Email: shamiram5@gmail.com

انجمeEmail: shamiram5@gmail.com
ن زنان آشوری -Emai تهران - ایران

Monday, July 3, 2017





لیو تولستوی



"شنیده‌اید که گفته شده است، چشم در مقابل چشم و دندان در مقابل دندان؛ اما من به شما می‌گویم، که شما در مقابل شر مقاومت نکنید." - - متی آیه‌ی 38، سطر 39.

زمان ارباب و رعیتی، سال‌ها قبل از آزاد کردن میلیون‌ها رعیت توسط الکساندر دوم در 1862 بود. در آن روزها اربابان گوناگونی بر مردم حکم‌رانی می‌کردند. کم نبودند آن‌هایی که خدا را به یاد داشتند و با برده‌هایشان به روشی انسان‌دوستانه و نه مانند حیوانات باربر رفتار می‌کردند، در حالی که دیگرانی بودند که بندرت کاری نیک و یا سخاوت‌مندانه انجام می‌دادند؛ اما وحشی‌ترین و ظالمانه‌ترین آن‌ها رعیت‌های سابقی بودند که از میان کثافت برخاسته و تبدیل به شاهزاده شده بودند.

همین قشر بود که واقعأ زندگی را برای کسانی که به اندازه‌ی کافی بداقبال بودند که تحت سلطه‌ی آنها درآیند، تبدیل به یک مشقت نمودند. تعدادی از آنها از صفوف رعایا برخاسته بودند تا سرپرستی املاک اشراف را به عهده بگیرند. رعایا مجبور بودند تعداد معینی از روزهای هفته  را برای ارباب خود کار کنند. زمین‌ و آب فراوان، و خاک نیز حاصل‌خیز بود، و در عین حال مراتع و جنگل‌ها به اندازه‌ی کافی وجود داشتند تا احتیاجات رعایا و اربابشان را برآورده شوند.

در این میان اشراف‌زاده‌ای بود که از میان رعایای خود  مباشری را برای سرپرستی یکی از املاکش برگزیده بود. مدت زیادی از واگذاری قدرت به این صاحب‌منصب جدید نگذشته بود که شروع به اِعمال ظالمانه‌ترین قساوت‌ها نسبت به رعایای فقیری که تحت اداره‌ی او قرار گرفته بودند کرد. هرچند این مرد همسر و دو دختر متأهل داشت، و آنقدر پول به دست می‌آورد که بدون زیر پا گذاشتن خدا و یا انسان زندگی شادی داشته باشد، اما باز  مملو از رشک و حسادت و غرق در گناه بود.

میخائیل سِمیونوویچ، آزار خود را با وادار کردن رعایا به کار کردن در روزهایی بیشتر از آن‌چه که قانون معین کرده بود شروع کرد. او یک آجرپزخانه ساخت که در آن زنان و مردان را وادار به کار اضافی می‌کرد و آجرها را به نفع خود می‌فروخت.

یک بار رعایایی که اضافه‌کاری کرده بودند، نماینده‌ای را برای شکایت از رفتار اربابشان به مسکو فرستادند اما هیچ نتیجه‌ی رضایت‌بخشی بدست نیاوردند. هنگامی که رعایای بیچاره پریشان از حضور اشراف‌زاده برگشتند، مباشر تصمیم گرفت که بابت سرکشی‌شان در برابر او برای گرفتن خسارت، از آنها انتقام بگیرد و زندگی آنها و قربانیان هم‌کارشان  بدتر از قبل شد.

در میان رعایا افراد خائنی  وجود داشتند که به دروغ دوستانشان را متهم به انجام کار اشتباه و کاشت بذر اختلاف در میان رعایا می‌کردند؛ که در نتیجه‌ی آن میخائیل  شدیدأ خشمگین شده و افراد زیردست بیچاره، با ترس از جانشان زندگی می‌کردند. هنگامی که مباشر از میان دهکده می‌گذشت مردم دویده و خود را گویی از یک حیوان وحشی پنهان می‌کردند. با دیدن وحشتی که به قلب‌های موژیک‌ها انداخته بود، رفتار میخائیل با آنها کینه‌جویانه‌تر از قبل شد چنان که یک مورد شدیدتر نیز به  کار زیاد و سوء استفاده از رعایای بیچاره افزوده شد.

زمانی بود که رعایا این امکان را داشتند که در هنگام یأس، راه‌هایی بیابند تا بتوانند به واسطه‌ی آنها خود را از شر هیولاهایی مانند سیمیونوویچ خلاص کنند، پس این مردم بدبخت شروع کردند به فکر کردن به اینکه چه کاری را نباید انجام دهند تا از یوغ غیر قابل تحمل‌شان خلاص شوند. آنها به طور مخفیانه اجتماعات کوچکی را در مکان‌های پنهان برگزار کردند تا بر بدبختی خود مویه کنند و برای یافتن بهترین اقدام ممکن با هم مشورت کند. گاه‌ به گاه شجاع‌ترین افراد حاضر برخاسته و همراهی خود را در این  تلاش نشان می‌داد: " چه مدت دیگر می‌توانیم تحمل کنیم که چنین تبه‌کاری بر ما حکومت کند؟ بگذارید یک‌باره این قضیه را ختم کنیم، زیرا برای ما بهتر است که از بین برویم تا  اینکه عذاب بکشیم. مطمئنآ کشتن چنین شیطانی در شکل انسان گناه محسوب نمی‌شود."

روزی قبل از تعطیلات عید قیام مسیح، یکی از این اجتماعات در جنگل، جایی که میخائیل رعایا را فرستاده بود تا قطعه زمینی را برای او پاک کنند، برگزار شده بود. به هنگام ظهر آنها برای خوردن نهار و برگزاری جلسه‌ی مشاوره جمع شدند. یکی از آنها گفت "چرا ما اکنون نمی‌توانیم اینجا را ترک کنیم؟ خیلی زود تعدادمان به هیچ تقلیل پیدا می‌کند. تا کنون هم ما و همین‌طور زنان بیچاره‌مان شب و روز، بدون استراحت و تا سرحد مرگ کار کرده‌ایم، اگر چیزی به طریقی که خوشایند او نیست انجام شود او قصوری خواهد یافت و شاید تعدادی از ما را ،همان‌طور که در مورد سیمون بیچاره که زمانی نه چندان قبل کشته شد اتفاق افتاد، تا سرحد مرگ تنبیه کند. همین اواخر بود که آنیسیم چنان با میله‌های آهنی شکنجه شد که مرد. ما قطعأ دیگر این حد  را نمی‌توانیم تحمل کنیم." دیگری گفت " بله، صبر چه فایده‌ای دارد؟ بیایید فورأ اقدام کنیم. امشب میخائیل اینجا خواهد بود و از سوء‌استفاده‌ی بی‌شرمانه از ما اطمینان حاصل خواهد کرد. پس بیایید او را از اسبش پرت کنیم و با یک ضربه‌ی تبر چیزی را که لایق‌ است به او بدهیم، و به این ترتیب به بدبختی خود پایان بدهیم. سپس ما می توانیم سوراخ بزرگی حفر کنیم و او را مانند یک سگ دفن کنیم، و هیچ کس متوجه نخواهد شد که چه بر سرش آمده است. اکنون بیاییم به توافقی برسیم-- مانند یک مرد کنار هم باشیم و به هم‌دیگر خیانت نکنیم."

واسیلی مینایف آخرین سخن‌ران بود که دلایل بیشتری برای شکایت از سبعیت میخائیل نسبت به سایر همکاران خود داشت. مباشر عادت داشت هر هفته او را به شدت تنبیه کند، و همسر واسیلی را هم به خدمت خود گرفته بود تا برایش آشپزی کند.

