرفته‌اند، منشأ اصلی باقلوا نیز کاملأ مشخص نمی‌باشد زیرا هر گروه قومی که اجدادش از خاورمیانه آمده‌اند مدعی مالکیت این شیرینی دلپذیر هستند.
اما اعتقاد عموم بر این است که آشوریان اولین مردمی بودند که در حدود قرن هشتم میلادی چند لایه از خمیر نان را روی هم گذاشته و آجیل خرد شده را بین این لایه‌ها قرار دادند. این نخستین نمونه‌ی شناخته شده‌ی باقلوا، فقط در اوقات ویژه‌ پخته می‌شد.
در دوران گذشته (تا اواسط قرن 19) باقلوا غذایی برای ثروتمندان به شمار می‌رفت. در ترکیه تا به امروز هنوز می‌توان این ضرب‌المثل را از فقرا یا حتی از طبقه ی متوسط شنید که می‌گویند "من هنوز آنقدر ثروتمند نشده‌ام که هر روز باقلوا و بورِک بخورم." ماهی‌گیران یونانی و تاجرانی که به شرق خاورمیانه مسافرت می‌کردند خیلی زود لذت باقلوا را کشف کردند طوری که پرزهای چشایی آنها هیپنوتیزم شد. آنها دستورالعمل تهیه‌ی باقلوا را به آتن بردند. تنها ارتباط واقعی یونا‌نی‌ها با توسعه‌ی این شیرینی، در آخرین تکنیک تهیه‌ی خمیراست که این امکان را برایشان فراهم کرد که آن را به نازکی یک برگ تهیه کنند در حالی که بافت خمیری که آشوریان تهیه می‌کردند مانند نان بود. در اصل نام فیلو ـ نامی که بر خمیر باقلوا نهاده شده ـ در یونانی به معنای برگ است. از قرن سیزدهم میلادی به بعد در آشپزخانه‌ی هر خانواده‌ی ثروتمند منطقه، سینی‌های باقلوا برای هر مناسبت ویژه پخته می‌شدند.
هنگامی که دستورالعمل پخت باقلوا از مرزها گذشت، طعم آن نیز  تغییر کرد. در شمال محل تولد آن، باقلوا در قصرهای  پادشاهی پارس باستان پخته و تقدیم می‌شد و در غرب، در آشپزخانه‌ی رومی‌های ثروتمند و سپس در آشپزخانه‌ی هر امپراطور بیزانس (روم شرقی)  ـ تا سقوط آن در 1453 بعد از میلاد ـ پخته می شد.
در قرن پانزدهم، عثمانی‌ها به طرف جنوب کنستانتینوپول (استانبول کنونی) یورش  بردند و قلمروهای شرقی خود را نیز توسعه دادند چنان که اغلبِ سرزمین‌های باستانی آشوری‌ها و تمام پادشاهی ارمنستان را دربرگرفت. امپراطوری بیزانس منهدم شد و در شرق، پادشاهی پارس‌ها ایالات غربی خود را به مهاجمان تسلیم کرد. به مدت چهارصد سال ـ از قرن شانزدهم تا سقوط امپراطوری عثمانی در قرن نوزدهم ـ آشپزخانه‌های قصرهای پادشاهان عثمانی تبدیل به قطب غایی آشپزی امپراطوری شدند.
صنعتگران و پیشه‌وران از هر صنف، نانواها، آشپزها و شیرینی‌پزانی که در قصرهای پاشاها و وزیران و در عمارت‌های والی‌ها (فرمانداران ایالت‌ها) کار می‌کردند باید توسط گروه‌های قومی  که امپراطوری را تشکیل می‌دادند بازآموزی می‌شدند. آشپزهای ارمنی، یونانی، پارسی، مصری، آشوری و گاهی صرب‌ها، بلغاری‌ها و یا حتی فرانسوی آورده شده بودند تا در آشپزخانه‌های ثروتمندان به خدمت گرفته شوند. این سرآشپز‌ها  کمک فوق‌العاده‌ای به تأثیر متقابل و پالایش هنر آشپزی و شیرینی‌پزی یک امپراطوری که منطقه‌ی وسیعی شامل بالکان‌، یونان، بلغارستان، یوگوسلاوی، پارس، ارمنستان، عراق و تمام خاورمیانه، فلسطین، مصر، شمال افریقاو جزایر مدیترانه و جزایر اژه    را در بر می‌گرفت، کردند.
در پایان قرن نوزدهم کم‌کم در کنستانتینوپل و در پایتخت‌های ایالتی اصلی کشور مغازه‌های شیرینی‌فروشی ظاهر شدند که کار تهیه‌ی شیرینی برای طبقه‌ی متوسط را بر عهده گرفتند اما تا پایان سال 1923 قصرهای عثمانی در رأس آکادمی آشپزی امپراطوری باقی ماندند. باید اشاره شود که دلیل ویژه‌ی این امر که باقلوا در راس شیرینی‌ منتخب سلاطین ترک با حرم‌های بزرگشان ـ و همینطور برای ثروتمندان و اقوامشان ـ بوده، دو ماده‌ی مهم یعنی پسته و عسل می‌باشند که به اعتقاد عموم مردم در تقویت قوای جنسی نقش دارند. پس از آن ادویه‌جات دیگری مانند دارچین، هل و میخک نیز به باقلوا اضافه شده است.
از قرن هجدهم به بعد چیزی برای اضافه کردن به باقلوا جهت بهبود بخشیدن به طعم و ترکیب آن وجود نداشته اما به هر حال تغییراتی در شکل و طرز ارائه‌ی آن (مثلأ ارائه‌ی آن در سینی) به وجود آمده است. به هر حال باقلوا هنوز محبوب‌ترین و لذیذترین شیرینی خاورمیانه است.
منبع: file:///C:/Users/BlackSoft/Downloads/Baklava%20,%20history%20,%20origin%20,%20recipes.htm
ترجمه: شامیرام داودپوریان


