Email: shamiram5@gmail.com

انجمeEmail: shamiram5@gmail.com
ن زنان آشوری -Emai تهران - ایران

Saturday, January 3, 2015



                                            شامیرام داودپوریان
  
   به آهستگی و بدون شتاب بر صندلی پشت میز اطاق کوچک کارش نشست. نگاه خسته‌اش را به کتابی که مقابل چشمانش بر روی میز قرار داشت دوخت و دقایقی طولانی به آن خیره شد. یارای آن را نداشت که کتاب را باز کند. ترسی ناشناخته و عجیب سراسر وجودش را تسخیر کرده بود، ترس از اینکه کتاب را باز کند و همه‌ آنچه که سال‌ها در آرزویش بود به یک باره از جلوی چشمانش ناپدید شود
   دستان پر چروکش را که نشانه‌ گذر زمانی طولانی  بود بر رویه براق و رنگین کتاب کشید. نرم بود و احساسی خوشایند در او بر‌می‌انگیخت. بوی کاغذ بسان عطرِ رویاییِ کُندُری که روزهای یکشنبه فضای کلیسا را می انباشت در مشامش پیچید و شادی‌ عظیمی در عمق روحش نفوذ کرد.                                            
   چشمانش بر روی حروف رنگی‌ و شکیل روی جلد  ثابت ماند. حروف تشکیل دهنده‌ نام کتاب را با اعجاب  نگاه کرد: سمکاد، وید، رِش و اَلَپ. وه چه زیبا بود و چشم‌نواز. سپس با صدایی بلند آن را ادا کرد: ساورا!  این همان  کلمه‌ای بود که به او قدرت بخشیده بود تا سال‌های سال دوام بیاورد و در مسیر سنگلاخیِ نوشتن گام بردارد. بله این همان  ساورا یا امید بود که او را به این‌جا رسانده بود، به لحظه‌ای که به سان یک معجزه می‌نمود و باورش بس دشوار.                           
   به یاد آورد نخستین باری را که قلم به دست گرفت و نوشتن حروف جادویی را بر روی یک برگ کاغذ دفتر دو خطی آغاز کرد. بدان هنگام این حروف در نظرش عجیب می نمودند. کودک خردسالی بیش نبود که مادرش، آن مظهر عشق و ایمان صفحه کتاب را باز کرد و الفبای آشوری را یک به یک به او نشان داد. به خاطر آورد  که آن زمان اَلَپ (ܐ) را به قویی تشبه کرده بود با گردنی دراز و قوپ (ܩ) را به گربه‌ای با گوش‌های کوچک. واو (ܘ) را مانند یک توپ نقاشی کرده بود و در نوشتن حرف صاد (ܨ) چه مرارت‌ها که نکشیده بود. اما سمکاد (ܣ) را دوست ‌داشت که زیبا و شکیل بود با دو چشم درشت و گمل (ܓ) را نیز که همچون شتری متین صحرا ا می پیمود  . اما اکنون، پس از سالیان دراز، تک تک آنها را عاشقانه دوست می‌داشت.                                                                         
    از آن زمان تا کنون که شصت سال واندی از آن گذشته بود، نتوانسته بود روزی را بدون این حروف کهن که زاینده همه الفبای دنیا بودند به سر ببرد. همچون عاشقی که در دام  عشق دلبری زیبا و فتان گرفتار شده باشد و تاب دوریش را نیاورد، هر شب با خواندن چند صفحه از کتابی که نقشی از این حروف زیبا زیبا را بر خود داشت به خواب می‌رفت. کلمات را همچون قطرات آبی که یک تشنه مشرف به موتِ سرگردان در صحرا بنوشد فرو می داد و زندگی در سراسر جانش می دوید.  چه شب‌ها که تا صبح محبوب را در میان دستان خود  گرفته  و با لذتی وافرعصاره وجودش را نوشیده بود و صبحگاهان با روحی تازه و امیدی بی کران از خواب برخاسته بود.                                                                      
   به خود آمد،  با انگشتانی لرزان کتاب را ورق زد و چشمش به نوشته‌ها افتاد. این بار عصاره روح خودش را دید که بر روی صفحات کتاب جا گرفته است. غم‌هایش را دید و شادی‌هایش را. عشق و نفرتش را دید و آرزو‌هایش را که بر روی صفحات سفید نقش بسته بودند. این کتاب او بود که اینک در میان دستانش قرار داشت. همان کتابی که سال‌ها آرزوی بودنش و به دست گرفتنش را دردل پرورانده بود.  سال‌های طولانی زندگی کرده و روز‌های خوب و بد فراوانی را از سر گذرانده بود. در تمام این مدت همواره می‌خواست که دانسته‌هایش را، آنچه را که پس از سال‌ها زندگی بر روی این کره‌ خاکی آموخته بود به دیگران بسپارد و اینک  آرزویش به حقیقت پیوسته بود. اما نمی‌توانست آنچه را که می دید باور کند. این کتاب او بود  که چاپ شده بود. این ساورای او بود!                            
   دیگر هراسی نداشت که نوشته‌هایش در کنج خانه بپوسد، همان بلایی که بر سر بسیاری از دوستان صاحب قلمش آمده بود. آن ها که سالهای سال با عشق و امید نوشته بودند آن چه را که می دیدند و ان چه را که حس می کردند اما هرگز کتابی را  ـ یا حتی چند برگ راـ که نامشان بر آن نقش بسته باشد ندیدند. اما اکنون او کتابش را در دست گرفته بود. اینک دوستان و آشنایان می توانستند به اندیشه‌هایش پی ببرند. اکنون مردم می توانستند از تجربیات حاصل از چند دهه عمرش بهره ببرند و راهش را ادامه دهند.                                                                         
     تک تک دوستانش را مجسم می‌کرد که کتاب را در دست می‌گیرند و با خواندن هرسطر آن لایه‌ای از حیرت چهره‌‌ شان را می‌پوشاند. چه لذتی داشت دیدن چهره‌ مبهوت آنهایی که سال‌ها با بی‌اعتنایی به نوشته‌های او روحش را آزرده بودند. آنهایی که عشق او به زبان و ادبیات آشوری را به سخره گرفته بودند، اما اکنون دیگر نمی‌توانستند بی اعتنا باشند.  و او سرانجام به وظیفه‌اش عمل کرده‌  و یک قدم برای پاسداری از این گنج مقدس تاریخی، این زبان باستانی که ملت‌ها و اقوام  بیشماری در جهان به آن سخن گفته بودند بردارد، زبانی که بسیاری از امپراطوری‌ها از طریق آن قدرت خود را اعمال کرده بودند. زبانی که فرزند مریم بدان موعظه کرده بود... رضایتی خوشایند سراسر وجودش را فرا گرفت. این او بود که از عهده‌ این وظیفه شاق برآمده و دین خود را به مردمش و به تاریخش و به تمدن جهانی  ادا کرده بود. این او بود.                                              
   برای چند لحظه طعم  پیروزی را احساس کرده بود. وه چه شیرین بود! پشت خود را به صندلی تکیه داد و تلاش کرد از این طعم لذت ببرد.  اما چیزی در اعماق وجودش او را می‌آزرد. حیرت زده از خود سوال کرد "چرا جانم آشفته است؟ چرا رضایت نمی‌دهد؟ چه می‌خواهد از من پیرمرد؟                            
     صاعقه ای باریک و ظریف ذهنش را درنوردید. ناگهان چشمانش را گشود و اندیشید" چه کسی این کتاب را خواهد خواند؟ چند تن از این مردم قادر به خواندن این کتاب هستند؟ این زبان مقدس چه خواهد شد؟ چه کسی آن را همچون جان شیرینش حراست خواهد کرد؟ وای اگر روزی فرا رسد که دیگر کسی کلمه  شلاما را بر زبان نیاورد! وای از روزی که کودکان  برای نوشتن  اَلَپ بیت قلم به دست نگیرند! وای..."                                                                           
   آهی عمیق از سینه‌اش بیرون آمد. قطرات اشک غم  بر روی چروک‌های بی‌شمار صورتش جاری شد. کتاب را روی میز گذاشت و خیره به دوردست‌‌ها بر جا ماند. صدایی نزدیک گفت" پدر بزرگ من می توانم اسم کتاب را بخوانم. سمکاد پتاخا  وید: ساو ـ رش زقاپا الپ: را، می شود ساورا. درست است؟ و پیرمرد بهت زده برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. جانی تازه گرفت خندید و گفت" بله ساورینای زیبای من، می شود ساورا!  بله ساورای دلربای من