به دنبال آن، در غروب بعد از این اجتماع در جنگل، میخائیل سوار بر اسب به محل رسید. فورأ شروع کرد تا از روش انجام کار ایراد بگیرد و از قطع شدن تعدادی از درختان لیمو شکایت کند. مباشر خشمگین فریاد زد "من به شما گفتم که هیچ یک از درختان لیمو را قطع نکنید! چه کسی این کار را انجام داده است؟ فورأ به من بگویید، وگرنه من تک تک شما را تنبیه خواهم کرد!"

در تحقیقات، به رعیتی به نام سیدور به عنوان مقصر اشاره شد، و سیلی‌های محکمی به صورتش زده شد. میخائیل، واسیلی را هم شدیدأ تنبیه کرد زیرا بعد از اینکه ارباب سوار بر اسب به سلامتی به خانه رسید او به اندازه‌ی کافی کار نکرده بود.

به هنگام غروب بار دیگر رعایا گرد آمدند، و واسیلی بیچاره گفت "اوه، آخر ما چه گونه مردمی هستیم؟ ما فقط تعدادی گنجشک هستیم، و ابدأ انسان نیستیم! ما عهد می‌کنیم که درکنار یک‌دیگر بایستیم، اما به محض اینکه زمان عمل فرا می‌رسد همگی فرار می‌کنیم و مخفی می‌شویم. روزگاری تعدادی از گنجشک‌ها بر علیه یک عقاب هم‌پیمان شدند، اما هنوز مدت چندانی از پنهان شدن آنها در علف‌ها نگذشته بود که پرنده‌ی شکاری ظاهر شد. عقاب یکی از بهترین آنها را انتخاب کرد و با خود برد تا بخورد، بعد از آن گنجشک‌های دیگر شروع کردند به جیغ و داد، جیک‌ جیک! و دریافتند که یکی از آنها گم شده است. پرسیدند "چه کسی کشته شده است؟ وانکا؟ خوب، حقش بود!" شما دوستان من، درست به همین روش عمل می‌کنید. هنگامی که میخائیل سیدور را زد شما باید بر عهدتان می‌ایستادید. چرا بلند نشدید و با یک ضربه به او و بدبختی‌مان پایان ندادید؟"

تأثیر این سخنرانی این بود که رعایا در تصمیم‌شان برای کشتن مباشر قاطع‌تر شدند. مباشر قبلأ به آنها امر کرده بود که در ایام عید قیام مسیح باید برای شخم زدن و کاشتن جو دوسر در مزرعه آماده باشند، و در نتیجه رعایا رنجیدند و در منزل واسیلی جمع شدند تا اجتماع دیگری برگزار کنند. آنها گفتند "اگر او واقعأ خدا را فراموش کرده است و به ارتکاب چنین  جرم‌هایی علیه ما ادامه دهد، حقیقتأ لازم است که او را به قتل برسانیم. در غیر این صورت بگذارید نابود شویم زیرا اکنون دیگر برای ما تفاوتی ندارد."

به هر حال این برنامه‌ی مأیوس کننده با مخالفت شدید یک مرد خمیده‌ی آرام به نام پیتر میخایِف روبرو شد. او گفت "برادران، شما مرتکب گناهی دردناک می‌شوید. گرفتن جان یک انسان امری بسیار جدی می‌باشد. البته خاتمه دادن به وجود میرای یک انسان آسان است اما در واقع روح‌ آنانی که این کار را انجام دهند چه خواهد شد؟ اگر میخائیل به رفتار ناعادلانه‌ی خود علیه ما ادامه دهد، مطمئنأ خداوند او را مجازات خواهد کرد. اما دوستان من، ما باید تحمل داشته باشیم."

این کلام صلح‌جویانه تنها به درد تشدید خشم واسیلی خورد. او گفت "پیتر همیشه در حال تکرار همان داستان قدیمی است. *کشتن انسان گناه است*، ارتکاب به قتل قطعأ گناه‌آلود است؛ اما ما باید در نظر بگیریم که با چه نوع انسانی سروکار داریم. همه می‌دانیم که کشتن یک انسان خوب عمل اشتباهی است، اما حتی خدا جان چنین سگی مانند او را خواهد گرفت. این وظیفه‌ی ماست که اگر کم‌ترین محبتی نسبت به انسان داشته باشیم، به سگی که دیوانه است شلیک کنیم. زنده گذاشتن او گناه است و اگر چنین شود ما همه رنج خواهیم برد، بگذارید این کار به نفع مردم باشد و آنها به خاطر این کار از ما سپاس‌گزار خواهند بود. اگر بیشتر از این ساکت بمانیم تنها پاداش ما یک شلاق خواهد بود. میخایِف، شما بیهوده صحبت می‌کنید. شما چرا در مورد گناهی که اگر طی ایام عید قیام مسیح کار کنیم مرتکب خواهیم شد فکر نمی‌کنید – آیا به این علت است که از کار کردن در آن هنگام خودداری خواهید کرد؟"

پیتر جواب داد " خوب، پس اگر آنها مرا برای شخم زدن بفرستند، من خواهم رفت. اما با اراده‌ی آزاد خودم نخواهم رفت، و خداوند خواهد دانست که گناه از آن چه کسی است، و طبق آن متخلف را مجازات خواهد کرد. به هر حال ما نباید او را فراموش کنیم. برادران، من تنها عقاید خودم را به شما نمی‌گویم. قانون خداوند این نیست که شر را با شر جواب بدهیم؛ در واقع اگر شما به این طریق بکوشید که شرارت را شکست بدهید، شرارت با قدرت بیشتری به سوی شما خواهد آمد. کشتن انسان برای شما دشوار نیست، اما خون او به یقین روح شما را لکه‌دار خواهد نمود. ممکن است گمان کنید مرد بدی را کشته‌اید، و از شر یک شیطان خلاص شده‌اید – اما بزودی درخواهید یافت که بذر شرارت بزرگ‌تری درون شما کاشته شده است. اگر شما به بدبختی فرصت بدهید، بدون شک به سوی شما خواهد آمد."

از آنجا که پیتر در میان رعایا بدون همدرد نبود، در نتیجه رعایای بیچاره به دو دسته تقسیم شدند: پیروان واسیلی و آنها که نقطه نظرات میخایف را داشتند.

در یکشنبه‌ی قیام مسیح هیچ کاری انجام نشد. حوالی غروب  پیرمردی از بارگاه اشراف‌زاده پیش رعایا آمد و گفت "مباشر ما، میخائیل سیمیونوویچ به شما امر می‌کند که فردا برای شخم زدن مزرعه برای کاشت جو بروید." به این ترتیب پیرمردِ مأمور به میان دهکده رفت و به مردم امر کرد که روز بعد برای کار - بعضی در نزدیکی رودخانه و دیگران در نزدیک جاده - آماده شوند. مردم بیچاره غمگین شدند، تعدادی از آنها اشک ریختند، اما هیچ کس جرأت نکرد از اوامر ارباب خود سرپیچی کند.

 صبح روز دوشنبه عید قیام مسیح، هنگامی که ناقوس‌های کلیسا ساکنین دهکده را برای مراسم مذهبی فرا‌می‌خواندند، و زمانی که دیگران در شرف لذت بردن از یک تعطیلات بودند، رعایای بداقبال برای شخم زدن مزرعه از جا پریدند. میخائیل نسبتأ دیر بلند شد و در اطراف مزرعه به قدم زدن پرداخت. مستخدمین خانگی درگیر کار خود بودند و لباس روز پوشیده بودند، در حالی که همسر میخائیل و دختر بیوه‌ی آنها ( که طبق عادت در ایام تعطیل به دیدار آنها آمده بود)، به کلیسا رفته و بازگشته بودند. یک سماور جوشان انتظار آنها را می‌کشید، و آنها همراه میخائیل که بعد از روشن کردن پیپ خود پیرمرد را صدا کرد، شروع به نوشیدن چای کردند.