بیماری آلزایمر

بیماری آلزایمر: به انگلیسی (Alzheimer's disease) ، که به اختصار آلزایمر خوانده می‌شود، یک نوع اختلال عملکرد مغزی است که در آن بتدریج توانایی‌های ذهنی بیمار تحلیل می‌رود. بارزترین تظاهر زوال عقل اختلال حافظه ‌است. اختلال حافظه معمولاً بتدریج ایجاد شده و پیشرفت می‌کند. در ابتدا اختلال حافظه به وقایع و آموخته‌های اخیر محدود می‌شود ولی بتدریج خاطرات قدیمی هم آسیب می‌بینند. بیمار پاسخ سئوالی را که چند لحظه قبل پرسیده‌است فراموش می‌کند و مجدداً همان سؤال را می‌پرسد. بیمار وسایلش را گم می‌کند و نمی‌داند کجا گذاشته‌ است. در خرید و پرداخت پول دچار مشکل می‌شود و نمی‌تواند حساب دارائیش را نگه دارد. بتدریج در شناخت دوستان و آشنایان و نام بردن اسامی آنها نیز مشکل ایجاد می‌شود. کم‌کم مشکل مسیر یابی پیدا شده و اگر تنها از منزل بیرون برود ممکن است گم شود. در موارد شدیدتر حتی در تشخیص اتاق خواب، آشپزخانه، دستشویی و حمام در منزل خودش هم مشکل پیدا می‌کند. بروز اختلال در حافظه و روند تفکر سبب آسیب عملکردهای اجتماعی و شخصی بیمار شده و در نتیجه ممکن است سبب افسردگی، عصبانیت و پرخاشگری بیمار شود.
یکی از مشکلات زوال عقل بروز توهم و هذیان است. مثلاً بیمار فکر می‌کند همسرش به وی خیانت کرده ‌است و یا همسایگان و پرستارش قصد آسیب رساندن و توطئه علیه  وی را دارند. بیمار ممکن است به فرزندانش بدبین شود. گاهی اوقات بیمار افرادی را مثلاً والدین فوت شده یا اقوام را که نیستند و حضور ندارند می‌بیند.
در موارد شدید بیمار برای انجام کارهای اولیه شخصی نیاز به کمک پیدا می‌کند و ممکن است توانایی کنترل ادرار و مدفوع را هم از دست دهد. بیمار دچار زوال عقل ممکن است در تکلم و یافتن کلمات مناسب مشکل پیدا کند و در نتیجه کم‌حرف و گوشه گیر شود. در موارد پیشرفته‌تر، بیمار آگاهیاش را نسبت به بیماری از دست داده و نمی‌داند که در انجام برخی کارها دچار ناتوانی است و ممکن است کارهای خطر‌ساز انجام دهد. بتدریج ممکن است توانایی حرکتی بیمار هم دستخوش آسیب شده و مکرراً تعادل‌ خود را از دست داده زمین بخورد.
آلزایمر رایج‌ترین شکل زوال عقل است. علائم این بیماری با از دست دادن قدرت حفظ اطلاعات بخصوص حافظهٔ موقت در دوران پیری آغاز شده و به‌تدریج  با از دست دادن قدرت تشخیص زمان، افسردگی، از دست دادن قدرت تکلم، گوشه‌گیری و سرانجام مرگ در اثر ناراحتی‌های تنفسی به پایان می‌رسد. مرگ پس از پنج تا ده سال از بروز علائم اتفاق می‌افتد؛ اما بیماری حدود بیست سال قبل از ظهور علائم آغاز شده ‌است. این بیماری با از دست رفتن سیناپس‌های نورونها در برخی مناطق مغز، نکروزه[۱] شدن سلول‌های مغز در مناطق مختلف سیستم عصبی، ایجاد ساختارهای پروتئینی کروی شکلی به نام پلاک‌های پیری (SP) در خارج نورون‌های برخی مناطق مغز و ساختارهای پروتئینی رشته‌های به نام NFT در جسم سلولی نورون‌ها، مشخص می‌شود.
این بیماری علاج‌ناپذیر را اولین بار روانپزشک آلمانی به نام آلویز آلزایمر[۲] در سال ۱۹۰۶ میلادی معرفی کرد. غالباً این بیماری در افراد بالای ۶۵سال بروز می‌یابد؛ گر چه آلزایمر زودرس (با شیوع کمتر) ممکن است زودتر از این سن رخ دهد. در سال ۲۰۰۶ میلادی ۲۶٫۶ میلیون نفر در جهان به این بیماری مبتلا بودند و پیش‌بینی می‌شود که در سال ۲۰۵۰ میلادی از هر ۸۵ نفر یک مبتلا به آلزایمر وجود داشته باشد. روز جهانی آلزایمر: همه ساله روز ۲۱ سپتامبر یا ۳۰ شهریور به مناسبت روز جهانی آلزایمر در دنیا مراسم و همایش‌های مختلف برگزار می‌شود. شعار سال ۲۰۰۸ این روز (No time to lose) است، به این معنی که زمانی برای تلف کردن نداریم.
پنج درصد جمعیت ۶۵ ساله و بالاتر به بیماری آلزایمر متوسط تا شدید مبتلا هستند و این در حالیست که ۱۰ تا ۱۵ درصد سالمندان در همین گروه سنی از بیماری آلزایمر خفیف رنج می‌برند.[۳