شامیرام داودپوریان

   اوسروئن (Osroene) یا اوسروهن (Osrohene به یونانی باستانی) که به زبان آشوری به نام ܡܲܠܟܘܼܬܵܐ ܕܒܸܝܬ ܥܸܣܪܵܐ ܥܲܝܢܸ̈ܐ (پادشاهی کشور ده چشمه) و گاهی به نام پایتخت آن اِدِسا ( شانلی اورفا در ترکیه امروزی ) نامیده شده، یک پادشاهی‌ تاریخی واقع در بین النهرین علیا بود که بین سالهای 132 قبل از میلاد تا 244 بعد از میلاد از خودمختاری‌ نسبی و سپس استقلال کامل برخوردار شد و زبان رسمی‌ آن سریانی بود.
   اوسروئن یا ادسا (Edessa) استقلال خود را در سال 136 قبل از میلاد پس از سقوط امپراطوری‌ سلوکی و انتقال قدرت به یک سلسله از نبتی‌های عشیره‌ای که اورهوی (Orrhoei) نامیده می‌شدند کسب کرد. این نام از اسم اوسروئس اور‌هایی (Osroes of Orhai) که یک شیخ نبتی بود و در سال 120 قبل از میلاد این ناحیه را از سلوکی‌ها در سوریه گرفت کسب شده‌است. اغلب شاهان اوسروئن به نام اَبگر(Abgar) یا مانو (Manu) نامیده شده‌اند و آنها شاهانی سریانی بودند که در مراکز شهری استقرار داشتند.
    در زمان حاکمیت سلسله‌های نبتی، اوسروئن به طور فزاینده‌ای تحت تأثیر فرهنگ آرامی قرار گرفت و تبدیل به مرکز فعالیت‌های ملی علیه هلنیزم (یونان دوستی) شد. در حدود قرن پنجم میلادی، اِدِسا مقر ادبیات و آموزش سریانی شد. در سال 608 میلادی، اوسروئن توسط خسرو دوم ساسانی تسخیر شد و در 638 میلادی به دست مسلمانان افتاد.
   محدوده‌ پادشاهی اوسروئن یعنی مسیر بالایی فرات تبدیل به یک میدان جنگ سنتی برای قدرت‌هایی شد که بر آسیای صغیر، پارس، سوریه و ارمنستان فرمان می راندند. در اثر انحلال امپراطوری‌ سلوکی، اوسروئن بین روم و پارتیا تقسیم شد.  در این زمان اوسروئن در محدوده‌ حکومت  پارتیان قرار داشت. به هر حال بعدها رومی ها کوشش‌های بسیاری برای به دست آوردن مجدد این منطقه به کار بردند.
   اوسروئن یکی از پادشاهی‌های متعددی بود که به دنبال انحلال امپراطوری‌ سلوکی به وجود آمد و منطقه‌ای را در بر می‌گرفت که اکنون مرز میان سوریه و ترکیه می‌باشد. این پادشاهی توسط قبایل نبتی‌ یا اعرابِ شمالِ عربستان  تأسیس  شده بود و به مدت چهار قرن ( 132 ـ 214 قبل از میلاد) دوام یافت و در این مدت 28 فرمانروا که گاهی بر روی سکه‌هایشان خود را پادشاه نیز می‌نامیدند بر آن حکومت کردند. در این منطقه بود که "افسانه‌ اَبگر"  ریشه گرفت.
    اوسروئن که در سال  214 به عنوان یک ایالت  ساده  ضمیمه‌ امپراطوری‌ روم شده بود، بعد از یک دوره که تحت سلطه حکومت پارتیان قرار داشت، در 114 میلادی به عنوان یک ایالت واسال نیمه خودمختار جذب روم شد. اوسروئن نخستین ایالتی بود که دارای شاهی مسیحی بود و این هنگامی است که تصور می‌شود اَبگر نهم تحت ارشاد باردیسان (ܒܲܪ ܕܸܝܣܵܢ) مسیحیت را پذیرفت. استقلال اوسروئن در 244 میلادی یعنی هنگامی که ضمیمه‌ امپراطوری‌ روم شد به پایان رسید.
    طی دوران پُمپِی (Pompey) سردار رومی، اَبگرِ اوسروئنی یک معاهده صلح با رومی‌ها امضا کرده بود و در ابتدا متحد ژنرال رومی به نام کراسوس در جنگ علیه پارتیان (53 قبل از میلاد) بود. وی بعدأ مخفیانه جانب خود را تغییر داد و در جنگ کراسوس با شاه پارتیان  (اُرُد دوم)  از طریق ارسال اطلاعات  نادرست به کراسوس، ارد دوم را یاری کرد. این امر یکی از عوامل اصلی‌ شکست کراسوس شد. اَبگر بر نقشه‌های  کراسوس تأثیر گذاشت و او را قانع کرد که از فکر پیش‌روی به سوی شهر یونانی‌ سلوکیه در نزدیکی‌ فرات که ساکنانش طرفدار روم بودند دست بردارد. در مقابل، اَبگر کراسوس را مجبور کرد که به سورنا حمله کند و به هر حال در نیمه‌ جنگ، او خود به جانب دیگر ملحق شد. در یک منبع تاریخی‌ دیگر اَبگر به عنوان یک شیخ عرب معرفی شده‌ است.  در این حمله یک نیروی ارمنی شامل  16000 سواره و 30000 پیاده کراسوس را همراهی می‌کرد. هم‌چنین اُرُد (Orodes) ترتیبی داد تا نیروی ارمنی  را از طریق صلح با آرتاواز (Artavazd) از میدان خارج کند.