مباشر گفت "خوب، آیا به موژیک‌ها دستور دادی که امروز شخم بزنند؟"

جواب این بود "بله، قربان، دستور دادم."

"آیا همگی آنها به مزرعه رفتند؟"

"بله قربان، تمام‌شان. من خودم به آنها دستور دادم که چه جایی را شخم بزنند."

" همه‌ی اینها بسیار خوب است. تو دستورات را دادی، اما آیا آنها در حال شخم زدن هستند؟ فورأ برو و ببین، و می‌توانی به آنها بگویی که من بعد از نهار آنجا خواهم بود. انتظار من این است که برای هر دو خیش یک و نیم آکر شخم زده  شده باشد، و کار باید به خوبی انجام شده باشد؛ در غیر این صورت آنها بدون توجه به تعطیلات به شدت مجازات خواهند شد."

"قربان من شنیدم و اطاعت می‌کنم."

پیرمرد به راه افتاد، اما میخاییل او را صدا کرد. بعد از مدتی تردید، گویی که احساس ناراحتی می‌کند، گفت " به هر حال، به آنچه که آن اراذل درباره‌ی من می‌گویند گوش بده. بدون شک بعضی از آنها به من دشنام خواهند داد، و من می‌خواهم کلمات را به طور دقیق به من گزارش بدهی. من می‌دانم که آنها چه تبهکارانی هستند. آنها اصلآ ازکار خوششان نمی‌آید. ترجیح می‌دهند تمام روز را دراز بکشند و کاری انجام ندهند. آنها دوست دارند در ایام تعطیل بخورند و بیاشامند و شادی کنند، اما فراموش می کنند که اگر شخم‌زدن انجام نشود بزودی بسیار دیر خواهد شد. پس برو و به چیزی که گفته می‌شود گوش بده، و گفته‌هایشان را با جزئیات‌ به من بگو. فورأ برو."

"قربان من شنیدم، و اطاعت می‌کنم."

پیرمرد پشت به او کرد و بر اسبش سوار شد و خیلی زود در مزرعه، که رعایا به سختی در آن مشغول کار بودند بود.

اتفاقأ همسر میخائیل که زن خوش‌قلبی بود، سخنانی را که شوهرش با پیرمرد رد وبدل کرده بود شنید. هنگامی که به او رسید گفت "دوست خوبم، میشینکا (مخفف میخائیل)، من التماس می‌کنم تا اهمیت و شأن این روز مقدس را در نظر بگیری. به خاطر مسیح مرتکب گناه مشو. بگذار موژیک‌های بی‌چاره به خانه بروند."

میخاییل خندید، اما پاسخی به درخواست زن مهربانش نداد. سرانجام به او گفت "مدت زیادی است که شلاق نخورده‌ای، و اکنون آن‌قدر شجاع شده‌ای که در اموری که به تو مربوط نیست دخالت کنی!"

زن اصرار کرد "میشینکا، من خواب ترسناکی درباره‌ی تو دیده‌ام. بهتر است که اجازه دهی موژیک‌ها بروند."

او گفت "بله، من درک می‌کنم که تو این اواخر آنقدر گوشت اضافه کرده‌ای که فکر می‌کنی شلاق را احساس نخواهی کرد. مواظب باش!"

میخائیل بعد از اینکه دستور شام خود را داد، در حالی که با گستاخی پیپ داغش را مقابل گونه‌ی زنش گرفته بود، او را از اتاق بیرون کرد. بعد از خوردن غذایی گوارا شامل سوپ کلم، خوک کباب شده، کیک گوشت، شیرینی با شیر، ژله، کیک‌های شیرین و وُدکی، او زنی را که برایش آشپزی می‌کرد صدا زد و به او دستور داد که بنشیند و آواز بخواند، سمیونوویچ با گیتار او را همراهی می‌کرد.

هنگامی که مباشر از هم‌نشینی با آشپز خود نهایت لذت را می‌برد، پیرمرد بازگشت، تعظیم کوتاهی به مافوق خود نموده و اقدام به دادن اطلاعات لازم مربوط به رعایا کرد.

میخائیل پرسید "خوب، آنها شخم زدند؟"

پیرمرد پاسخ داد "بله، آنها نیمی از مزرعه را تمام کرده‌اند."

"هیچ اشتباهی که بشود پیدا کرد نشده است؟"

"چیزی که من بتوانم کشف کنم نیست. به نظر می‌رسد کار بسیار خوب انجام شده است. آنها قطعأ از شما می‌ترسند."

"خاک چگونه است؟"

" بسیار خوب. به نظر می‌رسد کاملأ نرم باشد."

بعد از یک مکث کوتاه سمیونوویچ گفت "خوب، آنها درباره‌ی من چه گفتند؟ فکر می‌کنم دشنامم دادند؟"

از آنجا که پیرمرد چیزی را من‌من کنان می‌گفت، میخاییل به او امر کرد که صحبت کند و تمام حقیقت را به او بگوید. او گفت "همه چیز را به من بگو، من می‌خواهم کلمات آنها را به طور دقیق بدانم. اگر حقیقت را به من بگویی، به تو پاداش خواهم داد، اما اگر چیزی را از من پنهان کنی، مجازات خواهی شد. کاترین، اینجا را نگاه کن، یک لیوان ودکا بریز تا به او جرأت بدهد."

پیرمرد بعد از نوشیدن به سلامتی رئیسش، به خود گفت "این تقصیر من نیست که آنها  ستایشش نمی‌کنند. من باید حقیقت را بگویم." سپس در حالی که بطور ناگهانی به طرف سرپرست برمی ‌گشت، گفت "میخائیل سمیونوویچ، آنها شکایت می‌کنند. آنها به تلخی گله می‌کنند."

میخائیل پرسید "اما آنها چه می‌گویند، به من بگو."

"خوب، یکی از چیزهایی که آنها گفتند این بود، *او به خدا ایمان ندارد.*"

میخائیل خندید. او پرسید "چه کسی این را گفت؟"

"به نظر می‌رسید که در این عقیده‌‌ی متفق‌القول باشند. آنها گفتند *شیطان بر او غلبه کرده است.* "

مباشر خندید "بسیار خوب، اما به من بگو هر کدام از آنها چه گفت. واسیلی چه گفت؟"

پیرمرد تمایلی نداشت که به مردم‌اش خیانت کند، اما نسبت به واسیلی کینه‌ای قطعی داشت، و گفت "او بیشتر از هر کسی به شما دشنام داد."

"اما چه گفت؟"

واسیلی گفت "تکرار آن وحشتناک است قربان. *او باید مانند یک سگ، بدون داشتن فرصت توبه بمیرد!*"

میخائیل گفت "ای تبهکار! اگر نمی‌ترسید مرا می‌کشت. بسیار خوب، واسیلی، ما با تو خرده‌حسابی داریم. و تیشکا – فکر می‌کنم او مرا یک سگ خطاب کرد؟"

پیرمرد گفت "خوب، آنها در مورد شما چیزی به جز گله نگفتند؛ اما برای من زشت است که گفته‌هایشان را تکرار کنم."

"زشت یا غیر زشت، من می‌گویم که باید به من بگویی."

"بعضی از آنها گفتند که کمر شما باید خرد شود."