دیابت و فشارخون

دیابت و فشار خون به عروق ‌آسیب می‌رسانند. به همین علت افراد دیابتیک نیز در معرض بروز دمانس هستند و به طور متوسط دو سال زودتر از افراد غیر دیابتیک به بیماری‌های ناشی از دمانس مبتلا می‌شوند.

بر اساس تحقیقات به عمل آمده فشارخون نیز به دلیل خطری که برای سیستم عروقی به‌وجود می‌آورد فرد را بیشتر در معرض خطر ابتلا به دمانس قرار می‌دهد و اگر فرد بین سنین ۳۰ تا ۵۰ به بیماری فشار خون دچار شود تا ۶۲ درصد بیشتر از دیگران در معرض خطر دمانس قرار می‌گیرد. ولی چنانچه فشار خون در سنین ۸۰ تا ۹۰ سالگی بروز کند ممکن است فرد از خطر دمانس مصون بماند.

مصرف سیگار
فرد معتاد به مصرف سیگار نه تنها به ریه خود آسیب می‌زند و خطر ابتلا به سرطان را بالا می‌برد، بلکه به مغز خود نیز صدمه وارد می‌کند، زیرا نیکوتین و امثال آن باعث تنگی عروق می‌شود. همین امر سبب اختلال در رسیدن اکسیژن و مواد غذایی به مغز و در نتیجه بروز آسیب‌های شناختی و در نهایت دمانس می‌شود.
وزن نامناسب
چاقی یا لاغری هیچ کدام برای بیماری دمانس مناسب نیست. ولی پژوهش‌گران در این باره اختلاف نظر دارند. برخی داشتن کمی اضافه وزن را عاملی موثر در کنترل خطر ابتلا به دمانس می‌دانند و برخی معتقدند همان اضافه وزن ممکن است احتمال بروز بیماری را بالا ببرد. پژوهش‌گران هنوز به پاسخ قطعی و توصیه‌ی مناسب در این باره نرسیده‌اند.
افسردگی
افسردگی و دمانس اغلب دست در دست هم دارند. پیش از این مشخص نبود كه كدام يك مقدم بر ديگری ظاهر مي‌شود. به عبارت ديگر آيا افسردگي عامل خطر دمانس است يا تنها يک علامت زودهنگام برای آن؟ هر چقدر علائم افسردگی شدیدتر باشند، فرد برای ابتلا به دمانس مستعدتر است. بنابراین افرادی که از افسردگی رنج می‌برند می‌بایست حتما تحت درمان قرار گیرند.
زندگی ناسالم
پژوهشگران معتقدند بهترین عامل مصونیت از خطر ابتلا به دمانس، پیش گرفتن روشی سالم برای زندگی است: عدم مصرف سیگار و الکل، رژیم غذایی سالم، وزن مناسب و تحرک کافی.
این پنج عامل نه تنها باعث تقویت اندام می‌شوند بلکه سلامت روانی را نیز تامین می‌کنند. تحقیقات طولانی در این زمینه نشان داده‌اند توجه به این پنج نکته تا ۶۰ درصد خطر ابتلا به دمانس را کاهش می‌دهد.  
منبع: دویچه وله