   در دوره‌ تراژان  (Trajan)یعنی در حدود  116 بعد از میلاد، ژنرال رومی لوسیوس کوئه توس (Lucius Quietus) ادسا را غارت کرد و به استقلال اوسروئن پایان بخشید. بعد از جنگِ رومی ها تحت فرماندهی مارکوس اورلیانوس با پارتیان، قلعه‌هایی ساخته شد و یک پادگان رومی در نصیبین مستقر شد. اوسروئن کوشید تا از یوغ رومی‌ها  درآید اما در 216  ابگر نهم اسیر و به روم تبعید شد و آن منطقه تبدیل به یک ایالت رومی شد.
   در دوره‌ بین جنگ تراژان  تا 216، مسیحیت در ادسا گسترش پیدا کرد. ابگر نهم (186 ـ 179) اولین شاه مسیحی‌ ادسا بود. اعتقاد بر این است که انجیل توماس (توما) در حوالی‌ 140 بعد از میلاد از ادسا به بیرون راه یافت. نخستین شخصیت‌های مهم مسیحیت مانند تاتیان آشوری که از ادیابن به ادسا آمد،  در این منطقه زندگی کرده و از آن جا شناخته شدند. تاتیان سفری به روم کرد و به ادسا بازگشت (173 ـ 172). وی افکار بحث برانگیزی داشت، از کلیسا جدا شد، ازدواج را به عنوان یک امر ناپاک تقبیح کرد و بر این اعتقاد که گوشت (جسم) مسیح امری خیالی است، پابرجا ماند. او دیاتسرون یا "هارمونی انجیل‌ها" (ܐܸܘܵܢܓܵܠܝܘܿܢ ܕܡܸܠܬܵܐ) را به سریانی  تألیف کرد که حاوی‌ افکاری نشأت گرفته  از رسوم مسیحی ـ یهودی و ثنویت بود. این نسخه، انجیل ویژه‌ مسیحیان سریانی زبان شد تا اینکه در قرن پنجم میلادی رابولا(Rabbula)  که اسقف ادسا بود، آن را مردود اعلام  کرد و فرم اصلاح شده‌ای از انجیل‌های رسمی‌ِ سریانی‌ِ قدیمی (ܐܸܘܵܢܓܵܠܝܘܿܢ ܕܡܦܲܪܫܵܐ) را جایگزین آن نمود.
   بعد از این، بار دیگر ادسا توسط دسیوس  (Decius) به کنترل رومی‌ها درآمد و مرکزی برای فعالیت‌های رومی‌ها بر علیه ساسانی‌های پارسی شد. در نوشته‌های پایکولی (Paikuli) که پیروزی‌ نارسه  را در جنگ داخلی‌ِ ساسانی در سال  203  ثبت کرده است از عمرو (Amru) که احتمالأ از نوادگان اَبگر بوده به عنوان شاه یاد شده‌ است. مورخان این عمرو را به عنوان عمرو ابن عدی مشخص کرده‌اند که چهارمین شاه از سلسله لَخمید بود که اعضای آن در آن زمان در حران زندگی می‌کردند و هنوز به حیره در بابل کوچ نکرده بودند. چند قرن بعد سکوندینوس و داگالایپلوس در جنگ ژولیان بر علیه شاپور دوم شاه ساسانی او را همراهی کردند.
 پلینی  (Pliny)تاریخ نویس مشهور، در نوشته‌های خود از بومی‌های اوسروئن و کوماژن به عنوان عرب‌ها و از آن منطقه به عنوان عربیا نام می برد. بر اساس نوشته‌های پلینی، یک قبیله‌ عرب به نام اورهای ادسا را اشغال کرد (130 قبل از میلاد). این قبیله ایالت کوچکی بنا کرد که توسط امیرانی که عنوان شاه راداشتند اداره می‌شد و آن منطقه به نام  آنها  اورهای نامیده شد. این نام در نهایت به اوسروئن تبدیل شد که مشابه نام پارتی‌ Osrees  یا chosroes (خسرو) می باشد.
   نخستین حاکم اوسروئن اَریو (Ario) نام داشت که در 132 تا 127 قبل از مسیح حکومت می‌کرد و آخرین آن‌ها اَبگر یازدهم، فرهاد بارمانوی‌ نهم بود که در 244 تا 242 بعد از میلاد حکومت کرد. سایر شاهان اوسروئن دارای نام‌هایی مانند بَکرو، مانو، عَبدو، اِراداشت، پَقور، ساناتروک، یالور، وائِل و پارتا ماسپاتس بودند.