به نظر می‌رسید که سمیونوویچ عمیقأ از این گفته لذت می‌برد، زیرا آشکارأ می‌خندید. او گفت "خواهیم دید که اول کمر چه کسی خرد خواهد شد. این عقیده‌ی تیشکا بود؟ در حالی که انتظار نداشتم که چیز خوبی درباره‌ی من بگویند، انتظار چنین ناسزاها و تهدیدها را هم نداشتم. و آن احمق، پیتر میخایف هم به من ناسزا می‌گفت؟"

"نه، او ابدأ به شما ناسزا نگفت. او تنها فرد ساکت میان آنها بود. میخایف یک موژیک بسیار عاقل است و مرا به تعجب می‌اندازد. تمام رعایای دیگر از کارهای او حیرت کرده بودند."

"او چه کار کرد؟"

"او کار جالبی انجام داد. با پشت‌کار مشغول شخم زدن بود، و هنگامی که من به او رسیدم شنیدم کسی با زیبایی بسیار می‌خواند. هنگام نگاه کردن به شخم‌زنندگان شئی روشنی را دیدم که می‌درخشید."

"خوب، آن شئی چه بود؟ زود باش!"

"یک شمع مومی کوچک پنج کوپکی بود که  به روشنی می‌سوخت، و باد قادر به خاموش کردن آن نبود. پیتر که یک پیراهن نو پوشیده بود، در حین شخم زدن سرودهای زیبایی را می‌خواند، و بدون توجه به نحوه‌ی انجام کارش، شمع هم‌چنان به سوختن ادامه می‌داد. او در حضور من و در حالی که خیش را به شدت تکان می‌داد، آن را جا انداخت، اما آن شئی کوچک روشن میان تیغه‌های جلویی دست نخورده ماند."

"و میخایف چه گفت؟"

"او چیزی نگفت به جز هنگامی که با دیدن من، عید را تبریک گفت و بعد از آن به راه خود رفت، در حالی‌که مانند قبل به شخم زدن  و خواندن ادامه داد. من چیزی به او نگفتم اما با رسیدن به سایر موژیک‌ها متوجه شدم که آنها می‌خندند و سرگرم هم‌کار ساکتشان هستند. آنها گفتند *شخم زدن در دوشنبه‌ی عید قیام گناه بزرگی است. شما بخشیده نخواهید شد حتی اگر تمام عمرتان هم دعا کنید.*"

"و آیا میخایف جوابی نداد؟"

"او آنقدر ایستاد که بگوید *صلح بر زمین و امید نیک بر انسان باد.* پس از آن‌که او به شخم زدن و سرود خواندن خود ادامه داد، شمع حتی درخشان‌تر از قبل می‌سوخت."

سِمیونوویچ اکنون دست از تمسخر برداشت، و در حالی که گیتار خود را کنار می‌گذاشت، سرش بر سینه‌اش افتاد و غرق در افکار خود شد.  سپس به پیرمرد و آشپز دستور داد آنجا را ترک کنند و بعد از آن پشت یک  پرده رفت و خود را روی بستر انداخت. هنگامی که زنش داخل شد و با مهربانی با او صحبت کرد، او مشغول آه کشیدن و ناله کردن بود. میخائیل از گوش دادن به او خودداری کرد و فریاد می‌زد "او بر من پیروز شده ، و پایان من نزدیک است."

زن گفت "میشینکا، بلند شو و به مزرعه نزد موژیک‌ها برو. بگذار آنها به خانه بروند و همه چیز عالی خواهد شد. پیش از این تو بدون ترس، از مخاطرات بزرگ‌تری گذشته‌ای، اما اکنون به نظر می‌رسد خیلی پریشان شده‌ای."میخائیل تکرار کرد "او بر من پیروز شد. من باختم."

زنش با عصبانیت پرسید "منظورت چیست؟ اگر بروی و همان‌طور که می‌گویم عمل کنی، خطری در میان نخواهد بود." و به نرمی اضافه کرد "بیا میشینکا، من باید فورأ اسب زین‌شده را برایت بیاورم."

هنگامی که اسب رسید، زن، شوهرش را مجبور به سوار شدن بر اسب، و انجام خواسته‌اش در ارتباط با رعایا کرد. هنگامی که میخائیل به دهکده رسید، زنی دروازه را برای او باز کرد تا داخل شود، و زمانی که داخل شد، ساکنان دهکده با دیدن مباشر بی‌رحم که همه از او وحشت داشتند، به داخل خانه‌ها، باغ‌چه‌ها و سایر مکان‌های خلوت دویدند تا خود را پنهان کنند.

زمانی که میخائیل به دروازه‌ی دیگر دهکده که آن هم بسته بود رسید، و در حالی که بر اسب نشسته بود قادر به باز کردن آن در نبود، با صدای بلند درخواست کمک کرد. از آنجا که  هیچ‌کس پاسخی به فریاد او نداد، از اسب پیاده شد و دروازه را باز کرد، اما هنگامی که می‌خواست بار دیگر سوار شود و یک پایش را در رکاب گذاشته بود، اسب با دیدن چند خوک‌ ترسید و ناگهان به یک طرف پرید. مباشر میان حصار پرت شد و هنگامی که بی‌هوش بر زمین افتاد، یک میخ چوبی بسیار تیز معده‌اش را سوراخ کرد.

حوالی غروب، هنگامی که رعایا به دروازه‌ی دهکده رسیدند، اسب‌هایشان از داخل شدن خودداری کردند. رعایا با نگاه کردن به اطراف، جسد مباشر را در محلی که از حصار افتاده  و با صورت در حوضی از خون دراز کشیده بود پیدا کردند. تنها پیتر میخایِف به اندازه‌ی کافی جرأت داشت که از اسب پیاده شود و به جسد بر خاک افتاده برسد، و همراهان او در اطراف دهکده می‌تاختند و از راه حیاط پشتی وارد می‌شدند. پیتر چشمان مرد بی‌جان را بست و سپس جسد را در یک واگن گذاشت و به خانه برد.

هنگامی که اشراف‌زاده از حادثه‌ی کشنده‌ای که برای مباشرش رخ داده بود و از رفتار ددمنشانه‌‌ای که در مقابل زیردستانش داشت آگاه شد، رعایا را آزاد کرد و تنها خواستار اجاره‌ای ناچیز برای استفاده از ملک‌ و سایر امکانات کشاورزیش شد. و به این ترتیب رعایا به وضوح درک کردند که قدرت خدا نه در  شر، بلکه در نیکی متجلی شده است.

ترجمه از انگلیسی: شامیرام داودپوریان



بخش اعظم ویتامین D از طریق جذب اشعه خورشید تامین می‌شود. امروزه مشکل اصلی مبتلایان به کمبود ویتامین D کار کردن در فضای بسته در طول روز و محرومیت از تابش آفتاب است.

بسیاری از افراد بر این باورند که از طریق تغذیه سالم می‌توان ویتامین D مورد نیاز بدن را تامین کرد. اما این تصوری باطل است. مواد غذایی که حاوی ویتامین D کافی هستند بسیار نادرند. به عبارت دیگر فقط با خوردن هر روزه ماهی‌های چرب می توان حداقل ویتامین D مورد نیاز را دریافت کرد. در غیر این صورت تامین این ویتامین ضروری از طریق تغذیه امکان‌پذیر نیست.

ویتامین D- نیاز بیشتر از میزان دریافت

متاسفانه معلوم نیست که آیا این میزان حداقل هم برای تامین نیاز روزمره ما کفایت می‌کند یا خیر. بسیاری از دانشمندان معتقدند که نیاز ما به ویتامین D بسیار بیشتر از میزانی است که تصور می‌شود و کمبود این ویتامین عامل بسیاری از بیماری‌هاست.