                                 ==========================



تصویر‌هایی از زندگی زنان آشوری در اردوگاه پناهندگان اَشتی در اربیل عراق.
تصویرها توسطCNN   تهیه شده‌اند.  منبع: Aina.com


***********************************************************






از دوست عزیز خانم لورن دیویس که مبلغ 70000 تومان
بابت کمک مالی به انجمن بانوان آشوری شامیرام اعطا نموده‌اند سپاس‌گزاریم
 





Saturday, January 14, 2017










ܫܡܝܪܡ

 

ܟܘܪܣܐ ܓܘܝܐ
ܫܘܬܦܘܬܐ ܕܢܫ̈ܐ ܐܬܘܖ̈ܝܐ ܕܫܡܝܪܡ
ܡܢܝܢܐ 29 ܩܝܛܐ 2016




ܚܒܼܝܫܬ̈ܐ

 ܣܗܕ̈ܐ ܐܬܘܖ̈ܝܐ܇ ܫܡܝܪܡ ܕ.ܦܘܪܝܐܢ    
 ܒܥܝܢ ܗܘܐ ܗܘܝܢ ܗܘܐ܇ ܒܒܓ̰ܢ ܠܥܙܪܝܐܢ        
 ܓܘ 2005 ܐܡܪܗ ܐܗܘ܇ ܒܒܓ̰ܢ ܠܥܙܪܝܐܢ    
 ܐܘܦܩܐ ܒܗܪܢܐ܇ ܐܚܡܕ ܫܐܡܠܘ܇ܫܡܝܪܡ ܕ.ܦܘܪܝܐܢ 
          ܚܕ݇ ܚܘܒܐ ܟ̰ܡ ܥܬܝܩܐ܇ ܫܡܥܘܢ ܒܝܬ ܐܝܫܘ
7          ܚܘܒܐ܇ ܫܡܥܘܢ ܒܝܬ ܐܝܫܘ
          ܗܘܩܝܬܐ ܕܣܘܠܛܢ ܣܒܼܐ܇ ܚܘܢܘܬ̈ܐ ܕܓܪܝܡ 
         ܚܕܐ ܗܘܩܝܬܐ ܟܪܝܬܐ܇ ܫܡܝܪܡ ܕ.ܦܘܪܝܐܢ  
 ܥܒܼܘܕܘܬܐ ܐܘܡܬܢܝܬܐ܇ ܕܟܬܪ ܡܕܠܝܢ ܕܒܝܣ ܡܘܪܕܚܐܢ  
 ܡܬܠ̈ܐ ܕܡܠܠܐ ܢܨܪܐܠܕܝܢ܇ ܝܘܢܬܢ ܒܝܬ ܣܘܠܝܡܢ 
         ܕܘܖ̈ܫܐ ܓܕܝܡ̈ܐ܇ ܫܡܝܪܡ ܕ.ܦܘܪܝܐܢ 
22           شهید و سمیل/ شامیرام داودپوریان   

        بی‌تاب/ انکیدو     

       به زیر پوست سنگینت/ انکیدو  

        روزهای بارانی/ وینیتیا مورگود    

        تاریخ آشور/ شامیرام داودپوریان 

        نامه‌های آشور/ شامیرام داودپوریان   

        گفتگو با یک شاعر، نویسنده و زبان‌شناس/ هلن سن‌ونسان    

        رسوم آشوری/ شامیرام داودپوریان 

        هشت واقعیت تلخ راجع به قند/ دویچه وله

        اخبار آشوری/ شامیرام داودپوریان   

܀ روی جلد: تابلوی نقاس اثر پل بتو

܀ مسئولیت مقالات مندرج در بولتن بر عهده‌ی نویسندگان آن‌ها می‌باشد.