                                             
لغات اکدی در زبان‌های یونانی و لاتین
الف 
آجر: این واژه در زبان اکدی به صورت (Agurru) آمده و این واژه در یونانی به  شکل(Agouros)  به وام گرفته شده است.  
أجن: اجانه ظرفی است برای شستن لباس (هم چون تشت). این واژه در زبان اکدی به شکل(Agannu)  و در زبان یونانی به شکل(Anguion)  درآمده‌ است.
أذن: این واژه که به معنی ترانه و نغمه و شنیدن سرود می باشد در زبان اکدی  به شکل "أواتو" به مفهوم "وعده‌ای با وقت معین" آمده و این واژه در زبان یونانی به صورت(Udein) به وام گرفته شده و معنای آن نغمه و ترانه و سرودن و گردآمدن برای اجرای مراسم دینی با صدای بلند (در شریعت اسلام معنی لغت اذان بانگ نماز می باشد) می باشد. 
أربل: نام شهر اربل  در متون  اکدی به صورت(Arba-llu)  ثبت شده و در زبان یونانی به صورت "أربیلا" و "إربلا" آمده است.
أردخل: اِردَخلُ در زبان اکدی به شکل (Arad-Ekalli) آمده و در زبان یونانی به صورت (Architekon)و در زبان لاتین به صورت(Architechtus) ثبت شده است.
أمن: واژه "أمونیوم" در زبان اکدی به شکل (Amanim) در ضمن متن اکدی (Tabet amanim) یعنی نمک آمونیوم آمده و بر نمک مشهور آمونیوم اطلاق می شود. واژه یونانی (Ammoniako) از اکدی به وام گرفته شده است.
أول: وازه اِیَلُ در زبان اکدی به شکل (Ayalu) آمده و این واژه در زبان یونانی به صورت (Eriphos) به وام گرفته شده است.
ب
ببب: این واژه به صورت(PA PA)  در کتیبه های تاریخی بین النهرین آمده و دلالت بر افیون می کند و واژه لاتینی (Papaver) نیز از همین واژه اکدی اخذ شده است.
برغث: واژه بُرعوث (نام حشره ای جهنده از تیره کیک‌ها که خون انسان و جانوران را می‌مکد و در فارسی کیک یا کک نامیده می‌شود) در زبان اکدی به شکل (Barshu) آمده که در زبان یونانی به صورت (Broakhas) به وام گرفته شده است.
بطط: بَط (مرغابی کوتاه گردن و کوتاه پا) در زبان اکدی به صورت (Busu) ثبت شده که در زبان یونانی به شکل (Phatta) از اکدی اقتباس شده است.
بطن: واژه بطن (به معنی شکم و درون هر چیز و ستاره درخشان و قبیله کوچک در علم قبیله شناسی) در زبان اکدی به صورت (Patum) ثبت شده که در زبان لاتینی از اکدی به صورت (Abdomen) اقتباس شده است.
بلر: واژه بلور در زبان اکدی به شکل (Burallu) ثبت شده است و این واژه در زبان یونانی به صورت "بیرولوس" (Byrollos)  یا (Beryllos) و در زبان لاتینی به صورت (Beryllus) از اکدی اقتباس شده است.
بورش: این واژه در زبان اکدی به صورت (Burasu) در زبان اکدی ثبت شده و به درخت صنوبر اطلاق می شود. این واژه در یونانی به صورت (Pitys) یا (Brathy)از اکدی به وام گرفته شده است.
ت            
ترجم: واژه ترجمان به معنی برگردان از زبانی به زبان دیگر یا شرح و توضیح و تفسیر در زبان اکدی به صورت (Turguman) ثبت شده و این واژه در زبان یونانی به شکل (Dragomanos) از اکدی به وام گرفته شده است.
ترمس: ترمس نام نوعی گیاه است. این واژه در کتیبه های تاریخی عراق باستان به شکل (Tarmus) ثبت شده و این واژه در زبان یونانی به صورت (Thrmos) یا (Termythos) از اکدی اقتباس شده است.
ث
ثور: واژه ثور به معنای گاو نر در زبان اکدی به صورت "شَورو" آمده و همین واژه در زبان یونانی به شکل (Tavros) از اکدی اقتباس شده است.
ج
جبس: واژه جبس در زبان اکدی به صورت (Gassu) ثبت شده و همین واژه در زبان یونانی به شکل (Yipsos) یا (Gupos) یا (Gypsos) از اکدی اقتباس شده است.
جمش: واژه "الجَمَشت" به معنای سنگ معدنی در زبان اکدی به صورت (Algameshu) ثبت شده و این واژه خود در زبان یونانی به صورت (Amethystos) یا (Amethistos) و در زبان لاتینی به شکل (Amethystus) از اکدی اقتباس شده است.
جمل: واژه جمل یا شتر نر در زبان اکدی به شکل (Gamallu) ثبت شده و این واژه خود در زبان یونانی به صورت (Kamelos) و در زبان لاتینی به صورت (Camelus) از اکدی اخذ شده است. ادامه مطلب در شماره آینده
 مأخذ: فرهنگ واژگان اکدی
   تألیف محمد داود سلوم
   ترجمه: نادر کریمیان
  شامیرام داودپوریان