از سال ۲۰۱۲ حداقل میزان روزانه ۲۰ میکروگرم ویتامین D برای افراد بزرگسال تعیین شده است. چنانچه این مقدار ویتامین قرار باشد تنها از طریق تغذیه تامین شود، باید روزانه ۲۰۰ گرم ساردین، دو کیلوگرم پنیر و ۷۰۰ گرم تخم مرغ یا ۵۰۰ گرم گوشت گوساله مصرف شود. دانشمندان برای مبتلایان به برخی بیماری‌ها میزان بیشتری ویتامین D توصیه می‌کنند. برای مثال افراد مبتلا به ام اس باید روزانه ۱۸۰ میکروگرم و برای پیشگیری از ابتلا به سرطان مقدار ۲۴۰ میکروگرم مصرف کنند.

روشن است که برای دریافت روزانه ۲۴۰ میکروگرم ویتامین D نمی‌توان تنها به تغذیه اکتفا کرد.

نور خورشید بهترین منبع ویتامین D

نور خورشید از جمله منابع اصلی تامین ویتامین D است. قرار گرفتن روزانه ۱۵ تا ۱۲۰ دقیقه در برابر نور مستقیم آفتاب (بسته به رنگ پوست، عرض جغرافیایی، سطحی که در معرض نور قرار می‌گیرد و شدت تابش خورشید) می‌تواند ۵۰۰ میکروگرم ویتامین D یا بیشتر برای بدن تامین کند.

کمبود ویتامین D و خطر ابتلا به بیماری‌ها

 در دهه‌های گذشته پزشکان تصور می‌کردند ویتامین D تنها برای استحکام استخوان‌ها و دندان‌ها لازم است. اما پژوهش‌ها ثابت کرده‌اند که این ویتامین نقش‌های گوناگونی در سلامتی انسان دارد و کمبود آن می‌تواند به طور قابل ملاحظه‌ای خطر ابتلا به بیماری‌ها را افزایش دهد.

متاسفانه روش زندگی در جوامع امروزی، سرگرمی‌های اوقات فراغت و فعالیت‌های شغلی که در فضاهای دربسته انجام می‌شود در ابتلا به کمبود ویتامین D نقش دارند و تنها افراد معدودی از اهمیت و نقش این ویتامین آگاهی دارند.

علائم کمبود ویتامین D

سرماخوردگی و بیماری‌های تنفس

بهترین روش تشخیص کمبود احتمالی ویتامین D آزمایش خون است. کاهش میزان این ویتامین در بدن منجر به دردها و نارسایی‌های زیر می‌شود:

در پژوهشی که  گزارش آن در مجله Cambridge Journals منتشر شده کمبود ویتامین D در کودکان موجب بیماری‌های تنفسی می‌شود و میزان ذخیره کافی ویتامین D تعداد دفعات بروز بیماری‌های تنفسی را در کودکان کاهش می‌دهد.

ضعف عضلانی

بر اساس بررسی‌های دکتر میشائل اف هولیک، پژوهشگر بیماری‌های مرتبط با کمبود ویتامین D، کارکرد مطلوب عضلات زمانی امکان‌پذیر است که گیرنده‌های ویتامین D میزان کافی از این ویتامین را در بدن آزاد کنند.

بیماری پزوریازیس

پژوهش‌ها نشان داده‌اند که ویتامین D می‌تواند در درمان بیماری پزوریازیس موثر باشد. از آنجا که این ویتامین از رشد و تكثیر بیش از حد سلول‌ها در بدن جلوگیری می‌كند و با توجه به اینكه در این بیماری سلول‌های پوستی به طور غیرطبیعی تكثیر می‌شوند، كمبود ویتامین D نیز موجب تشدید علائم بیماری می‌شود.

نارسایی کلیوی مزمن

بنا بر نظر دکتر میشائل اف هولیک بیمارانی که از نارسایی کلیوی مزمن رنج می‌برند نیز قادر نیستند به طور فعال ویتامین D در بدن تولید کنند به خصوص اگر تحت درمان دیالیزی قرار دارند. این افراد باید به منظور سوخت‌وساز کلسیم در بدن ویتامین D3 مصرف کنند تا خطر ابتلا به بیماری استئودیستروفی (اختلال سوخت‌وساز مواد معدنی که منجر به بیماری‌های استخوانی ناشی از نارسایی کلیه می‌شود) را کاهش دهند و ترشح هورمون پاراتورمون تنظیم شود. ویتامین D باعث جذب کلسیم می‌شود و هورمون پاراتورمون موجب ثابت ماندن مقدار کلسیم در خون می‌شود.  هنگامی که میزان ویتامین D موجود در بدن کاهش یابد، پاراتورمون کلسیم مورد نیاز خون را از استخوان‌ها می‌گیرد. اگر چنین وضعیتی به مدت طولانی ادامه یابد فرد به پوکی استخوان مبتلا می‌شود.

دیابت

نتایج تحقیقات نشان داده‌اند که حفظ میزان ویتامین D مورد نیاز از بدو تولد خطر ابتلا به دیابت در بزرگسالی را تا ۸۰ درصد کاهش می‌دهد.

آسم

 ویتامین D همچنین باعث کاهش خطر ابتلا به بیماری آسم می‌شود. نیتجه پژوهش‌های دانشمندان ژاپنی روی دانش‌آموزان نشان می‌دهد که  استفاده از مکمل‌های ویتامین D به طور قابل ملاحظه‌ای در کاهش بروز آسم نقش دارند.

پارودنتیت

بیماری‌های مزمن لثه (پیوره) که با تورم و خونریزی همراه هستند می‌توانند به‌وسیله ویتامین D تحت کنترل در آیند. ویتامین D باعث تحریک تولید دفنزین و کاتلیسیدینی در بدن می‌شود. این دو پپتیدهای ضد‌میکروبی روی غشای مخاطی قرار می‌گیرند و در برابر باکتری‌ها مقاومت و از بروز پارودنتیت جلوگیری می‌کنند.

بیماری‌های قلبی-عروقی

 بیماری‌های قلبی و فشار خون نیز با کمبود ویتامین D در ارتباط هستند. بررسی‌ها نشان ‌داده‌اند کاهش میزان این  ویتامین عامل موثری در افزایش فشار خون است.


اسکیزوفرنی و افسردگی

از آنجا که کارکرد مطلوب مغز به میزان کافی ویتامین D در بدن وابسته است، کمبود آن خطر ابتلا به اسکیزوفرنی و افسردگی را افزایش می‌دهد. میزان کافی ذخیره ویتامین D در دوران بارداری و  نیز کودکی برای تحریک گیرنده‌های این ویتامین در مغز  و رشد آن ضروری است.

سرطان

پژوهشگران مرکز پزشکی دانشگاه جورج‌تاون در واشینگتن در تحقیقات خود ارتباط بین مصرف کافی ویتامین D و کاهش خطر ابتلا به سرطان خون را کشف کردند. آنها دریافتند که استفاده از ویتامین‌های موحود در اشعه آفتاب تا ۷۵ درصد به کاهش میزان رشد سرطان و تا ۵۰ درصد به کاهش خطر بروز تومورهای سرطانی کمک می‌کند.

پیشگیری بهتر از درمان

به حد کافی حمام آفتاب بگیرید. افرادی که دارای پوست روشن هستند کافی است در فصل تابستان و هنگام تابش شدید آفتاب دقایقی در معرض آفتاب قرار گیرند تا ویتامین D مورد نیاز خود را از این طریق دریافت کنند. قرار گرفتن بیشتر در معرض آفتاب بی‌فایده است زیرا بدن فقط به میزان مورد نیاز خود ویتامین D موجود در آفتاب را جذب می‌کند. در هوای ابری باید مدت بیشتری در فضای باز قرار گیریم. در این شرایط خطر بروز سرطان پوست بسیار کم‌تر می‌شود و یا به طور کل از بین می‌رود.