ܣܗܕ̈ܐ ܐܬܘܖ̈ܝܐ

ܫܡܝܪܡ ܕ.ܦܘܪܝܐܢ

  ܬܡܵܢܝܼܢ ܘܬܠܵܬ ܫܸܢܸ̈ܐ ܡܼܢ ܩܲܕ݇ܡ ܐܵܕܝܼܵܐ ܬܦܸܟܼܠܸܗ ܕܸܡܵܐ ܕܬܠܵܬ ܐܲܠܦܸ̈ܐ ܐܵܬܘܼܖ̈ܵܝܸܐ ܥܲܠ ܐܲܪܥܵܐ
ܚܲܡܝܼܡܬܵܐ ܕܣܸܡܹܝܠܸܐ. 
ܒܝܵܘܡܵܐ ܕ7 ܒܐܒ1933
ܐܲܒܼܩܵܐ ܕܡܵܘܬܵܐ ܝܬܸܒܼܠܸܗ ܥܲܠ ܐܸܫܬܝܼܢ ܘܬܠܵܬܵܐ ܡܵܬܘܵܬܸ̈ܐ ܒܐܘܼܚܕܵܢܵܐ ܕܣܸܡܹܝܠܸܐ ܘܥܲܦܪܵܐ
ܨܒܼܸܥܠܸܗ ܡܼܢ ܕܸܡܵܐ ܣܡܘܿܩܵܐ ܕܥܲܡܖ̈ܵܢܲܝܗܝ. ܥܒܼܵܪܵܐ ܝܢܵܐ ܬܡܵܢܝܼܢ ܘܬܠܵܬ ܫܸܢܸ̈ܐ ܘܕܟܼܵܪܵܐ ܕܣܸܡܹܝܠܸܐ 
ܗܸܫ ܚܲܕ݇ܬܵܐ ܝܠܸܗ ܒܠܸܒܵܐ ܘܒܒܵܠܵܐ ܕܒܢܲܝ̈ ܐܘܼܡܬܲܢ
ܐܝܼܢܵܐ ܩܸܛܠܵܐ ܕܣܸܡܹܝܠܸܐ ܠܸܐ ܝܠܸܗ ܚܬܝܼܡܵܐ ܘܗܲܠܵܐ ܒܟܘܼܬܵܪܵܐ ܝܠܸܗ. ܕܸܡܵܐ ܕܙܲܖ̈ܥܸܐ ܕܐܵܬܘܼܪ ܗܲܠܵܐ ܦܝܵܫܵܐ ܝܠܸܗ ܬܦܝܼܟܼܵܐ ܥܲܠ ܐܲܪܥܵܐ ܕܒܹܝܬ ܢܲܗܖܹ̈ܝܢ. ܐܝܼܕܵܐ ܕܡܵܘܬܵܐ ܒܸܚܕܵܪܵܐ ܝܠܵܗܿ ܘܡܚܵܝܵܐ ܝܠܵܗܿ ܠܢܸܫܲ̈ܢ، ܠܓܲܒܼܖ̈ܲܢ، ܠܝܲܠܲܕ݇̈ܢ، ܠܒܢܲܬܲ̈ܢ، ܠܥܘܼܡܖ̈ܵܢܲܢ، ܠܐܲܪܥܵܬܲܢ، ܠܬܲܫܥܝܼܬܲܢ ܘܠܕܟܼܵܖ̈ܲܢ   ܬܲܫܥܝܼܬܵܢܵܝܸ̈ܐ   
ܐܵܦܸܢ ܕܥܒܼܝܼܖܸ̈ܐ ܝܢܵܐ 83ܫܸܢܸ̈ܐ ܡܼܢ ܓܘܼܢܚܵܐ ܕܣܸܡܹܝܠܸܐ ܐܝܼܢܵܐ ܐܘܼܡܬܵܐܠܸܐ ܡܵܨܝܵܐ ܕܢܵܫܝܵܐ ܠܗ݇ܘܿܢ 3000ܣܵܗܕ̈ܘܼܗܿ ܕܗ݇ܘܸܐ ܠܗ݇ܘܿܢ ܕܸܒܼܚܵܐ ܒܝܵܘܡܵܐ ܕ 7ܒܐܲܒ ܘܠܵܐ ܙܸܐ ܟܠܲܝܗܝ ܣܵܗܕ̈ܘܼܗܿ ܐ݇ܚܸܖ̈݇ܢܸܐ ܕܗܲܠ ܐܸܕܝܘܿܡ ܬܦܝܼܟܼܵܐ ܝܠܸܗ ܕܸܡܲܝܗܝ ܥܲܠ ܡܲܕܒܚܵܐ ܕܐܘܼܡܬܵܐ