Friday, December 12, 2014


 آداب و رسوم آشوری                                 
شامیرام داودپوریانهر ملت و هر قوم دارای آداب و رسوم ویژهای میباشد که طی هزاران سال حیات خود کسب کرده است و نه تنها او را از سایر ملتها و اقوام متمایز میکند بلکه هویتی ویژه نیز به او میبخشد. به عنوان مثال رسوم ازدواج یا تدفین یا جشنهای گوناگون متعلق به هر قوم متفاوت بوده و همین تفاوتهای فرهنگی است که زیبایی خاصی به فرهنگ و تمدن جهانی میبخشد. هر قوم و هر ملتی سعی درحفظ آداب و رسوم خود دارد زیرا آنها از اجزا تشکیل دهنده فرهنگ وی به شمارمیروند و فرهنگ نیز به نوبه خود بخشی از هویت و موجودیت آن ملت و قوم میباشد. از این روست که سهم بزرگی از تلاشهای یک ملت و قوم به ویژه اقوامی که به صورت اقلیت زندگی می کنند صرف حفظ و تقویت زبان و آداب و رسوم خود میشود. در این بخش از بولتن سعی بر ثبت آداب و رسوم نیاکان خود داریم، رسومی که متعلق به هزاران سال پیش و متعلق به قومی است که از پایه گذاران تمدن جهانی بوده است. این آداب و رسوم متعلق به زمانیست که نیاکان ما در روستاها زندگی میکردند و هنوز تحت تأثیر فرهنگهای دیگر قرار نگرفته بودند زیرا بدان هنگام که مردم ما از روستاهای خود مهاجرت کردند و در شهرها سکونت گزیدند به تدریج تحت تأثیر زبان و آداب و رسوم دیگر اقوام قرار گرفتند و به مرور زمان این تأثیر موجب تضعیف زبان و آداب قدیمی جامعه ما شده است. البته این پدیده یعنی غلبه فرهنگهای حاکم بر فرهنگهای مغلوب در تمام کشورها و در کل جهان وجود دارد و نمونه بارز آن غلبه فرهنگ غربی و تضعیف فرهنگ های بومی درتمامی کره زمین میباشد. این تأثیر به حدی جدی است که بسیاری از حکومتها در پی یافتن راه حلهایی برای جلوگیری از آن هستند

جشن عید میلاد
مراسم جشن میلاد مسیح با روزه 25 روزه که اصطلاحأ روزه کوچک نام دارد شروع میشود. اجداد ما که مسیحیانی بسیار مومن بودند تمام این ایام را روزه میگرفتند و این روزه به صورت پرهیز از تمامی مواد حیوانی اعم از گوشت وباقی فرآورده های حیوانی مانند ماست، شیر، تخم مرغ و کره و... بود. در این میان بعضی از زنان آشوری قبل از شروع روزه تمامی ظروف را شسته و با آب میجوشاندند تا هر گونه آثار چربی حیوانی از آنها زایل شود مبادا که باعث ابطال روزه شود . غذاهایی که ویژه این عید طبخ می شد شامل انواع ذیل می باشند
  خوراک لوبیا که در آن از گردو به جای روغن و هم چنین قارچ استفاده میشد
       ججیکِ سیب زمینی که غذایی است حاوی سیب زمینی آب پز له شده به همراه ریحان سیاه خشک و نمک و فلفل قرمز
 دلمه بدون گوشت که حاوی سبزیجات ویژه و بلغور گندم و روغن کنجد است
  سیب زمینی له شده یا مارچالوس که حاوی سیب زمینی و پیاز داغ و روغن کنجد و رب گوجه فرنگی و ریحان سیاه میباشد
 برای صبحانه از سیب زمینی آبپز، نان و گردو با عسل و یا شیره انگوراستفاده میکردند 
قبل از فرا رسیدن عید، زنان و دختران خانه را میروفتند و تمامی وسائل آن  به
ویژه پرده ها  را میشستند. مردان نیز دیوارها را با دوغاب سفید میکردند و برای
جشن عید و دید و بازدید آماده میشدند. هم چنین شیرینیهای ویژه عید و لباس های
جدید نیز تهیه میکردند. در اولین ساعات صبح روز عید همه مردم از کوچک و
بزرگ در حالی که لباسهای نو و زیبایی بر تن داشتند به کلیسا میرفتند تا در
مراسم دعای روز عید شرکت کنند. پس از پایان مراسم به خانه باز میگشتند تا
نهار روز عید را گرد هم صرف کنند. البته افرادی که بزرگ خاندان بودند اعم از
پدر، عمو و یا دائی در خانه خود به انتظار فرزندان و اقوام خود می نشستند تا نهار
عید را با هم میل کنند
از آن جا که در ایام قدیم هوا سردتر از اکنون بود و به ویژه در اورمیه که زیستگاه قدیمی آشوریها به شمار میرود، در ایام عید میلاد زمین روستاها پوشیده از برف بود و ارتفاع برف به پشت بام خانه ها میرسید و مردم که نمیتوانستند در خانه ها را باز کنند از راه پشت بامها رفت و آمد میکردند و از این رو عید میلاد در اورمیه همواره برفی بوده و برف بازی در کوچه های روستاها ازسرگرمیهای شادی آور ایام عید بود.البته باید گفت که در آن ایام آراستن درخت کاج مرسوم نبود و مراسم عید بدون این گونه تزئینات برگزار می شد