اگر دسترسی به آفتاب و قرار گرفتن در فضای باز امکان‌پذیر نباشد باید از مکمل‌های حاوی ویتامین D3 استفاده شود. در کشورهای اروپایی که تابش آفتاب در فصل زمستان کاهش می‌یابد بدن به ناچار از ذخیره ویتامین D خود استفاده می‌کند بنابراین استفاده از این مکمل‌ها ضروری است.


گفتگو با هنرمندان آشوری
مهندس لورن دیویس

از تاریخ 30 دی تا 6 بهمن 1395 برابر با 19 تا 25 ژانویه 2017 ، شهروندان تهرانی هم‌گام با آشوریان ساکن تهران  شاهد افتتاح و برگزاری نمایش‌گاهی از هنر سفال (بصورت نقش برجسته) و
معرق (با چوب) در گالری زرنا بودند. هیات مدیره‌ی انجمن بانوان آشوری شامیرام و اکثر اعضاء در طول مدت برگزاری نمایش‌گاه  از آن دیدن نمودند. کلیه‌ی آثار هنری ارائه‌شده در این نمایش‌گاه دست‌رنج جوانان هنرمند آشوری بود که وجود محترم‌شان، علاقه‌مندیشان به هنر و در نهایت اختصاص اوقات‌شان به فعالیت هنری باعث دل‌گرمی همه‌ی آشوریان است. انجمن بانوان آشوری شامیرام برای همه‌ی ارائه دهندگان کارهای هنری آرزوی موفقیت و پیشرفت روزافزون در فعالیت‌های هنری‌شان دارد. مطمئنا جامعه‌ی آشوری در انتظار بازدید از نمایش‌گاه‌های مختلف هنری است که در آینده توسط این عزیزان برپا خواهند شد. بعلاوه انجمن بانوان آشوری شامیرام امیدوار است این گروه و دیگر هنرمندان فعال در زمینه‌های متفاوت هنری بتوانند نمونه‌ای باشد برای دیگر جوانان، تا اوقات فراغت خود را صرف آموختن و بکار گرفتن هنر و یا حرفه‌‌ای علاوه بر کار روزمره نمایند و به این ترتیب در ترفیع فرهنگ آشوریان در جای جای کشورمان و سایر کشورهای جهان اثر گذار باشند.
با هنرمندان جوان آشوری بیشتر آشنا شویم
 
همان‌گونه که در خبر آمد، آشوریان ساکن تهران به مدت یک هفته در ماه بهمن 1395 شاهد برگزاری نمایش‌گاهی از آثار هنری گروهی از هنرمندان آشوری بودند. شایسته است توجه خوانندگان عزیز را به این نکته معطوف بداریم که بازدیدکنندگان و هنرمندان شرکت‌کننده در این نمایش‌گاه، مراتب امتنان و تشکر خود را از سرکار خانم جینا اسمعیل که امکان آشنایی هنرمندان آشوری را با مدیریت محترم گالری زرنا فراهم نمودند ابراز می‌دارند. نکته‌ی حائز اهمیت دیگر این است که هنرمندان شرکت‌کننده در این نمایشگاه که برای اولین بار آثار هنری خود را در یکی از گالری‌های شناخته شده‌ی شهر تهران به نمایش می‌گذاشتند از هم‌کاری و راه‌‌نمائی‌های بادرایت ، بی‌دریغ و محبت‌آمیز سرکار خانم رسول زاده نمین، مدیره‌ی محترم گالری زرنا که از هر نظر و در حدی وصف‌ناپذیر کلیه‌ی امکانات را در اختیار هنرمندان آشوری قرار دادند کمال تشکر و سپاس را دارند. هیات مدیره‌ی انجمن بانوان آشوری شامیرام با یکایک هنرمندان شرکت‌کننده در نمایش‌گاه مصاحبه‌ای انجام داده است که در ذیل به نظر خوانندگان عزیز می‌رسد.
 پرسش‌های مصاحبه به صورت زیر می‌باشند :
-    لطفا خود را معرفی نمایید.
-     شما چگونه با این هنر آشنا شدید، چه عامل و یا عواملی باعث شد که به آن علاقه‌مند شوید، به شکل کنونی آن را دنبال نموده و آثار هنری بوجود آورید؟ 
-     آیا این هنر را بصورت حرفه‌ای دنبال می ‌کنید یا برای شما یک سرگرمی، مشغولیت ذهنی و یا استفاده از اوقات فراغت است؟ 
-    با چند هنرمند داخلی و خارجی در زمینه‌ی این هنر آشنایی دارید؟ 
-     اگر جواب شما مثبت است، آیا روش کار و نوع کار آنها برشما تاثیر داشته و یا الهام‌بخش شما بوده است؟
-    آیا با این هنرمندان ارتباط کاری هنری برقرار نموده‌اید؟
-      شما هر چند وقت یک بار کارهای هنری  خود را به معرض نمایش عموم می‌گذارید؟
-    موقعیت و فعالیت هنری خود را در آینده به چه شکل می‌بینید؟
خانم جینا اسمعیل
من از دوران جوانی به کارهای هنری علاقه داشته و در کلاس‌های مختلف هنری آموزش دیده‌ام. در سال 1376  بنا به علاقه‌ای که به سفال‌گری داشتم در یکی از آموزش‌گاه‌ها نام‌نویسی نمودم. این شروع فعالیت من در رشته‌ی مجسمه‌سازی و نقش برجسته‌ی سفالی است. عضو موسسه‌ی هنرهای تجسمی هستم و دوره‌ی سفال‌گری را در سال 1386  در جهاد دانش‌گاهی تهران با کسب گواهی‌نامه به پایان رساندم. اولین نمایش‌گاه من  در سال  1380 در نگارخانه‌ی ضرابی بود. از آن زمان مصمم شدم که از آثار هنری و نقوش آشوری در کارهایم استفاده نمایم. تشویق و حمایت خانواده و شخصیت‌های جامعه‌ی آشوری همیشه باعث افتخار و دل‌گرمی من بوده است. من همیشه این هنر را بصورت حرفه‌ای دنبال کرده‌ام، نه به این دلیل که درآمدی از آن بدست بیاورم، بلکه همواره آرزو داشتم که قطعه‌ای از آثار هنری‌ من جایی در قلب و خانه‌ی همه‌ی آشوری‌ها داشته باشد. و مهم اینکه لازم می‌دانم مراتب قدردانی بی‌پایان خود را از استادم و دوست خوب و عالی‌مقامم سرکار خانم زهرا رسول‌زاده نمین، مدیره‌ی محترم گالری زرنا که همواره مشوق و حامی من بوده و تاثیر مهم و عمیقی در کار و هنرم داشته‌اند ابراز بدارم.

خانم ژانت ایراندوست و آقای توماس یروان
در تهران متولد شده‌ام و از زمانی که خود را شناختم به طراحی و نقاشی علاقه‌مند بودم و بطور خودجوش و نه بطور حرفه‌ای آن را دنبال نموده‌ام. در کارم از روی "مدل" نقاشی می‌کردم.  درسال 1393 هنگاهی که هنرمند گرامی آقای ژیلبرت کرمی با حمایت انجمن آشوریان تهران کارگاهی در خانه‌ی انجمن دائر نموده و در آن به آموزش  طراحی، نقاشی، معرق (روی چوب) و منبت کاری پرداختند در آن کلاس شرکت کردم و جزو اولین هنرجویان کلاس ایشان بودم. در سال اول به یادگیری طراحی و نقاشی پرداخته و در سال دوم معرق ( روی چوب)  و منبت‌کاری را آموختم. هنر معرق و منبت‌کاری به صورت حرفه‌ای دنبال می‌شود چون جزو صنایع دستی  است و نیاز به دقت و صرف وقت زیاد دارد. برای من، در مراحل متفاوت کاری شرایط روحی خاصی را به وجود می‌آورد. هنگام  نقاشی تابلویی که می‌خواهم روی چوب به شکل معرق درآورم، وجودم پر از شادی می‌شود زیرا  چوب گرم است و کار کردن و خلق اثر  با آن دل‌گرمی‌ می‌دهد . از این که  برای فرار از مشغله‌های روزمره می‌توانم به این هنر بپردازم و از اینکه آن را آموخته‌ام و می‌توانم اثری خلق کنم،  مملو از نشاط می‌شوم.