ܒܥܝܢ ܗ݇ܘܐ ܕܗܘܝܢ ܗܘܐ

ܒܒܓ̰ܢ ܠܥܙܪܝܐܢ



          ܒܵܥܝܸܢ ܗ݇ܘܵܐ ܕܗܵܘܹܝܢ ܗ݇ܘܵܐ ܢܸܫܪܵܐ ܚܲܝܠܵܢܵܐ

          ܓܵܘ ܪܩܝܼܥܵܐ ܕܒܹܝܬ ܢܲܗܖܹ̈ܝܢ ܦܵܪܚܸܢ ܗ݇ܘܵܐ ܐܵܢܵܐ
          ܗܵܘܹܝܢ ܗ݇ܘܵܐ ܐܲܢܟܝܼܕܘܼ ܪܲܚܡܵܐ ܕܓܝܼܠܓܵܡܸܫ
          ܩܸܢܵܐ ܕܒܝܼܫܵܐ ܬܵܠܚܸܢ ܗ݇ܘܵܐ ܐܵܢܵܐ
          ܗܵܘܹܝܢ ܗ݇ܘܵܐ ܦܲܠܵܚܵܐ ܦܵܠܚܸܢ ܗ݇ܘܵܐ ܒܫܘܼܚܪܵܐ
          ܩܵܐ ܒܢܵܝܬܵܐ ܕܢܝܼܢܘܸܐ ܦܵܠܚܸܢ ܗ݇ܘܵܐ ܐܵܢܵܐ
          ܫܵܩܠܸܢ ܗ݇ܘܵܐ ܚܲܕ݇ ܚܲܝܠܵܐ ܓܘܼܪܵܐ ܡܼܢ ܕܗܿܘ ܡܫܝܼܚܵܐ
          ܩܵܐ ܣܵܗܕܸ̈ܐ ܕܣܸܡܹܝܠܸܐ ܡܲܚܝܼܸܢ ܗ݇ܘܵܐ ܐܵܢܵܐ
          ܒܵܥܹܝܢ ܗ݇ܘܵܐ ܐܸܢ ܠܸܐ ܝܘܸܢ ܡܸܛܝܵܐ ܠܪܸܓܼܫܝܼ
          ܡܐܲܝܟܼ ܕܸܩܠܵܬ ܢܲܗܪܵܐ ܒܵܟܼܹܝܢ ܗ݇ܘܵܐ ܐܵܢܵܐ
 


ܐ݇ܡܪܗ ܐܗܘ ܓܘ 2005

ܒܒܓ̰ܢ ܠܥܙܪܝܐܢ

 ܗܵܕܟܼܵܐ ܢܩܸܫܠܸـܗ ܥܲܠ ܚܲـܕ݇ ܠܘܼܚܵــܐ     ܢـܝܼـܢــܘܼܣ ܐܵܗܘܿ ܗܿܘ ܡܵـܫــܘܿܚܵـــــܐ
 ܓܵܘ ܬܪܹܝܢ ܕܚܲܡܫܝܼ ܓܵܘ ܚܲܕ݇ ܝܵܘܡܵܐ     ܐܘܼܡܬܝܼ ܒܦܵܪܩܵܐ ܡܝܵܘܡܵܐ ܐ݇ܟܘܼܡܵܐ


ܘܫܸܡـܫܵــܐ ܕܐܲܬܘܼܪ ܗܲܪ ܒܸـܕ ܙܵܪܩܵــܐ      ܐܘܼܡܬܲܢ ܡܦܘܼܠܵܓܼܵـܐ ܒܸـܕ ܦܵـܪܩܵــܐ
ܦܲـــܪܦܸـــܪܵܐ ܓܵـــــܘ ܗܵܘܵܐ ܐܵܬܲܢ         ܡܼܢ ܐܵܢܵـܝܸ̈ــــܐ ܦܵــܪܩܵـــܐ ܦܲــܐܬܲܢ
 ܒܸــܕ ܫܲــܬܐܸܦܲــܚ ܒـܫܵــܘܬܵܦــܘܵܬܸ̈ܐ      ܩܵــܐ ܩـܘܼܝܵـܡܵــܐ ܕܩܲــܕ ܒܸــܕ ܐܵܬܸܐ
ܐܐܵܦܸܢ ܕܒܵܓ̰ـــܘܿ ܠܸــــܐ ܗ݇ܘܸܐ ܚܲـܝܵــܐ      ܐܝܼܢܵــܐ ܒܡܲـܩـܘܸܚ ܐܵܦ ܗܿܘ ܩܵـܝܵـ
ܢܝܼــܢــܘܿܣ ܐܵܗܘܿ ܗܿܘ ܡܵــܫـــܘܿܚܵــــܐ     ܗܵܕܟܼܵܐ ܢܩܸܫܠܸܗ ܥܲܠ ܚܲـܕ݇ ܠܘܼܚܵـܐ
 ܓܵܘ ܬܪܹܝܢ ܕܚܲܡܫܝܼ ܓܵܘ ܚܲܕ݇ ܝܵܘܡܵܐ     ܐܵܬܘܼܪ ܒܦܵܪܩܵـܐ ܡܝܵܘܡܵـܐ ܐ݇ܟܘܼܡܵܐ