روزعید میلاد مسیح از تمامی خانه های روستاها بوی دلپذیر غذاهای ویژه عید مانند دلمه، حلیم، پلو یا همان رشته پلو، پلو و خورش لپه به مشام می رسید و همین طورصدای آواز و گفتگو و خنده از هر گوشه شنیده میشد. به غیر از انواع غذاهایی که ذکر شد از میهمانان با شیرینیهای سنتی آشوری مانند کده (گاتا)  نازوکی وکیک طبقه ای گردویی و هم چنین تنقلاتی مانند گردو، کشمش، سنجد و انواع انگور زمستانی پذیرایی به عمل میآمد. میهمانیهای تبریک عید میلاد تا عید تعمید عیسی مسیح ادامه مییافت. البته در تعدادی از روستاهای اطراف اورمیه مانند روستای بابرود دید و بازدید عید وجود نداشت و مراسم عید با خروج مردم از کلیسا و رفتن به خانه هایشان به پایان میرسید به نقل از استاد گرامی جناب آقای شمعون بت ایشوکه البته این از موارد نادر میباشد. در این دید و بازدیدها کودکان از بزرگترها عیدی دریافت میکردند که معمولأ پول نقد بود و پر واضح است که این کودکان تاعیدی خود را دریافت نمی کردند آرام و قرارنداشتند
یک هفته بعد از عید میلاد مردم فرا رسیدن سال نو را جشن میگرفتند. دربعضی از روستاها مانند روستای خسروآباد از اهالی دعوت به عمل می آمد تا درمراسم آن شب شرکت کنند. نزدیک تحویل سال یکی از اهالی را لباس سال کهنه و دیگری را لباس سال نو پوشانده و صورت آنها را نیز مطابق نقشی که داشتند می آراستند. سال کهنه با لباس ژنده و چهره پیر، و سال نو با لباس نو و چهره جوان ظاهر میشد . در این میان همه اهالی روستا در میدان می نشستند و این دو نفر تا رسیدن سال نو با هم مبارزه میکردند و کمی قبل از تحویل سال، سالِ کهنه توسط سالِ نو به زمین زده می شد. سپس همه مردم کف می زدند و به تفریح می پرداختند پس از آن مردم روستا تا فرا رسیدن عید قیام مسیح به استراحت و انجام امورزمستانی خود مشغول میشدند

گفتگو با هانیبال یوسف یک هنرمند آشوری

هانیبال یوسف از هنرمندان آشوری است که در چند سال اخیر به واسطه فعالیتهای مستمر و قابل توجه خود به طور وسیعی شناخته شده است. وی موسیقیدان، آهنگساز، رهبر ارکستر ونوازنده بسیار فعال و پرکاری به شمارمیرود. آخرین برنامه وی که دوئت تناهنگ نام داشت، بسیار موفق بود. این پرفورمنس هنری که در اعتراض به نسل کشی و جنایات داعش برگزار شد، باحمایت انجمن بانوان آشوری شامیرام و درفضای باز تاتر شهر برگزار شد. بدون شک پشتکار و همت او به همراه دانش وتجربه ای که همواره در پی کسب آن است ضامن موفقیت روزافزون وی خواهد شد. در گفتگویی که "شامیرام" با این هنرمند عزیز انجام داده است سخنانی تازه و جالب از او خواهید خواند و با اندیشه های وی آشنا خواهید شد

                    Maryam, Eastern Ave Maria- Messiah Ensemble 2011.wmv      

                           
ش: لطفأ کمی درباره ی خودتان بگوئید. 
 ه: من متولد سال 1349 در شهر مشهد هستم. تا سن 14 سالگی به خاطرکار پدرم در شهرهای مختلفی مانند شاهرود و ساری و گنبد کاووس زندگی کردیم و در نهایت در تهران ساکن شدیم و بعد از آن بود که با جامعه آشوری آشنا شدم در 14 سالگی و پس از سکونت در تهران شروع به فعالیت در کلیسا و انجمن آشوریهای تهران کردم و از آنجا که قبلأ با آشوریها رابطه نزدیکی نداشتم اشتیاق خاصی به این فعالیتها نشان میدادم به خصوص فعالیت در کانون جوانان انجمن و عضویت در گروه تئاتر و پی گیری کارها و اجراهای گروه کر پولوس خفری که در انجمن آشوریهای تهران برگزار میشد، برایم بسیار جالب بود. بعد از پایان دوره راهنمایی در مدرسه بهنام، وارد هنرستان موسیقی شدم و پس از آن، از سال از سال 1375در دانشگاه هنر و معماری دانشگاه آزاد در رشته موسیقی ادامه داده و مدرک لیسانس گرفتم .البته باید بگویم که هنرستان و دانشگاه بیشتر زمینه سازهستند وامکاناتی را دراختیارهنرجویان قرار میدهند اما این خود فرد است که باید به دنبال آموختن هنرباشد. تدریس موسیقی را از همان دوران هنرستان شروع کردم و واقعیت این است که موسیقی را بیشتر با مطالعات شخصی و کسب تجربیات در کار عملی یاد گرفته ام. پدر و مادرم مرا بسیار حمایت و همراهی کردند و با وجود مخارج سنگینِ یادگیریِ موسیقی از چیزی دریغ نکردند. به همین دلیل من همیشه تحت آموزش بهترین استادان موسیقی کشور بودم و از موهبت فراگیری از استادان بلند پایه ای چون مرتضی حنانه، شریف لطفی و هنرمندان برجستهای چون توماس کریستیان داوید و تنگیزشاولوخاشویلی برخوردار شده ام. در دانشگاه هم تحت آموزش هنرمندانی مانند رافائل میناسکانیان، گاگیک بابائیان، دلبر حکیم اُوا، فرهاد فخرالدینی، کامبیز روشن روان و علی اشرف آریان پور قرار گرفتم