آقای توماس یروان
( بولتن شامیرام : آقای توماس یروان جوان‌ترین عضو این گروه هنرمند و فرزند سرکار خانم ژانت ایراندوست است.) 
در سال 1393 با هنرمند گرامی آقای ژیلبرت کرمی آشنا شدم و در کلاس‌های آموزشی ایشان در رشته‌های طراحی، نقاشی، معرق (با چوب) و منبت‌کاری شرکت نمودم. فعالیت من در رشته‌ی معرق و منبت‌کاری بوده است. با نظارت استاد گرامی آقای ژیلبرت کرمی ابتدا تابلویی بصورت منبت و معرق ساختم و به این ترتیب توانستم با جزئیات کار در سطح مبتدی عملی که جزو پایه‌ی آموزش است آشنا شوم. به دلیل اینکه این کلاس فقط به مدت دو سال ادامه داشت فرصت لازم و کافی بدست نیامد تا با ریزه‌کاری‌های بیشتر این هنر آشنا شده و به آنها بپردازم. هنر معرق و منبت‌کاری را می‌توان بصورت حرفه‌ای آموخت و به صورت حرفه‌ای به آن پرداخت و بعلاوه بصورت حرفه و کار هنری می‌تواند درآمدزا نیز باشد. به نظر من پرداختن به این هنر در اوقات فراغت، همانند دیگر هنرها از به بطالت گذراندن عمر جلوگیری می‌نماید.

  خانم نی‌نبرا بایجان نژاد
من نی‌نبرا بایجان‌نژاد هستم، در تهران متولد و در رشته‌ی عمران از دانش‌گاه فارغ‌التحصیل شده‌ام. علاقه‌ی من به چوب باعث شد به دنبال هنری بروم که بتوانم چوب را بیشتر لمس و حس کنم. زمانی که مطلع شدم استاد عزیزم آقای ژیلبرت کرمی کلاس‌های معرق (با چوب ) و منبت‌کاری را در انجمن آشوریان تهران دایر نموده‌اند با شرکت در کلاس‌های ایشان به هنر معرق علاقمند شدم و آن را آموختم . در حال حاضر این هنر را در اوقات فراغت به صورت سرگرمی ولی  با رعایت اصول حرفه‌ای دنبال می‌کنم، زیرا به رشته‌ی دانش‌گاهی خود بسیار علاقمندم  و سعی دارم در این رشته، کاری به دست آورده و فعال باشم.  با این وجود، اشخاصی را که مایلند این کار هنری را به صورت حرفه‌ای دنبال نمایند تشویق نموده و پیشنهاد می‌کنم حتما به طور جدی  در این راه قدم بردارند زیرا یکی از زیباترین هنرهای دستی است. تاکنون با هنرمندان خارجی آشنایی نداشته‌ام از میان هنرمندان داخلی نیز سعی کرده‌ام با حضور درنمایش‌گاه‌هایی که در گالری‌های مختلف برپا می‌کنند از ریزه‌کاری‌های آثارشان آگاه شوم و با خود آنها آشنایی پیدا کنم. دیدن کار این هنرمندان باعث می‌شود نقائص کار خود را بهتر دیده و در رفع آن سعی بیشتری بنمایم. من تا زمانی که قادر باشم این هنر را دنبال خواهم کرد و احساس می‌کنم شاید در آینده  تعداد هنرجویان  و هنرمندان در این رشته کاهش یابد،  تصور می‌کنم حتی تا با همین اندک  توانایی، اگر بتوانیم این هنر را به دیگران بشناسانیم، من خود احساس رضایت خواهم کرد.

خانم ایلبرا سرگیززاده
     من در روم - ایتالیا متولد شده‌ام و لیسانس خود را در رشته‌ی علوم کامپیوتر در تهران گرفته‌ام. واقعیت این است که من اصولا نمی‌دانستم هنر معرق با چوب چه نوع هنری است. تا سه سال پیش که با دوستم سرکار خانم نینبرا بایجان‌نژاد، فقط برای دیدن کلاس معرق و طراحی که در انجمن آشوریان تهران به سرپرستی استاد ژیلبرت کرمی دائر شده بود رفتم. با دیدن روش کار هنر معرق (با چوب) و کارهای هنری بی‌نظیر استاد عزیزمان آقای ژیلبرت کرمی، آن‌چنان به این هنر علاقمند شدم که تصمیم گرفتم در این کلاس‌ها شرکت کرده و این هنر را دنبال نمایم. بطور کلی، کار در زمینه‌ی این هنر برایم یک سرگرمی هنری است، به همین جهت هنوز با هنرمندان نامداری که در این زمینه کار می‌کنند آشنایی ندارم. در عین حال  بیشتر مایل هستم که در مورد تفاوت‌های روش کاری و سبک‌های متفاوت معرق با چوب در میان ملل مختلف آشنایی پیدا کنم. من امیدوارم در این رشته‌ی هنری پیشرفت کنم و بتوانم کارهایم را بصورت حرفه‌ای ارائه دهم. از وقتی که شروع به یادگیری هنر معرق کرده‌ام تا کنون با گروه هنری خودمان  سه نمایشگاه در تهران و یک نمایش‌گاه در ارومیه داشته‌ام که بازدید‌کنندگان آنها فقط آشوری بودند. اما آخرین نمایشگاه گروهی ما که در گالری زرنا برپا گردید، برای بازدید عموم بوده و به همین جهت متفاوت‌تر از دیگر نمایش‌گاه‌ها بود. امیدوارم با دوستان دیگر بتوانیم حداقل سالی یک نمایش‌گاه برپا نموده و کارهای جدید ارائه دهیم. 

خانم ملینا مُخَطَس
در تهران متولد شده‌ام و از سال 1377 کار معرق روی چوب را از یکی از همسایگان عزیز بنام خانم ژیلا یاد گرفتم. در جوار ایشان بصورت بسیار مبتدی ولی با علاقه کار را شروع کرده و این هنر را بطور تفریحی دنبال می‌نمودم و چند تابلو با عناوین گل و مرغ ، گاو بالدار و شمایل آشوری ارائه دادم. پس از آن چون از سبک کار خود راضی نبودم به این کار هنری به این روش ادامه ندادم. بعدها از طریق یکی از دوستان و به همراه ایشان با استادی به نام آقای نصیری آشنایی پیدا کردم و کار معرق روی چوب را به مدت سه  سال و بطور حرفه‌ای نزد ایشان آموختم و همراه همین دوست عزیز در محل سکونت خود کارگاهی دائر کرده و بصورت حرفه‌ای کار را دنبال نمودیم و توانستیم نمایش‌گاهی برگزار کنیم. هم‌چنین در نمایشگاه‌هایی در خانه انجمن آشوریان تهران شرکت کرده‌ام. سپس مجددا به دلائلی ادامه فعالیت در این کار هنری را بمدت ده  سال کنار گذاشتم. زمانی که آقای ژیلبرت کرمی اقدام به دائر نمودن کلاس و کارگاه در محل انجمن آشوریان تهران کردند، در آن کلاسها شرکت کرده و این بار با انگیزه‌ی بیشتری مشغول شدم. در دو سال اخیر با هم گروهی‌های عزیزم که در کلاس آقای ژیلبرت کرمی بودند، در نمایش‌گاهی در انجمن آشوریان تهران و دیگری که در ارومیه برگزار شده بود شرکت نمودم که از نظر من هر دو نمایش‌گاه بسیار موفقیت‌آمیز بودند. اخیرا هم در نمایش‌گاه گروهی هنرمندان آشوری که در گالری زرنا برپا شده بود شرکت داشتم. من به هنر معرق روی چوب علاقه‌ی بسیار دارم و آن را بطور حرفه‌ای دنبال می‌کنم و آرزو دارم در محیطی وسیع‌تر و بزرگ‌تر و با هنرجویانی بیشتر ارتباط  و هم‌کاری داشته‌باشم. از نظر من اگر هنرجویان غیر آشوری نیز می‌توانستند در این کلاس‌ها شرکت کرده و جزو گروه باشند بهتر می‌بود.