ܐܘܦܩܐ ܒܗܪܢܐ
ܐܚܡܕ ܫܐܡܠܘ
ܦܘܫܩܐ ܡܼܢ ܦܪܣܝܕ ܒܝܕ ܫܡܝܪܡ ܕ.ܦܘܪܝܐܢ

ܚܲܕ݇ ܝܵܘܡܵܐ ܐܲܚܢܲܢ ܒܸܕ ܡܲܫ݇ܟ̰ܚܲܚ ܠܗ݇ܘܿܢ ܬܘܼܒܼ[1] ܝܲܘܢܵܬܲܢ
ܘܚܘܼܒܵܐ ܒܸܕ ܕܵܒܼܸܩ ܠܵܗܿ ܐܝܼܕܵܐ ܕܦܲܐܝܘܼܬܵܐ[2]
ܗܿܘ ܝܵܘܡܵܐ ܕܢܘܼܫܩܬܵܐ[3] ܗܿܝ ܥܘܼܢܝܼܬܵܐ[4] ܝܠܵܗܿ ܒܨܝܼܪ  ܟܠ
ܘܟܠ ܒܲܪܢܵܫܵܐ ܚܲܕ݇ ܐܲܚܘܿܢܵܐ ܝܠܸܗ ܠܟܠ ܒܲܪܢܵܫܵܐ
ܗܿܘ ܝܵܘܡܵܐ ܕܠܸܐ ܚܵܠܩܝܼ ܠܗ݇ܘܿܢ ܐ݇ܚܸܪ݇ܢܵܐ ܬܲܖ̈ܥܸܐ ܕܒܵܬܲܝܗܝ.
ܩܘܼܦܠܵܐ ܚܕܵܐ ܫܘܼܥܝܼܬܵܐ ܝܠܸܗ
ܘܠܸܒܵܐ ܣܵܦܩܵܐ[5] ܝܠܸܗ ܠܚܲܝܘܼܬܵܐ


[1]
            [1]
ܡܢܕܪܫ

[2]
            [2]
ܫܘܦܪܐ

[3]
            [3]
ܡܢܫܘܩܬܐ

[4]
            [4]
ܙܡܪܬܐ

[5]
            [5]
ܡܲܠܝܵܢܵܐ




            [1]
ܡܢܕܪܫ

            [2] ܫܘܦܪܐ

            [3] ܡܢܫܘܩܬܐ

            [4] ܙܡܪܬܐ


ܗܿܘ ܝܵܘܡܵܐ

ܕܣܘܼܟܵܠܵܐ ܕܟܠ ܚܕܵܐ ܡܸܠܬܵܐ ܡܲܚܲܒܬܵܐ ܝܠܸܗ
ܕܐܲܢ݇ܬ ܠܵܐ ܒܵܨܹܝܬ ܒܵܬ݇ܪ ܐܵܬܘܼܬܵܐ ܒܘܼܬ ܚܲܒܪܵܐ ܚܲܪܵܝܵܐ
ܗܿܘ ܝܵܘܡܵܐ ܕܩܝܼܢܬܵܐ ܕܟܠ ܚܲܒܪܵܐ ܚܲܝܘܼܬܵܐ ܝܠܵܗܿ
ܕܐܵܢܵܐ
ܠܵܐ ܓܵܪܫܸܢ ܠܥܲܡܠܵܐ ܕܒܨܵܝܵܐ ܕܩܦܵܝܬܵܐ ܒܘܼܬ ܡܫܘܿܚܬܵܐ ܚܲܪܵܝܬܵܐ
ܗܿܘ ܝܵܘܡܵܐ ܕܟܠ ܣܸܦܬܵܐ ܚܕܵܐ ܙܡܝܼܪܬܵܐ ܝܠܵܗܿ
ܕܢܘܼܫܩܬܵܐ ܗܵܘܝܵܐ ܗܿܝ ܥܘܼܢܝܼܬܵܐ ܒܨܝܼܪ ܟܠ[1]
ܗܿܘ ܝܵܘܡܵܐ ܕܐܵܬܝܵܬܝ ܐܲܢ݇ܬܝ
ܐܵܬܝܵܬܝ ܠܟܠ ܙܒܲܢ[2]
ܘܚܘܼܒܵܐ ܡܚܲܝܸܕ ܥܲܡ ܦܲܐܝܘܼܬܵܐ
ܗܿܘ ܝܵܘܡܵܐ ܕܐܲܚܢܲܢ ܬܘܼܒܼ ܕܵܪܲܚ ܦܪܸܕܬܵܐ[3] ܩܵܐ ܝܲܘܢܵܬܲܢ
ܘܐܵܢܵܐ ܣܒܵܪܵܐ ܝܘܸܢ ܠܗܿܘ ܝܵܘܡܵܐ
ܐܵܦ ܐܸܢ ܕܠܵܐ ܗܵܘܹܝܢ ܐ݇ܚܸܪ݇ܢܵܐ!
