ش: چه شد که به هنر و به ویژه موسیقی روی آوردید؟
 ه: من از کودکی رویا پردازی میکردم زیرا خیلی تنها بودم و دوستی نداشتم. درذهنم این بود که آهنگساز، هنرپیشه، کارگردان و همچنین ستاره شناس شوم. همانطور که گفتم یکی از رویاهای من این بود که آهنگساز شوم و نواختن همه سازها را یاد بگیرم. زمینه ساز این رویا نیز عمویم بود که برایم یک ملودیکا خرید. آن زمان سه ساله بودم و دائی ام دو آهنگ یادم داد که همه گفتند خیلی خوب مینوازم و با استعداد هستم. من هم از این تعریفها لذت بردم و با دیدن کارتونهای والت دیزنی و شنیدن موسیقیهای خوب و زیبا در سالهای بعد، علاقه ام به این رشته بیشتر شد
 ش: خلاصه ای از سابقه فعالیت خودتان را بگوئید. 
من آکادمی موسیقی بن ایل را مدیریت میکنم که نزدیک به 13 سال سابقه فعالیت دارد. همچنین آنسامبل مسایا را بنیانگذاری کرده ام که معمولا سالی یکبار کنسرت برگزار می کنیم . آنسامبل مسایا تا کنون ده ها کنسرت برگزار کرده است که آخرین آن اجرای موسیقی سیاه پوستان در تالار وحدت در تیرماه 93 بود.یک پروژه خاص به نام `گنج کاو` را در جهت حمایت هنرمندان با استعداد به تازگی شروع کرده ام که میتوان آن را از فعالیتهای آکادمی موسیقی بن ایل به شمار آورد. "گنج کاو" نیز برای هنرمندان با استعداد فضای برگزاری کنسرت را فراهم میکند. این ایده به این خاطر به فکر من خطورکرد که راهی برای سایر هنرمندان باز کنم تا رنجهایی را که خودم در مسیر برگزاری کنسرتهایم کشیده ام متحمل نشوند. یک ایده ویژه هم در کارنامه هنری من وجود دارد که بسیار آن را دوست دارم و آن برگزاری پرفورمنسهای هنری به همراه بداهه نوازی پیانوی من است که به شکل دوئت (دونوازی) با یک هنرمند از از یک رشته هنری دیگر برگزار میشود. تا کنون دو اجرا با عناوین رنگاهنگ داشتم که تناهنگ در 4 مهرماه امسال در فضای باز تئاتر شهر و تناهنگ در اعتراض به جنایات داعش برگزارشد
 ش: از کدام یک از برنامه ها یا کنسرتهای خود راضی هستید؟ 
ه: واقعیت این است که انسان هیچ گاه راضی نمیشود. در این مورد باید بگویم که هر چه زمان به پیش میرود و کارهای بیشتری انجام می دهم خوشحالتر هستم و رضایت بیشتری به دست می آورم . تا کنون کنسرت اجرای عاشقانه های معروف جهان به ده زبان که در برج میلاد اجرا شد و کنسرت  موسیقی فولک آشوری  به خوانندگی خانم ویولت سرگیزی و کنسرت  موسیقی سیاه پوستان در تالار وحدت  و همچنین تناهنگ   بهتربن برنامه هایی هستند که میتوانم از آنها نام ببرم. اما رضایت یک امر نسبی است و من به این فکر میکنم که همیشه باید کیفیت را بالا برد