خانم ژاکلین مرادیان
متولد آبادان هستم و آشنایی من با این هنر از کا‌رهای چوبی که در اطراف خود در طول زندگی می‌دیدیم شروع شد. دعوت شدن به چند نمایش‌گاه معرق (با چوب) که باعث نزدیک شدن به این هنر و آشنا شدن با هنرمندان این حرفه شده، باعث گردید که به کار‌کردن در زمینه‌ی هنر معرق گرایش پیدا کنم و این کار هنری را بصورت عملی و جدی دنبال نمایم. مشوق اصلی من برای وارد شدن به این حرفه شاید بتوان گفت ابتدا علاقه خود من بود، ولی همسرم و دخترم همیشه مرا برای ادامه‌ی این کار تشویق می‌نمایند. من این هنر را بصورت حرفه‌ای دنبال می‌کنم و کارهای خود را جهت نمایش برای عموم در نمایش‌گاه‌ها عرضه می‌نمایم. تا کنون در سه نمایش‌گاه که مختص آشوریان بوده شرکت کرده‌ام: دو نمایش‌گاه در تهران و یک نمایش‌گاه در ارومیه. به لطف خداوند تعدادی از کارهایم مورد پسند بازدید‌کنندگان قرار گرفته و به فروش رفته‌اند. سعی می‌کنم تابلوهایم در زمینه‌های متفاوتی مانند طبیعت، آرام‌گاه‌های شعرا یا شخصیت‌های مذهبی باشند. به دوستانی که به این هنر یا حرفه علاقه دارند توصیه می‌کنم اولا کار معرق با چوب را از نزدیک ببینند و با استادانی که به این حرفه اشتغال دارند آشنا شوند. قطعا هنرآموزان این هنر، پس از رو آوردن به آن بطور عملی متوجه خواهند شد که معرق (با چوب) هنر بسیار جالبی است. درنهایت وظیفه خود می‌دانم از استاد گرامی خود آقای ژیلبرت کرمی که این هنر را با تمام ریزه کاری‌هایش به من آموختند، از صمیم قلب تشکر نمایم .

در 
شب شعر انجمن بانوان شامیرام




به همت هیأت مدیره‌ی انجمن بانوان آشوری شامیرام، در تاریخ 22 بهمن 1395 مراسم شب شعری با حضور هنر‌دوستان آشوری درمحل   انجمن آشوریان تهران برگزار گردید.                                                                                        
 این مراسم که به یاد شاعر مرحوم سرگون ورده انهر ـ که در تاریخ 30 دسامبر 2017 در ایالات متحده  درگذشت ـ برگزار گردید، با دعای کشیش رایان عیسی آغاز شد. دکتر سرگیز ورطنیان زندگی‌نامه‌ی آن مرحوم (نوشته‌ی خانم دکتر شامیرام داودپوریان) را قرائت نمود و پس از آن یکی از سروده‌های سرگون با صدای خانم شاروسینا چمکی پخش گردید. هم‌چنین نوشته‌ای از آقای آربل توما در زمینه‌ی عمل‌کرد آن مرحوم طی دوران  فعالیت در کانون ملی و فرهنگی جوانان آشوری و هم‌چنین خصوصیات شخصیتی وی قرائت شد.                                                                                        
 در این شب زیبا، خانم فلورا قاجاریان و آقایان شمعون بت‌ایشو، باباجان لازاریان، یولیوس عیسایی و سایمون کرمی تعدادی از سروده‌های زیبای خود را به سمع حضار رساندند. خانم مهندس لورن دیویس که اداره‌ی مراسم را به عهده داشت، با قرائت یکی از اشعار آن مرحوم  و اجرای ترانه‌‌ای دل‌نشین برنامه را به پیش برد.                                                                      
خانم‌ ویولت سرگیزی، دیگر هنرمند حاضر در این شب شعر زیبا، با اجرای چند ترانه‌، شور و نشاط  بیشتری به مراسم بخشید.                                                                                                                                                          

بزرگ‌داشت ویلیام دانیال

   هیأت مدیره‌ی انجمن بانوان آشوری شامیرام به منظور بزرگ‌داشت هنرمند عظیم‌الشان آشوری ویلیام دانیال، مراسمی را در تاریخ 20/12/1395 در محل انجمن آشوری‌های تهران برگزار نمود. در این مراسم که هنرمند شهیر  خانم لورن دیویس اداره‌ی آن را بعهده داشتند تعداد کثیری از آشوریان اهل ادب و هنر حضور داشتند، مراسم با دعای اسقف کلیسای شرق آشوری، عالی‌جناب مارنرسی آغاز گردید. سپس خانم لورن دیویس در مورد زندگی ویلیام دانیال و موسیقی وی صحبت نمود                                                              
   یکی دیگر از سخن‌رانان، آقای شمعون بت‌ایشو بود که بخشی از شاه‌کار ویلیام دانیال، قاطینای پهلوان را قرائت کرد. آقای باباجان لازاریان نکاتی را در زمینه‌ی شعر و اشعار ویلیام به سمع حضار رساند. هم‌چنین آقای فیودودر استپانس و آقای ژوزف کریمی بخش‌هایی از قاطینای پهلوان را برای حضار قرائت نمودند. جناب کشیش نینوس مقدس‌نیا نیز نکاتی را در مورد فعالیت‌های فرهنگی، اجتماعی و هنری ویلیام دانیال  به سمع حضار رساند 
 آقای آلبرت شهباز تعدادی از ترانه‌های ویلیام دانیال را اجرا نموده و موجب آشنایی هر چه بیشتر مردم با هنر ویلیام شد. خانم ویولت سرگیزی نیز با اجرای دو ترانه‌ی زیبا به این مراسم شور و شوق  بیشتری بخشیدند. هم‌چنین دو ترانه از سی‌دی ترانه‌های ویلیام دانیال با اجرای خانم لورن دیویس و دو ترانه از ساخته‌های ویلیام دانیال، از سی‌دی منتشر شده  توسط گروه کر آشوری (به رهبریت امیل ملک)، پخش گردید تا هنر والا و ماندنی ویلیام دانیال یک بار دیگر در اجتماع آشوریان طنین‌انداز شود. در پایان مراسم، از طرف انجمن بانوان آشوری شامیرام بسته‌ای محتوی یک عدد کتاب قاطینای پهلوان، یک عدد کتاب کَرَمی القوشنتا و یک عدد سی‌دی قاطینا گابارا با صدای ویلیام دانیال همراه یک بروشور زندگی‌نامه‌ی وی به عنوان هدیه به هر خانواده‌ی  حاضر در مراسم تقدیم گرد

شامیرام
بولتن داخلی
انجمن بانوان آشوری شامیرام





شماره 31  (زمستان 1395 و بهار 1396)
ص.پ 156/14556