ܚܕ ܚܘܒܐ ܟ̰ܡ ܥܬܝܩܐ
ܫܡܥܘܢ ܒܝܬ ܐܝܫܘ


          ܣܒܸܪܝܼ ܥܲܠ ܩܲܙܲܕܝܵܬܵܟܼܝ، ܚܠܸܛܠܝܼ!
          ܫܩܝܼܠܵܐ ܠܵܟܼܝ ܓܵܢܝܼ، ܡܼܢ ܓܵܢܵܐ ܦܠܸܛܠܝܼ
          ܕܘܼܓܠܸ̈ܐ ܓܵܘ ܚܘܼܒܵܐ ܚܒܼܝܼܛܲܝܗܝ ܠܵܟܼܝ
          ܫܪܵܖܸ̈ܐ ܕܣܸܒܬܵܐ ܒܦܸܠܡܵܐ ܚܠܝܼܛܲܝܗܝ ܠܵܟܼܝ
          ܐܘܼܖ̈ܚܵܬܝܼ ܥܲܠ ܪܸܚܩܵܐ ܕܸܪܝܲܝܗܝ ܠܵܟܼܝ
          ܡܲܚܲܒܝܵܬܵܟܼܝ ܙܸܐ ܡܸܢܝܼ ܫܸܪܝܲܝܗܝ ܠܵܟܼܝ
          ܕܲܪܒܵܐ ܕܥܝܼܟܼܬܵܐ ܕܐܝܼܬ ܗ݇ܘܵܐ ܓܵܘ ܠܸܒܝܼ
          ܒܛܸܦܪܵܐ ܕܣܸܒܥܵܟܼܝ ܐܲܢ݇ܬܝ ܦܸܪܝܵܐ ܠܵܟܼܝ
          ܗܿܝܓܵܗ ܒܸܐܡܵܪܵܐ ܝܘܲܬܝ:
          ܗܵܘܝܵܢ ܐܲܝܟܼ ܚܵܬܘܼܟܼ! ܘܚܵܬܵܐ ܩܪܝܼ ܩܵܬܝܼ!
          ܕܐܲܝܟܼܝ ܒܵܪܸܐ ܚܲܕ݇ ܐ݇ܢܵܫܵܐ ܛܠܝܼܩܵܐ
          ܡܼܢ ܚܲܕ݇ ܚܘܼܒܵܐ ܟ̰ܸܡ ܥܲܬܝܼܩܵܐ؟


                        [1] ܒܘܼܫ ܒܲܨܘܿܪܵܐ ܡܼܢ ܟܠܲܝܗܝ


[1]
                        [1] ܟܠ ܥܕܵܢܵܐ، ܗܲܡܵܫܵܐ

[1]
                        [1] ܕܵܢܵܐ
 
ܚܘܒܐ
ܫܡܥܘܢ ܒܝܬ ܐܝܫܘ

     ܚܘܼܒܵܐ ܠܸܐ ܦܵܐܸܫ ܢܸܫܝܵܐ، ܟ̰ܘܼ ܥܕܵܢܵܐ
     ܐܸܠܵܐ ܚܕܵܐ ܓܵܗܵܐ
     ܘܗܿܝܓܵܗ، ܐ݇ܚܸܪ݇ܢ ܠܸܐ ܦܵܐܸܫ ܕܟܼܝܼܪܵܐ
     ܟܕܵܡܸܐ ܚܘܼܒܵܐ ܠܚܲܕ݇ ܟܵܣܵܐ ܛܝܼܡܵܢܵܐ ܕܒܸܠܘܼܪ
     ܠܵܐ ܟܸܐ ܒܵܠܸܐ
     ܘܠܵܐ ܟܸܐ ܫܵܝܸܦ
     ܠܸܐ ܥܲܬܩܵܢ ܙܸܐ ܒܟ̰ܘܼ ܥܕܵܢܵܐ
     ܐܸܠܵܐ ܐܸܢ ܢܵܦܸܠ، ܟܸܐ ܫܵܡܸܛ ܘܟܸܐ ܦܲܪܬܸܟܼ
     ܟܸܐ ܗܵܘܝܵܐ ܕܓ̰ܲܡܥܸܬ ܠܗ݇ܘܿܢ


ܕܬܵܦܝܼ ܦܲܖܸ̈ܐ ܫܡܝܼܛܸ̈ܐ    
     ܩܲܕ ܩܵܕܚܝܼ
     ܐܝܼܢܵܐ...
     ܠܸܐ ܗܵܘܸܐ ܗܿܘ ܟܵܣܵܐ ܚܲܕ݇ܬܵܐ ܕܒܸܠܘܼ ܛܝܼܡܵܢܵܐ
     ܠܸܐ ܫܵܡܛܸܢܸܗ ܗܿܘ ܠܸܒܵܟܼܝ، ܒܲܣܝܼܡܵܐ ܩܵܬܝܼ
     ܒܡܲܓ̰ܘܲܓ̰ܬܘܼܗܝ
     ܗܸܫܝܵܪ ܟܗܵܘܝܼ ܐܝܼܕܵܬܝܼ!