 ش: به نظر شما رمز موفقیت یک انسان اعم از هنرمند و غیر هنرمند چیست؟
 ه: به نظر من اولین رمز داشتن رویایی برای آینده است. در درجه دوم تلاش برای رسیدن به آن رویا و مصمم بودن برای تحقق آن است. برای من موسیقیدان شدن رویایی بود که اگر به آن نمیرسیدم زندگی ام دیگر معنایی نداشت. این رویا در من به قدری قوی بود که باعث شد که تصمیم بگیرم به هر قیمتی که شده به آن برسم. در آن زمان شرایط بسیار سختی در کشور حاکم بود و محدودیتهای بسیار زیادی برای من وجود داشت چه در خانواده و چه در جامعه، چون آن زمان دوران جنگ بود و در آن شرایط رسیدن به این آرزو خیلی مشکل بود. اما چون مصمم بودم، از این موانع گذشتم. آخرین رمز موفقیت این است که باید استانداردها را بالا گرفت. من تشنه خواندن و یاد گرفتن هستم. الان فکر میکنم که من بی سواد ترین هنرمند دنیا هستم! هنگامی که معیار انسان بالا باشد میتواند خودش را بالا بکشد و هر چه بالاتر برود بیشتر متوجه بینهایت بودن علم و کمبود دانش در خود می شود! اما اگر معیار پایینی داشته باشد در همان حد میماند و پیشرفتی نمیکند
ش: به نظر شما هنر چگونه در خدمت جامعه قرار میگیرد و آیا لزوما باید در خدمت جامعه باشد؟
 ه: باید بگویم که هنر درهرحالتی و به هر شکلی خوب است. لازم نیست که محدودیتی یا چارچوبی برایش قائل شویم. هر هنری در جای خود ارزش دارد."هنر برای هنر" سراسر زیبایی، تفکر و خلاقیت است و بدون شک باعث رشد انسان میشود و سطح درک و تعقل را در جامعه بالا میبرد. از سویی انسان نیازمند زیبایی است. هنر به زیباترین شکل زیبایی را در زندگی به جریان میاندازد و از این نظر روح و روان انسان را سیراب میکند. هنر حتی اگر پیامی نداشته باشد به تنهایی کافیست که شخص را به تفکر وادارد و باعث شود که انسان رشد کند. در همه هنرها تفکر و همچنین تکنیک و مهندسی نقش بسیار مهمی دارند همین عوامل به تنهایی کافیست که رشد فکری را در انسان باعث شود و همین رشد فکری باعث دگرگونی درزندگی بشر میشود.هنر، انسان را به تفکردرمورد زندگی شخصی اش، خانواده اش، جامعه، محیط زیست، خلقت، خدا و غیره وامیدارد و این رویکرد باعث میشود انسان در زندگی اش به برداشتهای تازه برسد و قدمهای تازه ای بردارد و در نتیجه، زندگی برای خودش و همینطور برای دیگران زیباتر و پر معنی تر شود. حال اگر هنر در خود پیامی اجتماعی، اخلاقی و فلسفی و... هم داشته باشد به شکلی دیگر رشد به بار میآورد. بنابراین من تاکید می کنم که انسان فرهیخته و آگاه هرگز نباید خود را محدود به چارچوبهای تعصب آمیز بکند. در این صورت میتواند اززندگی خود بیشتر لذت ببرد و از هنرنیزبهرهمند شود
 ش: با توجه به مشکلات ویژه جامعه آشوری چگونه میتوانیم به آن خدمت کنیم؟ 
ه: از دید من بهترین خدمت این است که جامعه را با هنرِ خوب درگیر کنیم. مانند کنسرت، تئاتر، شب شعر، نمایشگاه نقاشی و..همین طور که قبلا هم اشاره کردم همین موضوع به خودی خود باعث تفکر و تحول میشود و تفکر، دستاوردهای خودش را برای جامعه دارد. هنر می تواند آینده نگری و رویاپردازی را در ما تقویت کند. هنر باعث می شود روش های زندگی ما بر اساس تعقل و زیبایی شناسی دگرگون شوند. این تغییر در ساده ترین شکل خود میتواند از تغییر مدل مو و یا طرز لباس پوشیدن شروع شود و تا بالاترین سطح خود اوج بگیرد. هنگامی که شخص برای خانه خود یک تابلوی نقاشی از آثار هنری خریداری میکند یا تصمیم میگیرد در ماه یک بار به دیدن یک تئاتر و یا یک کنسرت خوب برود، خود این امر یک تحول بزرگ اجتماعی به شمار میرود و همین تحول بر تمام زندگی آن شخص سایه میاندازد. حال شما تصور کنید که جامعه آشوری ما چنین دگرگونیهایی در خود مشاهده کند
 ش: نظرتان در مورد همکاری با انجمن بانوان شامیرام چیست؟ 
ه: به عنوان یک هنرمند برای من مهم است که در یک نهاد اجتماعی احترام به هنرمند و جایگاه او نهادینه شده باشد و بخصوص این که این احترام قلبی باشد ودر عمل دیده شود.  این همان چیزی است که من همواره در رفتار اعضای انجمن بانوان شامیرام  دیده ام. به همین دلیل هم هست که تا کنون با عشق با این گروه همراه شده ام پاکی، مهربانی و قلبی سرشار از انرژی برای انجام فعالیتهای مثبت و سازنده برای آشوریان به شکل انکار ناپذیری در طی سالیان سال در کارنامه اعضای این انجمن بوده و هست. در مورد همکاری من با شما، باید بگویم که اعضای هیئت مدیره این انجمن همیشه با همه امکانات خود و بدون هیچ ادعا وچشم داشتی از من حمایت کرده اند و من به این همکاری افتخار می کنم. به ویژه برای شخص شما، یک دنیا ارزش و احترام قائل هستم. آرزو دارم که همیشه مثل گذشته تندرست، پربار و پرکار باشید
 ش: چه برنامه هایی برای آینده دارید؟ 
ه: از آنجا که هم یک کودک هستم وهم یک رویا پرداز ذهن من سرشار ازرویاهاست! یکی از آرزوهایم که اتفاقا به آشوریها ارتباط دارد این است که درآینده کنسرتی با ارکستر سازهای سمفونیک و شاید تلفیقی با سازهای دیگر برگزارکنم که قطعات آشوری را در آن تنظیم و اجرا کنم. البته این پروژه بزرگی است که برای تحقق آن نیاز به حضور هنرمندان توانمند در سطح کشوری است که خوشبختانه با آنها در ارتباط تنگاتنگ هستم و ازطرفی هم نیازمند حامی مالی است که برای چنین پروژهای باید از این کار حمایت کنند. اگر شخصی یا شرکت وموسسه ای اعلام آمادگی کند می توانم کار را به زودی شروع کنم .البته این یکی از رویاهای من است که مربوط به آشوریان می باشد. به غیر از آن برنامه های متعددی در فکر دارم که باید یک به یک آنها را عملی کنم. بدون تردید برگزاری کنسرت، یکی از آن برنامه ها خواهد بود 
ش: آیا در آخر این گفتگو حرفی برای گفتن دارید؟ 
ه: راستش را بخواهید به عنوان کسی که از نوجوانی در فعالیتهای اجتماعی انجمن آشوریان و کلیساها نقش بسیار فعال داشتم، خیلی دلم میخواهد نه تنها برای همه انسانها بلکه به ویژه برای جامعه خودم مفید باشم. باید بگویم که در جامعه ما درهای فعالیت همیشه بر روی من بسته بوده است. دیدگاه و عملکرد مسئولین برخی نهادهای آشوری تا کنون به شکلی بوده که هر گاه که خواسته ام فعالیت مثبتی انجام دهم جلوی آن را گرفته اند. اما خوشحالم بگویم که در سطح کشور مورد احترام هستم و در جامعه هنری ایران و در میان هنرمندان سرشناس کشور به عنوان یک هنرمند آکادمیک و خلاق شناخته شده ام. شاید روزی مسئولین آشوری به رسم دیرینه شان بخواهند برای بزرگ وانمود کردن خویش، برای من هم پس از مرگم بزرگداشت و مراسم و سالگرد بگیرند اما از آنها که بگذریم در هر صورت مردمم را دوست دارم! همان مردمی که هربارکه به عشقشان دست به آفرینش لحظات هنری زده ام درکنارم بوده اند. زندگی من با خدمت کردن به آنها معنی پیدا میکند بنابراین تا جایی که بتوانم دست ازکار و خلاقیت و آفرینش بر نخواهم داشت